منبع پایان نامه ارشد درمورد …، تنگسیر، "

تهیه می‌کردند و طی مراسمِ جشنی آن را آتش می‌زدند.
برداشتِ چوبک در این داستان به نحوی است که انگار دارد داستانی اساطیری برای بچه‌ها تعریف می‌کند. لحن داستان بسیار لطیف، نرم و قابل انعطاف است.
داستان بچه‌گربه‌ای که چشمانش باز نشده بود
صدای بچه گربه‌ای از سوراخ تیر چراغ برق شنیده می‌شود و همین عامل باعث جمع شدن عابران می‌شود. در داستان با “حیوان” و احساسات مردمی روبروییم که هیچ درکی از زندگی ندارند. ضمن این که دو شخصیت اصلی داستان دارای احساسات متضادی هستند. پسربچه‌ای که برای بچه گربه دل‌سوزی می‌کند و سعی دارد او را از توی سوراخ بیرون بیاورد و به خانه‌اش ببرد و مردی که فاقد چنین حسی است، برای همین مخالفت و حتی مانع او می‌شود.
در این میان گربه لاغری جست می‌زند و جوجه‌ای را از توی پیاده‌رو می‌قاپد و خودش را توی سوراخ تیر چراغ برق می‌اندازد تا به بچه‌اش برساند. بچه گربه که می‌فهمد غذا رسیده است، ساکت می‌شود. این موضوع علاوه بر فائق آمدن غریزه حیوانی بر حس ترحم و انسانی، به بی‌تفاوتی حیوان به احساسات دیگران است.
در داستان می‌بینیم که مردم برای بچه گربه ترحم می‌کنند و حتی به خاطر او با هم جدل و بحث می‌کنند اما در نهایت نویسنده احساس ناتورالیستی را بر حس ترحمِ انسانی فایق می‌سازد و از این رهیافت طنز موقعیت را به خوبی نشان می‌دهد.
داستان اسب چوبی
در داستان “اسب چوبی” گرچه حیوانی در آن نقش دارد، اما این حیوان واقعی نیست و چوبی است.
موضوع داستان، حکایت زنی است که در فرانسه با شخصیت اصلی داستان ـ جلال ـ آشنا شده است. با او ازدواج کرده است و با داشتن بچه‌ای از او، برای زندگی به ایران می‌آید، اما جلال او را رها می‌کند، تا با دختر عموی‌ش ازدواج کند.
زن بچه اش را برمی‌دارد تا ایران را برای همیشه ترک کند. تنها مایملک زن، اسب چوبی است که اکنون متعلق به بچه‌ است. اما زن با دیدن اسب، گذشته‌اش و بی‌وفایی شوهرش را به یاد می‌آورد، احساسات‌ش جریحه‌دار می‌شود. آن‌قدر که آرزو می‌کند، کاش هیچ‌وقت به این کشور نیامده بود. پس تصمیم به انتقام می‌گیرد. زمانی که بچه خوابیده است، اسب چوبی را در بخاری آجری می‌اندازد. شاید با این کار انتقام احساسات جریحه‌دار شده و زندگی تباه شده‌اش را بگیرد.
شعله‌های آتش اسب را در برگرفت و چاله بخاری آجری از شعله پر شد و اسب بزرگ بود و کوچک شد و اخم کرد و چلاق شد و پر زد و یله شد و خوابید.
اسب نماد احساسات و نجابت است، اما اسب چوبی نشانه خشکی، سردی و میرایی است. برای همین زن با سوختن اسب چوبی مرگ احساساتش را تماشا می‌کند:
و زن، شادابی و ُچستی و چابکی و عشق و زندگی و نابودی خود را میان شعله‌های رنگین آن تماشا می‌کرد.
در این داستان زن با تفکر در مورد خود به تنهایی و پوچی زندگی پی می‌برد و این در واقع پیام این داستان است.
داستان آتما سگ من
در این داستان همه عناصر تمثیلی و نمادی هستند، “آتما” در تفسیر برهمنی به معنای روح جهان است و سگ شاهدی ساکت و صامت است که تمثیلی از وجدان و ضمیر خفته “من” داستان است.
شخصیت داستان مردی است که تنها زندگی می کند و بطور اتفاقی ناچار می شود سگی را نگهداری کند. نخست از این موضوع کمی خرسند می شود، شاید که سگ تنهایی او را پر کند، اما وقتی طی یک حادثه دزدی می فهمد سگ نه می تواند دزد بگیرد و نه می تواند در مقابل سگ های ولگرد از خودش دفاع کند و بدتر از آن مزاحم تنهایی او شده است، تصمیم می گیرد به زندگی سگ خاتمه دهد. برای همین زهر می خورد و غذای او را آغشته به زهر می کند و آن را جلویش می گذارد و خود از خانه بیرون می رود. مرد تمام روز را بیرون می ماند و وقتی برمی گردد می فهمد سگ غذایش را دست نخورده گذاشته و ساکت و آرام نشسته است. سپس با دیدن مرد به استقبالش می رود. مرد از کار خود پشیمان می شود و غذای زهرآلود را در گوری که از پیش حفر کرده بود می ریزد و همراه سگ به اتاقی می روند تا موسیقی گوش کنند. در آنجا سگ غذای تازه را می خورد و مرد او را نوازش می کند. که ناگاه صدایی می شنود. سخنانی که گناهان مرد را یکی یکی برمی شمرد و او را متحول و دگرگون می کند.
این بخش که بصورت اشعار فلسفی بیان می شود، کمی پیچیده و نمادین است. اما با این وجود می توان آن را به بگومگوی انسان با خویشتن؛ پیرامون مسائل مربوط به وجدان و ضمیرش منتسب کرد.
نکته مهم پایان داستان است که مرد پس از بخود آمدن تصمیم می گیرد به زندگی خود خاتمه دهد. اسلحه اش را از توی کشو بیرون می آورد و روی قلب خود شلیک می کند، اما گلوله به شانه اش اصابت می کند و نمی میرد، بلکه فقط بیهوش می شود. زمانی که بخود می آید می بیند سگ زخم شانه اش را می لیسد.
قابل ذکر است که در این کتاب یک شعرِ آزاد و بی‌وزن اما آهنگین و یک افسانه هم گنجانده شده که بحث در مورد آن ها را به مقالِ بهتری وامی‌گذاریم.
نقد و بررسی رمان “تنگسیر”
رمان تنگسیر هم مثل چند کارِ دیگر چوبک اشاراتی به زادگاهش، بندربوشهر، دارد. در این رمان پیامِ اخلاقی واضحی منتقل می‌شود: مقابل ظلم ایستادگی کن!
رمان تنگسیر با آمیزه‌ای از رگه‌های اجتماعی و سنن مردم تنگستان ، برشی تاریخی از اواخر دوره‌ی قاجار است واما برگرفته از زندگی یک شخصیت که با عصیان، رهبری ویا تأثیرگذاری‌اش بر جنبش های اجتماعی،مستندات تاریخی و تقویمی داشته باشد نیست. نام اثر نیز گویای این است و تنگسیر، به مردی و زنی از مردم تنگستان که از توابع دشتستان است گفته می شود.
در این رمان نیز یک تنگسیر بی نشان و پابرهنه‌ای را داریم که بومی‌ها “زارمحمد”ش می‌گویند و در بوشهر دکان جوفروشی دارد و هر روز، آفتاب نزده از دهکده‌ی” دواس” با پای پیاده راه می افتد می رود سر کارش و شبانه که هوا خنک است باز می‌گردد. از زوایای ذهن شخصیت اصلی داستان و تک گویی‌های درونی وی، زندگی تنگسیر مرور می شود و او را فردی می بینیم مثل هزاران تنگسیر دیگرواما با ویژ گی‌هایی که به‌طور طبیعی در هر فرد متفاوت است. نویسنده با ارائه‌ی تصاویری از محیط اقلیمی و اشاره به روحیات محمد تنگسیر، خواننده را به قلب حادثه پرت می‌کند:
“هوای آبکی بندر، هوای سوزان را ور می چید و دوزخ شعله ور خورشید توآسمان غرب یله شده بود … امروز غیر از روزهای دیگر بود که بی‌وقت به دوّاس می رفت… سکینه زن بیوه‌ای بود که مرد نداشت و شوهرش پارسال مرده بود …گاو سکینه یاغی و وحشی شده و بند راپاره کرده و رفته تونخلستان کنار دریا و هیچ‌کس نمی تواند نزدیکش برود و اگر نگیرندش می‌ترکد … چشم امید همه به محمد بود که برود گاو را بگیرد …”
محمد، ذهن‌اش مشوش است و بین راه وقتی که به زیر سایه‌ی درخت نظر کرده‌ی ” کُنار ” که معروف بود خانه‌ی اجنه و پریان است می‌نشیند و به سکوی سوخته‌ی شمع آجین شده‌ی کنده‌ی آن می نگرد باخود می گوید:
” ای ازما بهترونا اگه یه کاری کنین که اینهائی که پولای من را خوردن بیان پولا را بم پس بدن، خودم دسه شعم میارم نذر کنارمی کنم … شما که می دونین این پولا را من با چه خون دلی جعم کرده بودم. چارپنج دُزُّ گردنه گیر هرچه داشتم بالا کشیدن … اینجا من خوش نیسّم. دلم تنگه …”
تنگسیر که روزگاری تو کشتی پرس پُلیس زمان مظفرالدین شاه، سکاندار بود و غواص و بعد ها پیش انگلیسی‌ها آهنگر و آشپز و پیشکارو دوره‌ای هم تفنگداری که به سرکردگی ” رئیس علی دلواری ” علیه انگلیس‌ها جنگیده بود ، در حالی‌که پاهای گنده‌ی برهنه‌اش تو ماسه‌ی نرم و سوزان فرو می‌رفت و آن را می خراشید نگاه‌اش می‌افتد به پرچم انگلیس که شق و رق رو دکل دیلاقش تو آسمان نیلی موج می خورد:
“چن ساله که من این بیرق را همینجوری می بینم که هیچ وقت نمیذارن کهنه بشه و آفتاب رنگ و روش ببره ، عوضش بیرق خودمون که رو”امیریه ” زدن آفتاب رنگ و روش برده و سفید سفیدش کرده …هنوز خون جوونای تنگسیر تو نخلسّونای “تنگک” خشک نشده . خدا می دونه چقد تنگسیر کشته شد. مگه ما کم ازشون کشتیم . همه این کارا برای این بود که امروز علم یزید اینجا نباشه که هس…آب شیرین مال ایناس. خونه‌های خوب، پول زیاد، اسب و کالسکه، همش مال ایناس… من بادس خودم تو جنگ تنگک باهمین تفنگ مارتینی که تو خونه دارم، پونزده تاشون را کشتم …”
زار محمد که مرد خانه‌های توسری خورده‌ی سنگی و کپر هابود، نظاره گر اجتماعی است که عدالت از آن رخت بر بسته و آنها که بر مسند داد و قانون‌اند و امیریه را می گردانند خود همه سرتا پا عمله‌ی ظلم‌اند و شریک دزد و رفیق قافله و چنین هم هست که دل‌اش از این مردم می‌گیرد:
“تو زندگی هیچ چیز نیس که بقد شرف و حیثیت آدم برابر باشد. حتی جون آدما … باید چهار تاشونو بکشم، کریم حاج حمزه، ابوتراب، آقا علی کچل و محمد گنده رجب … ما تنگسیرا مردم ساده دلی هسیم. دوهزار تومن پول نقره چرخی داشتم که دسترنج بیس سال جون کندنم بود … برای پولش نیس. اینا آبرومو تو بندر بردن. میگن پولا تو حقه بافور کریمه … من این کارا را برای خاطر بچه‌هام می‌کنم که دیگه کسی پیدانشه به اونا ظلم کنه …”
رمان تنگسیر باچنین بن مایه‌هایی به عمق جامعه نفوذ می‌کند و با ارائه‌ی تیپ‌های برجسته‌ای که نمادهای زر و زور و تزویر در جوامع سنتی هستند ونظام‌های استبدادی، شخصیتی در خط داستان تکامل می‌یابد که سر خورده‌ی مبارزات اجتماعی است و روزگاری در ستیز با استعما رو استثمار تا پای جان رفته و حالا چاره ای نمانده جز آن‌که خود به پا خیزد . به زن‌اش ” شهرو ” می گوید :
“شهرو جونم ما تنگسیرا مردم بدبختی هسیم . همش ظلم ، همش حرف زور. بالاخره نباید یکی پیدا بشه و ریشه این ظلم را بکند؟ مرد نباید دس بذاره تو دستش بنشینه که دیگرون بیان حقش را بگیرن بذارن تو دستش … من از ظلم بدم میاد. اگه سرم بره باید حقم را بگیرم … تو نمی دونی آدمیزاده چقه بد جنسه …”
با چنین عاطفه ، حس و شعور غریزی است که قهرمانی شکل می گیرد که باید یک تنه بر خیزد و خون کند و تقاص برگیرد .
چوبک که در بستری از رئالیسم اجتماعی،تنگسیر را به کوران مبارزه می‌کشد، هرگز از او یک قهرمان شکست ناپذیر نمی سازد و او مدام در کنارهمه‌ی قوت‌هایی که دارد ضعف‌های خود را نیز یدک می کشد. او فقط روزگارش راسیاه می بیند وچون فریادرسی نمی بیند در جواب آنها که می‌گویند “یه شکایتی به احمد شاه می نوشتی ومی فرستادی تهرون بد نبود. بالاخره شاه مملکته!” جواب می دهد :
“… باور کن که احمد شاه اصلا نمی دونه بوشهر مال ایرونه یه مال عربسون. من شهرم و خونه‌م را دوس دارم. اینا بودن که این سرزمین آبا و اجدادیم را پیش چشمم مثه لته حیض کردند که خداوند از شون نگذره …”
لذا اگر هم قهرمانی ساخته می شود در اذهان مردم است. چرا که این طبیعت مردمی فروخفته و استبداد زده است که همیشه دنبال قهرمان می‌گردند و حتی وقتی که تفنگچی ها سراغ زن و بچه ی او می روند می‌گویند :
“بندر را به خون کشیده … اسم شوورت را گذاشتن شیر محمد … مرغ شده و پر گرفته رفته هوا …”
محمد ولی با همه‌ی ویژگی‌های یک رنجبر بومی، کیمیایی را در ذهن و دل‌اش دارد که دیگران ندارند:
“زیر بار زور نمی روم . … من از مرگ نمی‌ترسم. مثه خواب میمونه. اگه از مرگ می‌ترسیدم دس به اینکارا نمی زدم . چقدر شهر خاموشه. مثه اینکه همه مردن …بهتره که نعشم دستشون بیفته تا زنده م …”
اونیز یکی از بیشمارانی بود که بر اثر تعدی و ظلم حکومتیان، تفنگچی‌های حکومتی در نظر آنها خارجی بودند و به همان چشم

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه دربارهتکنولوژی، انتقال تکنولوژی، عوامل موثر

دیدگاهتان را بنویسید