منبع پایان نامه ارشد درمورد روسیه، ادبیات، رئالیسمِ

ا سلیقه و روش خویش خلاصه کند و در داستان مورد استفاده قرار دهد. به این ترتیب کار نویسنده به نوعی تندنویسی و عکس‌برداری از جهاتِ مختلف درمی‌آید و هرگونه تخیل از بین می‌رود.
نویسنده‌ی دیگر که به نام وی اشارت رفت دورانتی بود. او نیز همین شیوه و روش رفیق و هم قطار خود را برگرفته بود. وی بیشتر به زندگی اجتماعی و به عرف و عادات مردم توجه داشت و می کوشید که هنرش برای جامعه مفید واقع شود. دورانتی مجله‌ای به نامِ ” رئالیسم” منتشر کرد و در آن به مخالفت با رمانتیک ها پرداخت. او همچنین از شعر به شدت متنفر بود و شاعران را پست ترین دلقک‌های دنیا می‌دانست. “البته این مجله پس از 5 ماه تعطیل شد اما این تعطیلی مبارزه ی رئالیست ها را کاهش نداد. دورانتی در آخرین شماره مجله ی رئالیسم در سرمقاله‌ای که به مناسیتی اعلامِ تعطیلی آن بود جمله ی معروفی نوشت: ” رئالیسم مُرد، زنده باد رئالیسم!”(همان:275)
آن چه در بابِ این شارحانِ نخستینِ رئالیسم گفته شد را باید باز هم اشاره کنیم: این ها خود نوسندگانی مطرح، نام‌آور و بزرگ نبودند اما وجود آن ها برای رشد و پیشرفتِ نهضتِ ادبی آن عصر بسیار لازم بود و مسلماً بدونِ وجود انها، نهضت رئالیستی چنان شدت و حدتی نمی‌یافت و به آن سرعت به کمال نمی‌رسید
در باب رمانتیسم اشاره داشتیم که یک مکتب ذهنی و درونی است. یا به اصطلاح مکتبی سوبژکتیو است؛ یعنی خودِ نویسنده در جربانِ نوشته اش دخالت می کند و به اثر خود جنبه ی شخصی و خصوصی می دهد. حال آن که “رئالیسم مکتبیست عینی و بُرونی یا به اصطلاح اُبژکتیو. نویسنده ی رئالیست، هنگامِ آفریدن اثر بیشتر تماشاگر است. او به سانِ گزارشگری که واقعیات را می بیند و همان ها را گزارش می کند، افکار و احساساتِ خود را در جریان داستان ظاهر نمی سازد. “(گرانت،افشار،27:1375)
رئالیسم می خواهد همه ی واقعیات را کشف کند و در عین حال برای خواننده اش این حس را به وجود بیاورد که این واقعیات اند که ظاهر می شوند. لذا به هنری غیرشخصی بدل می شود که نویسنده از آن، خود را کنار گذاشته است. “رمان نویسِ رئالیست، از تظاهر به حضور خود در اثر، از رازگویی های احساساتی و از فلسفه بافی احتراز می کند. حتا وی از نمایاندن خود به عنوان نویسنده هم اجتناب می کند. رمان نویس حق ندارد صدای خود را هم با صدای قهرمانانِ رمان درهم آمیزد، درباره ی آن ها قضاوت کند و یا حتا سرنوشت شان را پیش بینی نماید. اطلاعات نویسنده از شخصیت های داستان درست به اندازه ی اطلاعات سایر شخصیت های رمان از آن شخصیت است.و از این رو هرگز خود را به عنوانِ مشاهده‌گرِ ممتاز و مطلع وارد عرصه نمی کند و در واقع نوعی کمدیِ بی‌اطلاعی را بازی می کند.”(لوکاچ،افسری،12:1373)
در رمان رئالیستی، گفت و گوهای بین شخصیت ها به تدریج شرح ماوقع را می سازد و معمولاً صحنه ای که شرح داده می شود در همان لحظه ی روایت جریان می یابد. اما ذکر این نکته هم ضروری است که به هرحال نویسنده نمی تواند یکسره وجود خود در اثر را پنهان نگه دارد. هرچند که قهرمانان داستان سخن می گویند اما شکی نیست که این افکارِ نویسنده است که از زبان آنان جاری می شود.
قهرمانان و موضوعات آثار رئالیستی
“نویسنده ی رئالیست، هیچ التزامی نمی بیند که اشخاص عجیب و قهرمانان غیرعادی را به عنوان شخصیت داستان خود وارد متن کند. او قهرمان داستان ش را از میان مردم و از هر محیطی که بخواهد گزین می کند.”(نوری،206:1385)
این فرد در عین حال می تواند نماینده ی همنوعان خویش باشد و یا وابسته باشد به اجتماعی که در آن زندگی می کند. این فرد می تواند نمونه ی برجسته و موثر یک عده از مردم باشد ولی فردی مشخص و غیرعادی نیست. نویسنده ی رئالیست، وقتی جنگ را موضوع رمان خود قرار می دهد شکی ندارد که یک سرباز یا افسر جز بهتر می تواند قهرمان داستانش باشد تا یک فرمانده یا ژنرال. زیرا که آن سرباز به میدانِ جنگ خیلی نزدیک تر است و تأثیرات محیط در او خیلی بیشتر از یک فرمانده نمود پیدا می کند. علت تمایل بارزی که رئالیست ها به افراد کوچک و بی اهمیت نشان می دهند همین است.
در موضوع اثر هم نویسنده به هیچ روی خود را مجبور نمی داند که مثل رمانتیک ها عشق را موضوع رمان قرار دهد. زیرا در دید او عشق نیز پدیده ای است مانند سایر پدیدارهای اجتماعی و هیچ رجحان و برتری یی بر آن ها ندارد. “چه بسا نویسنده ی رئالیست کتابی بنویسد که در آن کلمه ای از عشق در میان نباشد در عوض از مسائل دیگری بحث شود که اهمیت آن ها خیلی بیشتر از عشق باشد. همچنین حوادث تصادفی دور از واقع و بی‌تناسب در آثار آنان مشاهده نمی شود.”(سیدحسینی،288:1376)
مثلاً در رمان رئالیستی یک نفر با شنیدن یک نصیحت، تغییر اخلاق و روحیه نمی دهد یا کسی از عشق دیگری نمی میرد.
رئالیسم اما در فرانسه محدود و محسور نماند. رئالیسم مرزهای تمامی کشورهای صاحب ادبیات را پیمود.” در انگلستان رئالیسم همزمان با دوران تسلط اندیشه ی علمی و پیشروِ استوارت میل، داروین و اسپنسر نشو و نما یافت”(همان:29)
تأثیر رئالیسم در ادبیات انگلستان باعث شد که روشن‌بینیِ آگاهانه در برابرِ اوهام قد علم کند و مستندنویسی و اثرِ انسانی جایگزینِ تخیلات احساساتی شود و “در نهایت، رئالیسم در انگلستان شعر اندیشیده و فلسفی را به جای تغزل خالص به مخاطبان معرفی کرد.”(همان:291)
اما رئالیسمِ انگلیسی به صورتی نیست که دقیقاً دنباله ی نوعِ فرانسوی خود باشد. “در انگلستان، رئالیسم همزمان با فرمانروایی ملکه ویکتوریا بود. این دوره که به نام دوره ی ویکتوریا شناخته می شود، یکی از دوره های غنای ادبی انگلیس است. البته باید اشاره کرد که رئال نوشتن در انگلستان نوعی عُرف مداوم است” (نوری،244:1385)
و حتی رمانتیک های انگلیسی را هم می توان رئالیست دانست.
در رمان نویسی نویسنده ی بارزی چون چارلز دیکنز رمان های تأثیرگذاری نوشته. “دیکنز را می توان یکی از متقدمین رئالیسم انگلیسی دانست. او البته ضمن رد و طرد رمانتیک ها با انسان دوستی شدید و لحن احساساتی اش به نوعی به رمانتیسم هم پایبند بود. دیکنز 14 رمان نوشت و در آن ها با لحن طنزآمیز خودزندگی طبقات فرودست اجتماع را به تصویر کشید.” (لوکاچ،افسری،61:1373)
“در آلمان، پس از مرگ گوته و پس از این که ادبیات آن دیار از اوج شکوفایی رمانتیسم فروافتاد برای مدتی گویی ادبیات مُرده بود. هیچ اثر برجسته ای به وجود نمی امد و مخصوصاً رئالیسم در آلمان مکتبِ برجسته و مستقلی به حساب نمی آمد.”(سیدحسینی،292:1376)
بر خلافِ فرانسه که نبرد بین نویسندگان رمانتیک و رئالیست سر و صدای زیادی به راه انداخته بود؛ از میانِ نویسندگانِ آلمانی آنان که بهره ای از رئالیسم داشتند می کوشیدند همزمان جنبه های رمانتیکی آثارشان را نیز حفظ کنند. از این رو نویسنده ی برجسته ی آلمانی یی در این دوره مشاهده نشده است. “در شعر هم آلمانی ها شاعر برجسته ای که رئالیست باشد نداشتند. البته تئاترِ آلمان هم به همین شکل و سیاقِ شعر و داستان این دوران را سپری می‌کرد.”(نوری،245:1385)
“در آمریکا نیز مثل انگلستان رمانتیسم به شدت سرشار از مولفه های رئالیستی است.”(همان)
رئالیسم امریکایی در واقع ادامه ی رمانتیسم شمرده می شود. البته” در باب ادبیات امریکا گفته می شود که رمانتیسم در دوران رفاه گل می کند و رئالیسم در دوران بحران و وحشت.”(همان)
البته بررسی نئوریالیسم امریکایی خالی از فایده نخواهد بود که به دلیل مقالِ ذیقِ این متن از بررسی آن درمی‌گذریم.
در روسیه اما بحثِ رئالیسم خیلی گسترده است و از آن جا که لزومی واشکافی آن در این باب به چشم می خورد لازم است کمی به دوره های مختلف رئالیسم در روسیه اشاره گردد.
رئالیسمِ روسیه را باید به سه دوره تقسیم کرد:
الف) رئالیسمِ نخستین
ب) رئالیسمِ انتقادی
پ) رئالیسمِ سوسیالیستی
رئالیسمِ نخستین- این دوره را باید دوره ی عظمتِ ادبیات روسیه شمرد. در هیچ دوره ای ادبیات آن دیار به اندازه ی این دوره دارای نویسندگان بزرگ و آثار گران‌بها نبوده است. “از 1840 تا 1880 چنان شاهکارهایی در ادبیات روسیه خلق شدندکه ادبیات آن کشور را به اوج شهرت رساندند.”(سیدحسینی،299:1376)
رئالیسمِ روسیه نخست با داستانِ “شنل” اثر گوگول متولد شد. این نویسنده سبکی طنزآلود داشت و به جای قهرمانان واقعی در حقیقت صورت مضحکی از آن ها تصویر می کرد. آثار او هجونامه ای است بر ضد وضع اجتماعی دوران تزاری. پس از گوگول نویسنده ای چون گُنچارُف با نوشتنِ رمان “آبلُمُف” توانست برای نخستین بار به سبک بالزاک، بهترین تیپ روس را بیافریند. دیگر نویسنده ی بزرگ آن عصر تورگنیف است. وی مدت زیادی در پاریس بود و با فلوبر و زولا دوستی داشت. وی ابتدا نمایشنامه های رمانتیک می نوشت و سپس به نوشتن رمان های رئال روی آورد. اثر معروف وی “پدران و پسران” است. آثار وی زیبا و آهنگین است و بدبینی خاصی در آثارش موج می زند.
اما بزرگترین نماینده ی رئالیسمِ روسی را بی شک باید لئو تولستوی دانست. “او نویسنده ی روستائیانِ روس است. حتی از سال 1879 خود او نیز تصمیم می گیرد برای ادامه ی زندگی به زندگی روستایی روی آورد و با حاصل دسترنج خود روزگار سپری کند. او در رمان هایش تیپ های واقعی یی از مردم سرزمینش را می آفرید و با کشف و تحلیل خصوصیات زندگی و دردهای اجتماعی، نویسنده ای رئالیست به شمار می آید.”(همان:300)” تولستوی تمام زندگی خود را تحت تأثیر ژان ژاک روسو بود و راه‌حل مشکلات اجتماعی را در نصایح و مواعظ اخلاقی و توسل به انجیل می دانست. “(نوری،247:1385)
رمان “جنگ و صلح” ِ تولستوی با تیپ های مختلفی که از جای جای سرزمین پهناور روسیه آورده است و با تحلیلی که از جنبه های گوناگون زندگی این مردم در آن دیده می شود شاهکار آثار رئالیستی روسیه است.
هرچند که تولستوی را نویسنده ای سرشار از نشاط و توانایی معرفی کردیم باید حتماً به نام نویسنده ی بزرگ دیگر ادبیات روسیه یعنی داستایوسکی اشاره کنیم. “داستایوسکی استعداد سرشار و قدرت عظیمی در تحلیل حالات روانی دارد. او نماینده ی یأس و بدبینی این دوره است و جنبه های مریضی و ناهماهنگی افراد بشر را تشریح و توصیف می کند. قهرمانان او مجرم و قربانی هستند و اغلب گذشته ی خود را در برابر دیگران اعتراف می کنند. او خود نویسنده ای است که پیوسته در هیجان و شکنجه به سر می برده است.”(سیدحسینی،301:1376)
“جنایت و مکافات” و “برادران کارامازف” دو اثر مهم وی هستند.
رئالیسم انتقادی- نماینده ی رئالیسم انتقادی روسیه را باید ماکسیم گورکی دانست. او که جوانی خود را به عیاشی گذرانده بود “در آغاز بیشتر رمانتیک می نوشت اما سرانجام به رئالیسم روی آورد. وی تحت تأثیر شرایط اجتماعی رئالیسم خود را در خدمت اجتماع درآورد و رئالیسم انتقادی را پایه گزارد.”(همان:301) “فاماگاردیف” و “مادر” دو رمان عمده ی وی هستند.
در رئالیسم انتقادی، قهرمانان داستان از زندگی خود جلوتر هستند و برای رسیدن به وضع اجتماعی تازه ای در حال تلاش اند. گورکی بعدها بر روی رئالیسم سوسیالیستی هم اثر گذاشت. او را بنیان‌گزار نوع سوم رئالیسم روسی نیز می دانند.
رئالیسم سوسیالیستی- این مکتب در اتحاد جماهیر شوروی و اقمار آن مکتب و آموزه ی رسمی شمرده می شد. “این نوعی خاص از رئالیسم، از هنرمند تجسم صادقانه و از نظر تاریخی عینیِ واقعیت را در انکشافِ انقلابی اش می خواهد. نیز از هنرمند می خواهد که در تحول ایدئولوژیک و تربیت کارگران، با روحیه ی سوسیالیستی شرکت کند.”(گرانت،افشار،91:1375)
در میان کسانی که به صورت فعال در پیشبرد این آموزه مشارکت داشتند

مطلب مشابه :  پایان نامه با واژه های کلیدیشخص ثالث، حق الزحمه، طلاق

دیدگاهتان را بنویسید