منبع پایان نامه ارشد درمورد شهرو، …، چوبک

که به هندی‌ها و انگلیسی‌ها نگاه می‌کردند، به آن‌ها هم همان‌طور نگاه می‌کردند.
شهرو و بچه‌ها در کپرند و زیر چنبر تفنگچی‌ها و محمد در قلب شهری که با همه‌ی خطرهای فرارویش شبانه باید از آن‌جا در رود که همه جای آن پر از گزمه و مأموراست. شهرو به سرفه‌ی خشک افتاده و چهره‌اش نیلی است و اق می زند و چشمانش‌تر و دل نگران شوهر شهسوارش که گفته اگر آمدنی بود تا صبح خواهد آمد. محمد نیز که از بس فریاد زده بود مثل آن بود که از گلویش خون می‌ریزد، در لحظه‌های خواب وبیداری‌اش در پستوتی که خفا گزیده‌، شتابی درونش راهمچنان می خورَد:
“… توسرش جوش می خورد که هنوز دارد از خانه‌ای به خانه‌ای می رود و یکی را به خون می غلتاند … شب‌های توفانی و امواج خرد کننده‌ی دریا توسرش ول شده بود. سکان تودستهایش چسبیده بود. کشتی پرس پلیس مثل پوست گردو رو امواج دریا زیر ورو می شد. راههای دریا را که خوب می‌شناخت، گمشان کرده بود. شهرو و بچه ها رو تخته پاره‌ای رو آب ولو بودند … ماهیها مثل شعله شمع سوسو می زدند … روعرشه یک فوج سگ و کفتار و گرگ، مشق تفنگ می‌کردند و یک گراز پیر آنها را مشق تفنگ می‌داد … گراز ، رخت تفنگچی های حکومتی تنش بود ….”
زار محمد نیم جانی به در می بَرَد و با کشتن نایب، شهرو و فرزندانش را از مهلکه برداشته و در نخلستانها که صدای پرپر جغد ها خاموشی اش را می‌شکست، سراغ بلمی را می‌گیرد که برای لحظه‌ی گریز تدارک دیده است:
“محمد هنوز پس پس می رفت و شهرو و پسر و دخترش، پشت سر او پیش می‌رفتند. فاصله‌ی آنها با تنگسیرها و تفنگچی ها کم بود. درخشش فسفری سطح دریا از پشت نخلستانها هویدا شد و نرمه موجهای کف آلود و ماسه های کرانه می لغزید و کالبد سیاه بلم را رو آب می رقصاند. شهرو با کیسه‌ای که تو دستش بود تو بلم رفت و دخترش را بالا کشید. یکی از تنگسیرها بند بلم را از نخلی که آن را مهار کرده بود باز کرد و محمد و پسرش تو بلم بودند و شهرو بندو تو بلم کشید …پارو تو دل آب غوطه خورد و بلم یله شد و رقصید و پس رفت و آب شکاف برداشت و نور ماه لیز خورد و آب سیاه شد و سفید شد و دریا جان گرفت و نرمه موج ها اخم کردند … تودریا و بیابان و نخلستان و تو گوش محمد و شهرو همهمه پیچید ، خدا نگهدار.”
زار محمد تنگسیر می رود و اما شیر محمد در دل ها می‌ماند . شیر محمدی که تقدیری چون چوبک می یابد. چرا که هیچ کدام معتقد نبودند که ” وقتی ما نباشیم دنیا برای چه خوبه … ” و هرکدام تا دم آخر ، ورد زبانشان این بود :
“اما آقا خدا سر شاهد که هیچوقت من دلم نمی خواس از این سرزمین برم … شاید من اصلا گور نداشته باشم، گور می خوام چکنم …”
در سخن از راز مانایی رمان تنگسیر به عنوان یک اثر برجسته‌ی ادبی، جدا از نثر صریح، ساده، روان و متعلق به شخص چوبک که با واژگان و جان مایه‌های زبان گفتاری جنوب ایران گره خورده، باید از ویژگی‌های واقع گرایانه‌ی آن و مهارت توانمند او در پردازش شخصیت‌ها نیز یادکرد. کاراکترهایی که در سیر حوادث داستان است که، توان‌های نهفته و کیفیات ذهنی و روحی آنها آشکارتر می شود و شخصیتی چون زار محمد تنگسیر به نمودی پیش ساخته شده از یک قهرمان بدل نمی‌شود. اتفاقات فرعی رمان در هم سویی با خط داستانی آن که در حقیقت بر اساس یکی از فرمول‌های کلاسیک داستان نویسی که همانا انتقام جویی بر اثر ستمی است که به یکی رواشده پرداخت گردیده، چنان شکل و جلایی به اثر می‌دهد که آمیزه‌ای همگون از هنر،خیال و واقعیت را پیش روی خواننده می‌گسترد.
خشم، مهر، نفرت و انتقام در لایه‌های رمان، طوری است که نهایتا به همذات پنداری خواننده با کاراکترهای اصلی اثر منجر می‌شود. خصوصا شخصیت زار محمد به شکلی است که ضمن بیان حس و ذهنیات اش، همزمان عمل نیز می‌کند. اوکه سرخورده‌ی نظامی مستبد و استعمار زده است و اگر نظم و قانونی هم به ظاهر در آن است صرفا به خاطر ایجاد فرصت‌هایی است که از ما بهتران و خودی ها به چپاول و انباشت سرمایه بپردازند، غیر از شخصیت مستقلی که در داستان دارد قهرمانی نمادین نیز می شود که دل مشغولی‌های یک ملت نیز در آن گنجانده شده ‌است.
نقد و بررسی رمان “سنگ صبور”
برخی سنگ صبور را یکی از مهم‌ترین داستان‌های ادبیات فارسی برشمرده‌اند. برخی دیگر هم به واسطه‌ی همین رمان، چوبک را نویسنده‌ای ناتورالیست شناخته‌اند: ” چوبک چنان به اصول ناتورالیسم مؤمن و وفادار است که می توان جزء به جزء ویژگی های این مکتب را در داستان هایش یافت.” (میرصادقی، 1382: 218)
در خانه‌ای چند مستأجر زندگی می‌کنند. یکی احمدآقا است، که مرد جوانی است، و ظاهراً معلم است و هوای نویسندگی هم در سردارد. ـ می تواند “من” نویسنده باشد. او در اتاقش سنگ صبوری ـ عنکبوت ـ دارد به آسید ملوچ که با او بحث می‌کند و حرفهای مهم می‌زند. دیگر زنی است به نام گوهر که پسر کوچکی دارد به نام کاکل‌زری. گوهر قبلا زن شخصی بوده‌است به نام حاج اسماعیل و کاکل‌زری را هم از او دارد، اما یک روز در صحن شاه‌چراغ دست یک دهاتی به بینی کاکل‌زری می‌خورد و پسرک خون دماغ می‌شود، و مردم بچه را به نام این که حرامزاده است از صحن بیرون می‌اندازند و حاج اسماعیل هم گوهر و بچه را از خانه بیرون می‌کند و گوهر به بدبختی می‌افتد و در خانه‌ای که گفتیم ساکن می‌شود، و برای گذراندن زندگیش هر روز صیغ? یکی می‌شود، ولی ظاهراً عاشق احمدآقا است و هروقت بتواند بغل او می‌خوابد. این را هم باید دانست که خود گوهر هرگز در کتاب ظاهر نمی‌شود، و ما این چیزها را از حرفهای آدمهای دیگر می‌فهمیم. آدم دیگر پیر زنی است به نام جهان سلطان که در تمام مدت داستان توی طویله زیر یک لحاف پاره خوابیده است و پایین تنه‌اش کرم گذاشته، و لگن پر از کثافت زیر تنه‌اش مانده، و کسی نیست لگن را ببرد خالی کند، و پیر زن فصل به فصل توی لگن خرابی می‌کند، ولی از قراری که خودش می‌گوید، متوجه این مهم نمی‌شود و فقط از بویش می‌فهمد که چه کرده‌است، و البته مراتب را به اطلاع خوانندگان محترم می‌رساند. آدم دیگر بلقیس است که آبله‌رو و زشت است و شوهری دارد تریاکی و بلقیس در خان? او باکره مانده‌است و مدام او را نفرین می‌کند که “به انداز? یک خروس هم کاری ازش ساخته نیست،” و نذر و نیاز می‌کند که بغل احمد آقا بخوابد، و خوشبختانه به مرادش می‌رسد. آدم دیگر کاکل‌زری است که توی حوض می‌افتد و خفه می‌شود. دیگر سیف‌القلم، قاتل معروف شیراز است که ـ چوبک ـ مختصری از کارهایش را از نظر خوانندگان می‌گذراند.
همچنان که جنون فرار از بیهودگی است، مرگ نیز فرار از رنج است. دیوانگی راهی است برای اجتناب حافظه از درد و رنج. شکاف نجات بخشی است که در تار و پود وجدان صورت می گیرد. پس حاصل آن می تواند به مرگ ختم شود، خود یا دیگری. مرگی که نه تنها مشمئز کننده نیست که لذت بخش است.
یا در صدسال داستان نویسی می خوانیم: “آنچه چوبک را در ترسیم تصاویر عینی از جنبه های مختلف پلشتی و پستی زندگی ِ آدم های آثارش موفق می کند ، بینش ناتورالیستی اوست ، زیرا ‘ اصل عمده ی ناتورالیسم ، عین نمایی است و هدف آن نیز ارائه ی تصویری زنده نما از واقعیت است ‘ او می کوشد با توصیف های جزء به جزء از پدیده های مختلف زندگی، به ترسیم هرچه واقعی تر زندگی نزدیک شود ؛ اما در همان حال از دریافت واقعیت بنیادی ـ که در لابه لای زندگی روزمره در جریان است ـ بازمی ماند.” (عابدینی: 1383: 234)
“سیف القلم” اگر چه شخصیت منفی داستان است، اما او نیز از گسترش بیماری های واگیردار ـ که مسبب آن را زنان می داند ـ در رنج و عذاب است، برای همین تصمیم می گیرد هر چه فاحشه پیدا می کند، نابود کند تا شاید کمی از این رنج و بیماری رهایی یابد. او چنان از کار خود لذت می برد که چوبک با وضوح آنرا بیان می کند:
“هیچ کاری از این لذیذتر پیدا می شود؟ هنوز لذت کشتن آن زن، اسمش چه بود؟ هان نازی بود. هنوز لذتش زیر دندانم است.”
در زندگی با شکوه و پر جلال شاهان ایرانی شیشه ی کوچکی مملو از زهری گرانبها وجود داشت. از طرفی حکیمان و عرفای ایرانی مرگ را همه جا حاضر می دانستند و به شاگردان آرامش؛ انتظار و استقبال شایسته ای را توصیه می کردند که ناشی از یکی شدن با او خواهد بود. از طرفی ترس از مرگ آغاز فلسفه و علت غایی ادیان است. فرد عادی نمی تواند تن به مرگ دهد و همین امر فلسفه ها و خداشناسی های متعدد به وجود آورده است. این که همه جا ایمان به خلود و بقا دیده می شود خود دلیل بر این وحشت شدید از مرگ است.
بدین گونه با مرگ شخصیت ها هر کدام به نوعی، “گوهر” توسط “سیف القلم” می میرد، کودکش “کاکل زری” در حوض غرق می شود و می میرد. “جهان سلطان” از ناتوانی در کثافت خود می میرد. دیگران نیز هر کدام اگر چه زنده می مانند، بایستی در این زندگی اندوهبار لختی دیگر زندگی کنند تا مرگ سراغ آنها بیاید. “… از در و دیوار این خونه مرگ می باره.”
تنها شخصیت اصلی داستان ـ”احمدآقا” ـ بشکل تمثیلی (با نشان دادن درخت دانش که سرسبز و شاداب است) بر علیه این وضعیت می شورد. اما پیش پرداختن به این موضوع لازم است کمی هم در باره تنهایی آدم های داستان بنویسم که نه تنها موضوع و مضمون داستان است که تکنیک آن را می سازد.
در این داستان آدم ها همه تنهایند، حتی وقتی هم می خواهند با دیگری حرف می زنند، خطاب به خودشان حرف می زنند. چوبک برای تأکید مضاعف با آوردن بیت هایی از رودکی و عرفی اقدام می کند، آن جا که می گوید:
هرجای که چشم من و عرفی بهم افتاد برهم نگرستیم و گریستیم و گذشتیم.
شخصیت اصلی داستان نمی تواند با تنهایی خود کنار بیاید، هم چنین نمی تواند اندوهش را فراموش کند و مجبور است رنج بکشد. حتی عشق او به گوهر نیز نمی تواند چیزی از رنجش بکاهد. پسر او “کاکل زری” که یادآور دوران کودکی خودش است؛ نیز درمان درد او نیست. برای همین وقتی سنگ صبورش “آسید ملوچ” به او پیشنهاد می کند: “تو می‌گی گوهر تو منجلاب افتاده. خیلی خب. مگه نمی‌خوای از منجلاب بیرونش بکشی؟…دسّش بگیر و از منجلاب بیارش بیرون…”
به عبارتی: اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود.
شخصیت داستان تسلیم حرف های سنگ صبور ـ یا ندای درونش ـ نمی شود. شاید برای این که چه تنهایی و چه با هم بودن نکبت می آورد. با هم بودن مانند خارپشتانی که برای گرم شدن به هم می چسبند و نیش خارشان به تن هم فرو می کنند و در انزوا از تنهایی و در نهایت پوچی و بیهودگی رنج می برند.
با این همه چوبک در این داستان نمی خواهد شخصیت داستان را بحال خودش رها کند. و به هر شکلی که است می خواهد شخصیت داستان ـ و در نگاه کلی تر انسان ـ را نجات دهد. از طرفی نیز نمی خواهد نقش منجی را بازی کند. پس در تناقضی مبهم گرفتار می شود؛ تا جایی که دو شخصیت ـ سیف القلم و احمد آقا ـ را رودروی هم قرار می دهد که نقش زروان و اهریمن را اجرا کنند.
برای همین داستانش را با نمایشنامه ای به پایان می برد و ذهنیت فلسفی اش را وارد داستان می کند، حتی اگر به بهای کاستن از ارزش ادبی آن بشود. تا نشان دهد؛ نمی توان بر رنج و شر حیات پیروز شد، مگر آنکه اراده تابع عقل و علم شود و درخت دانش جوانه بزند. برای همین داستان با این پارگراف به پایان می رسد:
“مشیا شیشه را برزمین می‌کوبد. رعد و برق و توفان بر می‌خیزد. صداهای درهم بگوش می رسد. زروان ذوب و دود می‌شود و به هوا می‌رود. تمام درختان در ولوله می‌افتند و یکی پس از دیگری ریشه کن می‌شوند. بر زمین می‌ریزند. زمین می‌لرزد و ستارگان خرد می‌شوند و به زمین می‌افتند. مشیا و مشیانه در

مطلب مشابه :  پایان نامه با کلید واژگانپایان‌نامه، سلامت عمومی، اوقات فراغت

دیدگاهتان را بنویسید