منبع پایان نامه ارشد درمورد داستان کوتاه، اسم مستعار، ناخودآگاه

زمان داستان هم می‌باشد. مرگِ یهودی طلبکار در مُراد احساسِ نهیلیستی‌یی را زنده می‌کند که از دریچه‌ی آن حس تمامِ زندگی را پوچ و بی‌محتوا درمی‌یابد.
از طرفی دیگر نباید به راحتی از فرم و هنرمندی نویسنده در بیان و تسلسل وقایع غافل شد. نویسنده، قهرمان یا در واقع ضدِ قهرمانِ داستان را به نحوی کاملاً حساب‌شده در سیری داستانی قرار می‌دهد. فروختن و یا از دست دادنِ کتِ مُراد در واقع بیان‌گر برهنگی اوست. از این برهنگی داستان به هرزگی و برهنگی یک زن فاحشه می‌پردازد. در ضمن مراد معتادی است که به واسطه‌ی اعتیادش “لُخت” شده و به ناچار به تریاک و نشئگی هم فکر می‌کند. لذا بعد از تباهی همخوابگی با یک فاحشه به تریاک کشیدن هم فکر می‌کند. از دیگر سو دغدغه‌ی حضورِ طلبکار، شعبه‌ی روایی جدیدی را در این داستان باز می‌کند. در حینی که مراد به زنی فاحشه فکر می‌کند، زنی اشرافی هم سر راهش سبز می‌شود. زنی که بر پیرهنش گل‌های خشخاش، نقش بسته و این یعنی همزمان رُخ دادن نشئگی و همخوابی. توگویی که اصلاً چنین زنی حضور واقعی ندارد بلکه رؤیای مضمحلِ مراد است که در آنِ واحد هم نشئه‌کننده است و هم کام‌جویانه. زنِ رؤیایی و زن رؤیاهای مراد، مردی که تباه‌شده‌ی اجتماعِ فاسد و سرشتِ پلید خود است، مراد را در رؤیا سوار بر خر مراد کرده است و بوی مُرفین و نشئگی به مشام و تنِ مراد می‌رساند که “ناگهان” صدای طلبکار مراد را به دنیای واقع می‌آورد. البته باید این نکته را هم مد نظر داشت که خواننده هم ناخودآگاه بدل به “مُراد”ی دیگر می‌شود و صدای یهودی طلبکار، برای خواننده هم ناگهانی‌ست و او را هم میخکوب می‌کند؛ انگار که داستان ریشخندی باشد بر خواننده که او هم در حال نشئگی به سر می‌برده، بی آن‌که خود بداند. سپس داستان صحنه‌ی مهیب تصادف را تصویر می‌کند و در نهایت، بویی جدید داستان را دیگرگونه می‌کند. این بو نه تنها مراد، که خواننده را هم مشمئز می‌کند. دوری از حسِ نشئه‌کننده‌ی زن اشرافی و فراموشی بوی مرفینی که انگار بین دنیای خیال و دنیای واقع پراکنده شده بود و جایگزینی بوی جگرخراش، رعب‌آور و تهوع‌آوری که از نابودی یهودی ایجاد شده است.
داستان در واقع اوجِ هنرمندی نویسنده در ایجاد همذات‌پنداری، همراهی و همدردی بین مخاطب و قهرمان/ضدقهرمانِ داستان است. البته باید در نظر داشت که همذات‌پنداری مخاطب در داستان‌ها با ضدقهرمان سخت‌تر حاصل می‌شود که چوبک به خوبی از عهده‌ی آن برآمده است.
داستان عدل
در داستان عدل، چوبک اسبِ درشکه‌ای را تصویر می‌کند که توی جوی پهنی افتاده و دست و زانویش خُرد شده است. اسب در حالِ جان دادن است و در جوی آبِ یخ‌بسته رها شده است.
“تمامِ بدنش توی آبِ گل‌آلودِ خونینی افتاده بود. پی در پی نفس می‌زد. پره‌های بینیش باز و بسته می‌شد -نصفِ زبانش از لای دندان‌های کلیدشده‌اش بیرون زده بود. دورِ دهنش کفِ خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانیش افتاده بود.” (خیمه‌شب بازی، 46)
می‌بینیم که تمامِ این توصیفات، ناتورالیستی هستند. پس از این توصیفات، نویسنده، به مثابه‌ی دوربینی زاویه‌ی دید خود را عوض می‌کند و به توصیف مردمی می‌پردازد که بی‌اعتنا و سست و بی‌اراده تماشاگر اسب هستند. مردم با پیشنهادهای ضد و نقیضی که برای نجاتِ جان اسب مطرح می‌کنند ناتوانی خود را بروز می‌دهند. جماعتِ بلاتکلیفی که هیچ کاری انجام نمی‌دهند و تقدیر خود و اسب را پذیرفته‌اند.
مردم در این داستان به نحوی نمادِ مردم اجتماعی استبدادزده‌اند که تقدیر را پذیرفته‌اند و اسب که نماد زندگی و جنبش است در پیشِ چشم مردم جامعه آرام آرام به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.
داستان زیر چراغِ قرمز
زیر چراغ قرمز، نخستین داستان چوبک از زندگی فواحش است. او با چیره‌دستی و هنرمندی هم نسبت به زندگی و هم نسبت به تکنیک داستان نظر دارد. او زندگی راستین فاحشه‌ها را در مقابل خوانندگان افشا می‌کند. “آفاق”، زنی است که رو در روی مرگ ایستاده است. او فاحشه‌ای از کار افتاده است. “جیران” زن دیگری است که به تازگی وارد فاحشه‌خانه شده و اسم مستعار “ماری” را برای خود برگزیده است. در این داستان با زنی دیگر به نام “فخری” مواجه می‌شویم که دچار سفلیس است. زنی که نمایانگرِ آینده‌ی آفاق و جیران/ماری است. بد از مرگِ فخری، داستان تصویری از آفاق را به مخاطب می‎‌دهد که زیرِ کرسی خوابیده است و نویسنده طرحی از یادهای او را بر روی ما می‌گشاید، زنی که فاصله‌ی چندانی با سرنوشتِ فخری ندارد.
“در “زیر چراغ قرمز”، یک زن بدکاره در حالی که سعی می‌کند کمی استراحت کند چشمش روی تصویری که بر گچ دیوار کشیده ثابت می‌ماند. همان‌طور که خیره شده، تردید دارد که خودش آن را کنده یایکی از مشتری‌های قدیمی خانه. بیانِ فکرِ زن مانند نوری، حرف‌های راوی را روشن می‌کند که “تا می‌خواست به یکی بیشتر فکر کند و ذهنش را بر روی یکی از آن‌ها تمرکز بدهد فکرش لیز می‌خورد و گم می‌شد.” گرچه تصویر کوچک ترکه برای او جالب است اما بعد از یکی دو دقیقه توجهش به دختر هم‌اتاقش جلب می‌شود و دلش می‌خواهد حرف بزند. پریدنِ آنی شخصیت از یک فکر به فکر دیگر، ما را نیز به‌دنبالِ خود می‌کشد.” (دهباشی، 1380: 85)
چوبک با توصیف یک پزشک تشریح کننده در داستان پیش می‌رود و کمالِ بی‌طرفی را از نظر توصیف نشان می‌دهد. در تجزیه و تحلیل درون و برون شخصیت‌های داستان، از خود احساسات نشان نمی‌دهد و درگیر شعارهای اخلاقی ضد فحشا و ضد فاحشگی نمی‌شود. او خود را موظف می‌داند که بدون قضاوت زندگی فواحش را تصویر کند. او با شیوه‌ای ناتورالیستی فضا و شخصیت‌ها را به سمت و سویی می‌برد که انگار به هیچ وجه قصه‌ای در کار نیست و زندگی در حال گذرانِ جبری خود است. نویسنده هم با حرف‌هایی که جیران و آفاق می‌زنند از دنیای فاحشه‌ها مطلع می‌شود.
“بدون آن‌که راوی قصه، توصیفِ غیرواقعی به خواننده داده باشد. حتی اگر این فاحشه‌ها در منتهای بدبختی، لذتی نیز برده باشند به وسیله‌ی نویسنده بیان شده؛ چراکه لذت‌های کوچک زندگی که در کنار مصیبت‌بارترین تجربه ها بیان می شوند، چهره‌ی وقیح این اجتماع هستند.” (فاطمه حسینی، 1386: 136)
به هر روی، چوبک با جرأت تمام به بررسی قشری از جامعه‌ی روزگار خود پرداخت که تا آن روزگار کمتر کسی توانِ نزدیکی به آن را داشت. خصوصیتِ بارزِ چوبک در این داستان آن است که وی به دور از هرگونه قضاوت و احساسی‌گری به روایتِ وفادارانه‌ی وقایع می‌پردازد. هر چند که اکنون که به این داستان نظر می‌افکنیم، به دلیلِ اشاره شده، یعنی نخستین داستان کوتاهِ فارسی از زندگی فاحشه‌ها، انتظار می‌رفت که نویسنده کمی آماتورتر با جریانِ داستان برخورد کند و روی به شعارهای اخلاقی یا تصاویرِ غیراخلاقی فاسدانه بیاورد اما چوبک در نهایت جرأت و خونسردی توأمان داستانی مدرن، ناتورالیستی و وفادارنه نگاشته است.
داستان آخر شب
داستان با توصیفاتی ناتورالیستی آغاز می‌شود: “دو تا آدم آمدند تو مغازه، رو سر و دوششان برف تنکی نشسته بود. هیچکدام پالتو تنشان نبود. رو لباسهایشان گچ و گل خشک شده به شکل‌های مختلف دیده می‌شد.” (خیمه‌شب بازی، 84)
این تصویرسازی برای توصیفِ دو کارگر ساختمانی به کار رفته است که پس از یک روز کارِ مشقت‌بار و سختی‌آور، حاصل زحماتِ خود را برای بدمستی به باد داده‌اند و در این قایق ازخودبی‌خودی است که یکی از آن‌ها به زمین می‌غلتد و می‌میرد. مرگش آن قدر بی‌تفاوتانه رخ می‌دهد که حتی گربه‌ای که در داستان حضور دارد هم تکان نمی‌خورد. با نشان دادن بی‌رحمی مرگ، بی‌رحمی زندگی و محیط هم تصویر می‌شود:
“سرش به راست و چپ تکان می خورد. مژه نمی زد. بیشترِ سیاهی چشمانش زیرِ پلکهای بالایش گم بود. مثل اینکه داشت به ابروهای خودش نگاه می کرد.” (همان، 86)
و لحظه ی احتضار مرد مست را چوبک چنین توصیف می کند: “آنگاه برای آنکه بُطر را بگیردسرش افتاد زیر و آهسته و چهارزانو رو کف مغازه نشست. تُفِ خشکیده ی پرصدایی رو زمین انداخت و به آن خیره شد. بعد سرش خم شد تا پیشانیش به زمین رسید و رو تفی که کرده بود افتاد.” (همان، 87)
قدرت اصلی و مانورِ ویژه‌ی نویسنده در این داستان در تصویرسازی و البته نشان دادنِ قشرِ سطح پایین جامعه است. نشان دادن مرگِ مردی معمولی که کارگری بیش نیست و هیچ ویژگی دیگری ندارد، به شیوه‌ای کاملاً ناتورالیستی که تصاویرِ انتهایی داستان را پراشمئزاز می‌کند همواره در خاطر مخاطب می‌ماند. انگار چوبک می‌خواهد مرگِ طنزآلود و سیاه مردِ مست را با زندگی مشقت‌بار و تراژیکش هم‌ارز کند و جبرِ زندگی و مرگ را به بازی بگیرد.
داستان مردی در قفس
قهرمانِ این داستان مردی است به نام “سیدحسن خان”. او حدود نیم قرن زندگی سخت و طاقت‌فرسایی را پشت سر گذاشته است. تمامِ خانواده‌اش را در اثرِ وبا در هند، زنِ جوانش را در اثر خنّاق و یکی از پاهایش را در اثر بیماری در بیمارستان از دست داده است. تنها امیدش به ماده سگش به نام “راسو” است. شبی سیدحسن خان در باغش را برای به دام انداختن سگ نری، برای به کام رساندن ماده سگش می‌گشاید. پس از ورود سگ نر، سیدحسن پشت در باغ می ماند و در بسته می‌شود و او در پشت در می‌میرد و این در حالی‌ست که راسو در دوقدمی او با قیافه‌ای کتک‌خورده خود را تسلیم سگ نر کرده است.
“وصفِ دقیق، عینی و بی‌طرفانه‌ی چوبک که با ایجاز تمام محیط ملال‌آور و خسته‌کننده سیدحسن خان را توصیف می‌کند، تصویری از تنهاییِ تلخ و اندوهگینِ این مرد یک پا را که از تنهایی به سگی پناه برده است به صورت تجربی و در عین حال با کمالِ بی‌طرفی ترسیم کرده است که خواننده خود را عملاً در جریانِ واقعیت تلخ سرنوشت می‌یابد.” (براهنی، 1361: 567)
ناتورالیسم چوبک به شکلِ بیانِ جبر در جریانِ طبیعت بیان می‌گردد. همین‌که راسو خود را تسلیم سگ نر می‌کند به نحوی استعاره‌ای از انقراضِ نسل سیدحسن خان است. این تصویر به نوعی بیان‌گر ایده‌ی داروین درباره‌ی تنازع بقا است که قَوی می‌ماند و ضعیف نابود می‌شود. سگِ سالمی که به دنبالِ سگ نری برای جفت‌گیری است زنده می‌ماند و مردی که ناقص شده و در مقابل طبیعت و حوادث زندگی ضعیف شده می‌میرد.
داستان پیراهن زرشکی
این داستان با ایده‌ی مرگ و فساد نوشته شده و گسترش و روایتش از طریق گفت‌وگوی مُرده‌شوها و قضاوت‌های ذهنی نسبت به هم اتفاق افتاده. در این داستان با وضعیتِ روحی و اجتماعی گروهی از مردم سر و کار داریم. مُرده با وسواسی بیمارگونه در این داستان توصیف می‌شود و حضور چشم‌گیر مُرده در این داستان به نوعی نمایش‌دهنده‌ی مردگی گروه مردشوی‌هاست؛ افرادی که به واسطه‌ی جبر اجتماع بدل به حیوان‌واره‌هایی فرومایه شده‌اند توگویی اصلاً زندگی نمی‌کنند: “این آدم وصله‌ی ناجوری بود که به خشتکِ گندیده‌ی اجتماع گره خورده بود و زیرِ آن درز و مرزها برای خودش وجود داشت – مثلِ شپش، ولی ابداً زندگی نمی‌کرد.” (خیمه‌شب بازی، 26)
چوبک به نحوِ غریبی جزییات را در این داستان ترسیم می‌کند و ریزه‌کاری‌های عینی او عموماً نشان‌دهنده‌ی جنبه‌های آلوده و سیاه زندگی است. گرایشی که می‌توان آن را ناتورالیسم غریزی چوبک دانست. توصیفِ شستن زن مُرده با کیسه‌های مویی، چرک کردنِ تن زن و اشاره به زخم و خونِ گندیده و نظایر آن جابه‌جا در داستانِ پیراهن زرشکی دیده می‌شود انگار که چوبک قائل به نوشتنِ داستان بدونِ جزییاتِ این چنینی نیست. “در واقع آن‌چه باعث می‌شود تا چنین توصیف‌هایی به زوایدِ مخلِ داستان بدل شوند کراهتِ توصیف‌ها نیست، بلکه غیرقابل توضیح بودن آن‌هاست؛ زیرا خواننده احساس نمی‌کند که

مطلب مشابه :  منابع و ماخذ پایان نامهof، the، and

دیدگاهتان را بنویسید