مسئولیت و نظریه کی­یرکگور درباره ان

مسئولیت در کلمه

مسئولیت در کلمه به معنی موظف بودن و یا پایبند بودن به انجام چیزی می­باشه
(دهخدا، 1377، 20907) چیزی که آدم عهده­دار و مسئول اون باشه
(مشخص، 1376،4077 )

در فرهنگ کلمه “وبستر” هم واژه مسئولیت اینجور تعریف شده:

جوابگو بودن؛ چیزی که شخصی در قبالش پاسخگوه؛ یک وظیفه یا اعتماد؛ توانایی انجام دادن وظایف؛ توانایی مواجه شدن با ادعاهای متفاوت قانونی و جوابگویی یا تعهد
(webster, 2004, 1073)

در فرهنگ کلمه “لانگ مَن” تعریف ارائه شده از مسئولیت اینطور س:

وظیفه­ای در قبال کسی یا چیزی داشتن؛ مقصر بودن واسه اتفاق بدی که اتفاق افتاده؛ چیزی که باید به عنوان بخشی از کار یا وظیفه­تون انجام بدین، به خاطر این که کاری از نظر اخلاقی و اجتماعی درست و حقه و باید انجامش بدین
هم معنی کلمه وظیفه
(longman
1488, 2010)

در دایره المعارف فلسفی هم مسئولیت اینطور تشریح شده:

پاسخگویی به اعمالی که یک نفر انجام می­بده و عواقبی که اون اعمال به بار می­آورد که به درستی به وسیله دلیلی اخلاقی مورد تنبیه و یا تشویق قرارگیرد
بطور عادی، آزادی لازمه داشتن مسئولیت اخلاقیه
(www
philosophypage
com)

مسئولیت معانی ضمنی زیادی داره
افراد معتمد و قابل اطمینان رو «مسئول» لقب می­دهیم
«مسئولیت» به معنی پاسخگویی قانونی، مالی یا اخلاقی هم هست
(یالوم، 1390، 311) مسئولیت یعنی ایجاد و تألیف
باخبر شدن از مسئولیت یعنی باخبر شدن از اینکه خود، سرنوشت، گرفتاری­های زندگی، احساسات و پس رنج­هامون رو خود بوجود آورده­ایم
(یالوم، 1390، 311)

واسه اینکه فرد از ان رو به اونو شه، اول باید مسئولیت قبول کنه؛ باید خود رو به انجام یک عمل پایبند کنه
واژه «مسئولیت یا جواب­گویی responsibility» خود به توانایی اشاره داره: «جواب response» + «توانایی ability»که به معنی توانایی پاسخگوییه
(یالوم، 1390، 405)

می­توان گفت واژه مسئولیت با برابر نهاده­هایی چون “وظیفه” ، “تکلیف” و “تعهد” هم مترادفه

وظیفه به اون چیزی گفته می­شه که شرعاً یا عرفاً رو دوش کسی باشه
(دهخدا، 1377، 23211)

اریک فروم در “انقلاب امید” می­نویسد: فرق بین وظیفه و مسئولیت مربوط به تفاوتیه که بین وجدان خودکامه و خودسر و وجدان بشر صمیمی هست
وجدان خودکامه از پایهً به معنی آمادگی پیروی از فرمون­های صادر شده از طرف اربابیه که آدم خود رو تسلیم اون کرده و وجدان بشر صمیمی، آمادگی در مورد گوش دادن  به ندای انسانی خود و آزاد بودن از فرمون­هاییه که به وسیله بقیه صادر می­شه
(فروم، 1368، 141)

تکلیف به معنی بارکردن کاری سخت توأم با رنج، بر کسی می­باشه
(دهخدا، 1377، 6913 )

تعهد هم به معنی گردن گرفتن کاری (مشخص، 1376، 1105)  و هم اینکه عهد و پیمان بستن (دهخدا، 1377، 6823)  اومده

هر کدوم از این واژه­ها به یه جور لازم و ملزوم یکدیگرند
تا وظیفه­ای بر دوش کسی نباشه، کسی مسئولیتی در قبال انجام دادن یا ندادن اون نداره و در مورد اون بازخواست نمیشه
واژه تکلیف هم با “مسئولیت” و “وظیفه” ربط داره
چون در هرسه مورد چیزی رو دوش شخص می­باشه که اجرای اون، لازم و واجبه
واژه تعهد هم با سه واژه گذشته در ارتباطه؛ چون که در هر حال فرد متعهّد، موظّف و مکلّفه چیزی که رو که به اون تعهّد داده به انجام برسونه و در این مورد مسئول می­باشه
(دهخدا، 1377، 6824)

پس در این تحقیق ما واژه­های یاد شده رو با واژه مسئولیت هم­نهاد دید کرده و در برخورد با هر کدوم از این واژگان در نظریه­ها برداشت ما “مسئولیت” هستش

 

 

کی­یرکگور و مسئولیت

سورن اوبو کی­یرکگور در پانزدهم ماه مه 1813 در کپنهاگ زاده شد
پدرش ایشون رو سخت اهل دین بارآورد
پدر از افسردگی رنج می­برد و فکر می­کرد که خدا ایشون و خونواده­اش رو نفرین کرده­است
کی­یرکگور هم از این افسردگی بی­بهره نبود و اونو پشت شوخ طبعیِ گزنده مخفی می­کرد
(کاپلستون، 1388، 328)

کی­یرکگور رو پدر مکتب اصالت وجود نامیده­ان
و این از آن روست که ایشون اولین کسی بود که مسئولیت وجود آدم در هستی رو به دلیل گناه اولین بشر بر دوش خود اون نهاد
اما آثار اون تا زمان جنگ جهانی دوم که مردم اروپا رو دچار یأس، ناامیدی، ترس، دلهره، پوچی و سردرگمی حاصل از نبود دخالت در سرنوشت و آزادی خود ساخت، مورد توجه چندانی قرار نگرفت

از نظر کی­یرکگور نتیجه های حاصل از هبوط، که ایشون خودِ آدم رو مسئول اون می­دونه، حالات و مفاهیمی هستن داخلی که جملگی محصول پذیرش مسئولیت وجود، در سرپیچی آدم از فرمون خدا هستن که این در آثار ایشون مشهوده

در این قسمت و در جستجوی مفاهیمی که نشون دهنده چگونگی درک معنی مسئولیت در آدمِ اگزیستانسیال هستن، به بررسی سه اثر معروف این فیلسوف می­پردازیم

 

مریضی به طرف مرگ

کی­یرکگوردر کتابش “مریضی به طرف مرگ” با پایه گذاشتن گناهکاری بشر و مسئول بودن ایشون در قبال این گناه (گناه اولین) و هبوط، به بررسی آثار این محکومیت در زندگی آدم و همراهی اون تا زمان مرگ و هم چگونگیِ “شدنِ” آدم در بین زندگی می­پردازه
آثار مورد اشاره ایشون که جملگی جنبه های روانی و روحانیِ وجود آدم رو تحت­الشعاع قرار می­دهند  عواقبی هستن که آدم، با سرپیچی از تکلیف و وظیفه­ای که بر دوش ایشون گمارده شده بود باید مسئولیت اونا رو قبول کنه

کی­یرکگور در مریضی به طرف مرگ با بررسی مفاهیم بوجود اومده در وجود آدم که یافته های پذیرش مسئولیت گناهه، این مقصد رو دنبال می­کنه که از این آثار تبیینی از فهم مسئولیت آدم ارائه بده
پس ایشون در قدم اول با جستجو در امید و ناامیدیِ حاصل از مرگ آگاهی اینجور می­گوید:

اگه بخوایم از مریضی به طرف مرگ به مفهومی بسیار دقیق سخن بگیم، باید مریضی­ای باشه که در اون آخرین چیز، مرگه و مرگ، آخرین چیز و این دقیقاً نومیدیه
با اینحال، به مفهومی دیگر و هنوز مشخص­تر، ناامیدی، مریضی به طرف مرگه
مردن، از این مریضی یا تموم شدن این مریضی با مرگ جسمی، اگه به شکل تحت­الفظی فهمیده شه، از حقیقت بسیار به دوره
به عکس، عذاب ناامیدی دقیقاً همینه، «تواناییِ مُردن نداشتن»
پس، نکات مشترک بسیاری با وضعیت مریضِ رو به مرگی داره که در بستر آروم گرفته و با مرگ دست و پنجه نرم می­کنه، و نمی­تونه بمیرد
(کی­یر کگور، 1388، 34)

وقتی که مرگ بزرگترین خطره، آدمی به زندگی امید می­بندد؛ اما وقتی که آدمی با خطری به مراتب ترسناکتر آشنا می­شه، به مرگ، امیدِ آدمی می­بندد
پس هروقت خطر تا اونجا بزرگ باشه که مرگ امید آدمی شه، ناامیدی، بی­تسلی بودنِ[1] حاصل از نبودِ توانایی در مُردنه
(کی­یر کگور، 1388، 34)

ایشون در ادامه به بررسی ناامیدی از جنبه­های کرانمندی و بیکرانگی  پرداخته، اینجور می­نویسد:

نَفس، همنهادِ آگاهانه بیکرانگی و کرانمندیه که خود رو به خود مربوط می­سازه و وظیفه­اش اینه که خودِ خود شه، وظیفه­ای که تنها از راه رابطه با پروردگار اجرا شدنیه
خودِ خود شدن به معنی پیدا کردن واقعیتی ملموسه
اما واقعیت قابل لمس پیدا کردن به معنی کرانمند شدنه و نه بیکران شدن، چون چیزی که قراره واقعیتی قابل لمس باشه همنهاده
همینجوری تکامل بدین معناست که از راه روند بیکران ساختنِ خود خود، تا بی­آخر از خود دور شیم، و بعد از راه روند کرانمند ساختن، تا بی­آخر به خودِ خود برگردیم
اگه برعکس، نَفس خودِ خود نشه، نومیده، چه از آن آگاه باشه و چه آگاه نباشه
با اینحال نَفس، در هر لحظه هستی­اش، در روند شدنه، چون نفسِ بالقوه هستی نداره، تنها همون چیزیه که می­شه
تا اونجا که نفس، خودِ خود نشه، نفسِ خود نیس؛ اما خودِ خود نبودن، نومیدیه
(کی­یر کگور، 1388، 48)

ایشون در ادامه با آوردن توضیحی در مورد خطر کردن و بررسی یافته های اون، به ناامیدی که معنا و شاید نتیجه­ای واسه پذیرش مسئولیتِ انجام و یا نبود انجام عملی از طرف فرد می­باشن، اینجور اشاره می­کنه:

از دید جهان، خطر کردن، خطرناکه
به چه دلیل؟ چون ممکنه به باخت برسه
اما خطر نکردن موذیانهه
و با این حال، با خطر کردن، باختنِ چیزی که از دست دادنش حتی در خطر­آمیزترین قمارها سخته، به شکل ترس­انگیزی آسون می­شه، و به هر حال هیچوقت به این اندازه هم سخته که گویی این نفسِ آدمی به طور کاملً خالی از اهمیته

مطلب مشابه :  اهمیت دیجیتال مارکتینگ در کسب و کارا

چون اگه بی­مورد خطر کرده باشم ـ بسیار خوب، اون وقت زندگی با تنبیه من، به کمک­ام می­شتابد
اما اگه اصلاً خطر نکنم، اون وقت کی به مددم برمیخیزد؟ و از این گذشته، اگه با خطر نکردن در عالی­ترین مفهومش (و خطر کردن به عالی­ترین مفهومش دقیقاً به معنی آگاه شدن از خویشه) به همهِ امتیازات زمینی برسم

و «خود» رو از دست دهم! اون وقت چه می­شه؟ و اینطوری، دقیقاً همین مسئله درباره ناامیدیِ به دلیل کرانمندی صدق می­کنه
علی­رغم این حقیقت که آدم نومیده، بازم خوب می­تونه در زیستن در قلمرو فانی ادامه بده
بهتر هم همینه، می­تونه مورد ستایش و احترام و بزرگداشت آدما قرارگیرد، و همه اهداف زندگیِ فانی رو دنبال کنه
(کی یر کگور، 1388، 55)

کی­یرکگور در بحثی با عنوان “ناامیدی به دلیل ضرورت، به باعث نبود امکانه” ایمون به خدا رو وسیله­ای واسه حلّ تضادهای داخلیِ حاصل از ناامیدی و پذیرش مسئولیت فرد در قبال گناهکاری خود و تلاش به خاطر کنار اومدن با این مسئولیت اینجور بیان می­کنه:

معمولاً فکر می­برند که سن خاصی هست که به­ویژه پر از امیده، یا می­گویند که شخصی در دوره­ای خاص، یا در لحظه­ای خاص از زندگی، پر از امید و امکان بوده
اینا همه فقطً پُرگویی انسانیه که هیچوقت به حقیقت نمی­گرود
همه این امید داشتن­ها و نا امید بودن­ها، هنوز امید راستین یا ناامیدی راستین نیس
(کی­یر کگور، 1388، 60) مؤمن دارای گونه­ای پادزهر ابدی واسه نومیدیه، مثل (پادزهر) امکان؛ چون واسه خدا همه چیز در هر لحظه ممکنه
این از سلامت ایمانه که تضادها رو حل می­کنه
(کی­یر کگور، 1388، 62)

وضعیت آدم در این جهان، بدین گونه س: اول، آدم در اثر ضعف اخلاقی و سستی مرتکب گناه می­شه؛ و بعد اون به باعث ضعف خود نا امید می­شه و یا زهد فروشی[2] می­شه که در کمال ناامیدی به یه جور درستکاریِ قانونی دست می­یابد، یا نا امید می­شه و دوباره غرق در گناه
پس تعریف بی­دودلی، همه اشکال متصور و واقعیِ گناه رو در بر می­گیرد، و بی­دودلی این حقیقت تعیین کننده رو که گناه نومیدیه، مشخص می­کنه
(کی­یر کگور، 1388، 118 )

هیچکی، به تنهایی و از خود نمی­تونه وجود گناه رو توضیح بده، دقیقاً به خاطر این که خود در گناهه
مسیحیت اعلام می­کنه به خاطر راهنمایی آدم درباره وجود گناه، باید از طرف پروردگار به آدم الهام شه
(کی­یر کگور، 1388، 137) گناه یعنی، نبود تمایل به خود بودن در برابر پروردگار، یا تمایلِ به خود بودن در برابر پروردگار، پس از باخبر شدن از وجود گناه به کمک الهام از طرف پروردگار
(کی­یر کگور، 1388، 138) پس از آگاهی پیدا کردن از وجود گناه به کمک وحی، ناامیدی از نبود تمایل خود بودن در برابر پروردگار، یا ناامیدی از تمایل به خود بودن در برابر پروردگار، گناهه؛ و مسلمه که خیلی کم شخصی تا اون اندازه رشد یافته و در مقابل خود شفاف شده که بتونه با این حالت همساز شه
(کی­یر کگور، 1388، 145)

در آخرای این کتاب اون به این موضوع اشاره می­کنه که آدم به دلیل گناهکار بودنش که تنها فرق اون با خداونده، همیشه در اختلاف بین امید و ناامیدی باقی می­موند
و طبق نظرات قبلی ایشون که عنوان شد مرگ درمانی واسه این مریضی و در اصل پایانی واسه مسئولیتیه که آدم خود اونو بر خودمونِ خود مجبور کرده:

درس گناه، درس گناهکار بودن ما، تو و من، «جمعیت» رو به شکلی مطلق پراکنده می­کنه، بعد فرق کیفی بین خدا و آدم رو، ژرفتر از اینکه در جایی هیچوقت ثابت شده باشه، ثابت می­سازه
آدم از هیچ نظر تا به این اندازه با خدا فرق نداره که از نظر گناهکار بودن؛ اون طور که هر انسانی گناهکاره، و گناهکاری­اش «در برابر خدا» است
از این راهه که تضادها، به مفهومی دوگانه در کنار یکدیگر نگاه داشته می­شن: در کنار هم نگاه داشته می­شن و اجازه جدا شدن به اونا داده نمی­شه
(کی­یر کگور، 1388، 174)

پس با دلیل به چیزی که گفته شد، اینجور برداشت می­شه که از نظر کی­یرکگور آدم به دلیل انجام گناه، مسئول کرده خویشه و با در نظر گرفتن اینکه این احساس گناه، ابدیه و تا زمان مرگ، آدم رو همراهی می­کنه، یه جور ناامیدی در آدم بوجود می­آید که این ناامیدی خود گناهیه که تنها در صورت داشتن ایمون به خدا و پذیرش مسئولیتِ خودکرده می­توان بر اون موفق شد
با اینحال، درگیری و اختلاف بین امید و ناامیدی در لحظه لحظه زندگی جریان داره و زمانی واسه آدم در زندگی وجود نداره که در اون لحظه، تنها یکی از این دو معنیِ امید و ناامیدی حاکم باشه و دلیل اون، فهم و درک مسئولیتیه که آدم خود رو در برابر اون می­بیند

 

ترس و لرز

در این کتاب کی­یرکگور با محور گذاشتن داستان حضرت ابراهیم و قربونی کردن فرزندش، بازم به بحث راجبه مسئولیت باتوجه به آثار اون که اینجا از ترس یاد شده، می­پردازه
این ترس در تفکر کی­یرکگور ترس از گناهه، که فرد رو در مقابل ایمونِ نجاتبخش اون دچار پارادوکس (همون اختلاف معروف کی­یرکگور) می­کنه
نقطه قوت این کتاب واسه ما در این تحقیق از آن روه که در ارتباط معناییِ مفاهیم، وضوح بیشتری مشاهده می­شه

ایشون اینطور شروع می­کنه:

اون وقت که به ابراهیم می­اندیشم گویی نابود می­شوم
هر لحظه اون پارادوکسِ بزرگ رو که جوهر زندگی ابراهیمه در نظر می­آورم، و در هر لحظه واپس رانده می­شوم و اندیشه­ام با همه عضلاتم رو واسه تجسم منظره­ای از آن منقبض می­کنم اما در همون لحظه فلج می­شوم
من با اون چیزی که در جهان مثل کردارهای سترگ و والا ستایش می­شه بیگانه نیستم
روح من به طرف اونا پر می­کشد و با کمال خضوع اطمینان داره که اون قهرمون به خاطر من هم جنگیدهه،  و همانگاه که به کردار اون می­اندیشم به خود نهیب می­زنم: حالا نوبت توست
من می­توانم خود رو قهرمون تصور کنم اما ابراهیم هیچوقت؛ اون وقت که به قله می­رسم سقوط می­کنم چون در اونجا چیزی که به من تقدیم می­شه پارادوکسه
(کی­یر کگور، 1390، 57)

بر خلاف اشتیاقم نمی­توانم حرکت آخر، حرکت پارادوکسیکال ایمون رو، خواه تکلیف باشه خواه چیز دیگر، انجام دهم
اینکه کسی حق داشته باشه بگه که از عهده انجام این حرکت برمی­آید به خود اون مربوطه؛ کسب توافقی صمیمی در این موضوع مطلبیه بین اون و وجود نامتناهی که موضوع ایمانه
اما اون چیزی که از عهده هر انسانی برمی­آید حرکت ترک نامتناهیه، و من به سهم خود هیچ تردیدی در بزدل خوندن کسی که خود رو ضعیف از انجام اون تصور می­کنه به خود راه نمی­دهم
(کی­یر کگور، 1390، 78)

ایشون در این رساله با بررسی امر اخلاقی به پذیرش مسئولیت که زمینه­ساز رسیدن آدم به کمال بوده و خود حرکتیه پارادوکسیکال و همراه با ترس و دائمی، می­نویسد:

امر اخلاقی به نفسه کلیه و مثل کلی “به هرکی” گفته­پذیره، و این از دیدگاهی دیگر به اون معناه که “در هر زمان” گفته­پذیره
امر اخلاقی ذاتاً داخل­ماندگاره و غایتی بیرون از خود نداره، بلکه خود غایت هرچیز بیرون از خویشه، و اگه اونو در خود ترکیب کنه دیگر پیش­تر نمی­رود
فرد مثل موجودی بی­واسطه، حساس و دارای نفس، غایتش رو در کلی داره؛ رسالت اخلاقی فرد بیان دائمی خود در کلی و الغاء فردیت خود واسه تبدیل به کلیه
همین که فرد فردیتش رو در مقابل کلی مطالبه کنه معصیت کرده، و فقط با قبول گناه می­تونه از نو با کلی آشتی کنه
هر بار که فرد، پس از ورود به کلی، میلی به مطالبه فردیتش احساس کنه به وسوسه گرفتار می­شه که خلاصی از آن جز با پشیمانی و تسلیم خود مثل فرد به کلی ممکن نیس
(کی­یر کگور، 1390، 81)

ایشون به خاطر آوردن دلیلی بر این مدعا و در تکمیل سخنش به ابراهیم اشاره می­کنه:

ابراهیم نماینده ایمانه، و ایمون بیان راستینش رو در اون می­یابد که زندگیش نه فقط پارادوکسیکال­ترین زندگیِ قابل تصوره، بلکه اونقدر پارادوکسیکاله که اصلاً قابل تصور نیس
ابراهیم به لطف محال عمل می­کنه، چون اینکه اون مثل فرد بهتر از کلیه دقیقاً همون محاله
این پارادوکس پذیرای وساطت نیس؛ چون همین که ابراهیم واسه وساطت بکوشد باید قبول کنه که به وسوسه دچار شده، و در این حال هیچوقت اسحاق رو قربونی نمیکنه، یا اگه قربونی کرده باشه باید تائبانه به طرف کلی برگرده
(کی­یر کگور، 1390، 83) اون با عملش از کل بخش اخلاق بالاتر رفت؛ اون در اون طرف این بخش غایتی داشت که در مقابل اون این بخش رو آویزون کرد
چون دوست دارم بدونم چیجوری می­توان عمل اونو در مورد کلی قرار داد و چیجوری می­توان بین عمل اون و کلی رابطه­ای جز فرا رفتن از آن کشف کرد
عمل ابراهیم به خاطر نجات یک خلق، یا دفاع از آرزو کشور، یا فرو نشاندن خشم خدایان نبود
اگه سخن از خشم خدا بود این خشم علی­القاعده باید تنها متوجه ابراهیم می­شد، چون کلِ عملش هیچ رابطه­ای با کلی نداره و اقدامی به طور کاملً شخصیه
(کی­یر کگور، 1390، 86)

مطلب مشابه :  تعریف فرسودگی هیجانی از نظر روانشناسی

و بعد به تعریف مسئولیتی می­رسد که ابراهیم به اون عمل می­کنه:

پس به چه دلیل ابراهیم اینجور می­کنه؟ به خاطر خدا، و به خاطر خودش و این دو به طور کاملً یکی هستن
به خاطر خدا، چون خدا این آزمون رو مثل دلیل ایمانش از آن خواستهه، و به خاطر خودش، چون می­خواهد دلیل اقامه کنه
وحدت این دو جنبه به درستی در اصطلاحی بیان می­شه که همیشه واسه توضیح این وضعیت به­کار رفته: این یک آزمون، یک وسوسهه
اما وسوسه به چه معناست؟ معمولاً به چیزی گفته می­شه که آدم رو از ادای تکلیف بازمی­داره؛ اما اینجا وسوسه به درستی اخلاقه که ابراهیم رو از عمل به خواست خدا بازمی­داره
پس اینجا تکلیف چیه؟ تکلیف دقیقاً بیان خواست خداس
(کی­یر کگور، 1390، 87)

اما این مسئولیت یا تکلیف که کاریه بیشتر داخلی، چیجوری و به چه شکلی بروز می­کنه؟ محصولی که بشه این معنی رو با اون تعریف و یا توضیح کرد چیه؟

ابراهیم از وساطت دوری می­کنه، به تعبیر دیگر اون نمی­تونه حرف بزنه
همین که سخن بگم کلی رو گفته­ام و اگه خاموش بمونم کسی منو درک نمی­کنه
پس همین که ابراهیم بخواد خود رو در کلی بگه باید بگه که وضعیت اون وضعیت وسوسه مذهبیه چون بیان عالیتری واسه اون کلی، که بهتر از کلی­ای باشه که از آن بالاتر می­رود، نداره
به خاطر این هرچند ابراهیم ستایشم رو برمی­انگیزد اما در همون حال منو می­ترسوند
اون کس که خود رو نفی و به خاطر تکلیف قربونی می­کنه، متناهی رو وامی­گذارد تا نامتناهی رو به چنگ آورد و اینجور کسی به قدر کافی ایمنه
قهرمون تراژدی، یقینی رو وامی­گذارد تا یقینی­تر رو به چنگ آورد و چشمِ نظاره­گران با اعتماد به اون دوختهه
اما اون کس که کلی رو وامی­نهد تا چیز عالی­تری رو به چنگ آورد که کلی نیس، چه می­کنه؟ ممکنه این کار چیزی جز یک وسوسه باشه؟ و اگه ممکنه، ولی فرد خطا کنه چه راه نجاتی براش ممکنه؟ اون همه رنج قهرمون تراژدی رو تحمل می­کنه، شادی زمینی­اش رو نابود می­کنه، از همه چیز می­گذره و شاید در همون لحظه خود رو از شادی والایی، که اونقدر براش گرانبهاست که می­خواست اونو به هر بهایی به چنگ آورد، محروم می­کنه
هرکی اونو نظاره کنه نه می­تونه اونو بفهمه و نه با اعتماد به اون نگاه کنه
شاید هدفِ مردِ ایمون، شدنی نیس، چون غیرقابل تصوره
یا اگه شدنی باشه اما فرد خواستِ خدا رو بد فهمیده باشه چه راه نجاتی براش باقی می­موند
(کی­یر کگور، 1390، 88)

کی­یرکگور این ترس و پریشونی رو نه فقط بَد و مخرّب نمی­دونه، بلکه اونو به عنوان وسیله­ای واسه نجات آدم مؤثر می­دونه:

من از هر انسانی می­خواهم که هر اندیشه غیرانسانی که اونو از ورود به کاخهایی که در اونا نه فقط خاطره برگزیدگان بلکه خود برگزیدگان سکونت دارن، می­ترسوند، از خود دور کنه
اون نباید گستاخانه به جلو شتافته و خویشاوندی خود رو به اونا مجبور کنه، باید هر بار که در مقابل اونا تعظیم می­کنه مسرور باشه، اما باید روشن و با اعتماد باشه
اون نجات رو در همین اضطراب و پریشونی که مردان بزرگ با اون آزموده شدن پیدا می کنه
(کی­یر کگور، 1390، 92)

پس با اشاره به داستان حضرت مریم توضیح می­بده:

از کدوم زن مثل مریم هتک احترام شده­است، و اینجا هم راست نیس که خدا کسی رو که رحمت می­کنه با همون نفخه لعنت می­کنه؟ تعبیر روحانی مریم باید بدین گونه باشه، و اون اصلا اون بانوی لطیفی نیس که بر مُخَدّه نشسته و با کودک ـ خدایی بازی می­کنه
با این حال وقتی که می­گوید «اینک کنیز خداوندم» بزرگه، و به فکر من توضیح این مطلب نباید سخت باشه که به چه دلیل مادر خدا شده­است
اون به ستایش دنیایی احتیاجی نداره، همون­گونه که ابراهیم از اشک بی­نیازه، چون نه مریم قهرمون بود نه ابراهیم، بلکه هر دو از آن بزرگ­تر شدن، نه با فرار از پریشونی، عذاب و پارادوکس بلکه به برکت اون
(کی­یر کگور، 1390، 93)

اینجا کی­یرکگور با اشاره به پارادوکسیکال بودن ایمون، به تشریحِ رفت و امد و تقابل بین مسئولیت و ترسی که خود حاصل همین مسئولیته اینطور می­پردازه:

پس پارادوکس ایمون اینه که فرد بهتر از کلیه، به گونه­ای که رابطه­اش رو با کلی به وسیله رابطه­اش با مطلق، و نه رابطه­اش رو با مطلق به وسیله رابطه­اش با کلی، تعیین می­کنه
پارادوکس رو هم اینکه با این سخن می­توان گفت که وظیفه­ای مطلق در مقابل خدا هست؛ چون در این رابطه تکلیف، فرد مثل فرد به طور مطلق با مطلق رابطه پیدا می­کنه
اگه در این شرایط بگیم عشق به خدا تکلیفه معنایی متفاوت از قبل رو گفته­ایم؛ چون اگه این تکلیف مطلق باشه اخلاق به نسبتی سقوط پیدا کرده
با این حال نتیجه نمی­شه که اخلاق باید ملغی شه بلکه باید بیانی به طور کاملً متفاوت، یعنی بیان پارادوکس رو پیدا کنه، به گونه­ای که مثلاً عشق به خدا شهسوار ایمون رو مجبور کنه به عشق خود به همسایه بیانی مخالف با بیانی که از دیدگاه اخلاق تکلیفه ببخشد
اگه این­گونه نباشه ایمون جایی در زندگی نداره و تنها وسوسه­ایه؛ اون وقت ابراهیم خاسره، چون به اون تسلیم شده
(کی­یر کگور، 1390، 97) این پارادوکس واسطه­پذیر نیس؛ چون دقیقاً بر این واقعیت استواره که فرد فقط فرده
همین که بخواد تکلیف مطلق خود رو در کلی بگه و از آن در این اطمینان یابد، می­دونه که به وسوسه گرفتار شده، و حتی اگه در مقابل وسوسه مقاومت کنه به انجام اون تکلیفِ به اصطلاح مطلق موفق نمی­شه؛ و اگه مقاومت نکنه، حتی اگه عملش از حیث واقع همون تکلیف مطلقش باشه، بازم گناه کرده
پس چاره ابراهیم چیه؟ (کی­یر کگور، 1390، 98) وظیفه مطلق می­تونه به انجام عملی منجر شه که اخلاق اونو منع کرده، اما اصلا نمی­تونه شهسوار ایمون رو از دوست داشتن بازدارد
این اون چیزیه که ابراهیم نشون می­بده
(کی­یر کگور، 1390، 101)

پس در مورد یک قهرمون تراژدی بعنوان یک فرد عادی می­نویسد:

پسری پدرش رو به قتل می­رساند اما فقط بعداً می­فهمد پدرش رو کشته
خواهری می­خواهد برادرش رو قربونی کنه اما در لحظه تعیین کننده اونو می­شناسد
اون با چشم خود می­بیند، در خود جستجو می­کنه و سرنوشت رو در آگاهی دراماتیکش منحل می­کنه
در این شرایط، اخفا و افشا به عمل آزادانه قهرمون تبدیل می­شن و اون مسئولیت اونا رو رو دوش می­گیرد
(کی­یر کگور، 1390، 112) اخلاق با فضایل شوخی نمی­کنه و مسئولیت سنگینی بر شونِه­های ضعیف قهرمون قرار می­بده، و قصد اونو در بازی با مشیت به کمک اعمالش گستاخانه می­دونه، اما خواست اونو به انجام اون با رنج کشیدنش هم محکوم می­کنه
اخلاق از آدم می­خواهد واقعیت رو باور کنه و جرأت جنگ با همه مصایب اون، به­ویژه با رنجهای شبح­واری رو که به مسئولیت خود پذیرفتهه داشته باشه
(کی­یر کگور، 1390، 115)

در آخر هم کی­یرکگور بازم با اشاره به ابراهیم و فهم عملکردش، به ترسی که بیان کننده حضور مسئولیته اینطور اشاره می­کنه:

می­توان ابراهیم رو فهمید، اما اونو فقط به همون­گونه می­توان فهمید که پارادوکس رو می­توان فهمید
من به سهم خود می­توانم بگونه ­ای ابراهیم رو بفهمم اما در عین حال می­دانم  که جرأت سخن گفتن و هم جرأت عمل کردن مثل ابراهیم رو ندارم
(کی­یر کگور، 1390، 154)

[1]
disconsolateness

[2]
Pharisee