منبع پایان نامه ارشد درمورد طلاق

دیگه چشمم بهش نیفته! حکایتش هم به گوشم نخوره…” و بدین ترتیب با پایان گرفتن داستان اندیشه‌ای در ذهن خواننده شکل می‌گیرد و آن هم اینکه لوکاس بر سر دوراهی اعتقاد به خداوند و لزوم درستی اعمال از یک سو و بی اعتقادی و مادی گرایی در زندگی کاملاً گیج و مبهوت و کلافه شده‌است. سوال اینجاست: آیا باید دل زمین را شکافت و از آن سکه‌های طلا را بیرون آورد یا طرفدار اعتقاداتی عجیب و غریب – عجیب و غریب از دید سفید پوستی همچون روت ادموندر- شد که شاید نهایتش فقر و تنگدستی و طلاق باشد…
دلقک داغدار:
در سومین داستان ِ رمان برخیز ای موسی، فاکنر کمی خود را از خاندان بزرگ مکازلین دور می‌کند و شرح حالی از سیاه پوستی به نام رایدر – که بر روی مزرعه روت ادموندز مشغول کار است- ارائه می‌دهد. رایدر سیاه پوستی قوی هیکل و چهارشانه‌است که بر اثر مرگ نابه هنگام همسرش دچار شوک روحی شده‌است. در روز خاکسپاری، رایدر بیل را از دست کارگران می‌گیرد و مجنون وار و با سرعت خیره کننده‌ای گودال قبر همسرش را می‌کند. شب هنگام رایدر شبهی از همسرش را می‌بیند. صبح روز بعد رایدر ناتوان از کار، آسیاب را ترک می‌کند، بطری ویسکی بزرگی می‌خرد و پس از افراط در نوشیدن، بی هدف در خیابان‌ها مشغول راه رفتن می‌شود. سپس به آسیاب باز می‌گردد و به اطاق ابزار آلات می‌رود. در آنجا با سفید پوستی به نام بردسانگ روبه رو می‌شود، سپس به یاد می‌آورد که بردسانگ سالها با تقلب کردن در بازی تخته نرد سیاه پوستان را آزار داده‌است. رایدر با دیدن او خشمگین می‌شود و آنگاه بر اثر مجادله با اواختیار اعمال خود را از دست می‌دهد و گلوی بردسانگ را با وسیله‌ای تیز می‌برد! رایدر دستگیر و زندانی می‌شود. اما او که به کلی دچار جنون شده در زندان هم در ِ سلولش را از جا می‌کند و با دیگر زندانیان به زد و خورد می‌پردازد. سرانجام رایدر را به کمک چوبه دار حلق آویز می‌کنند و این گونه زندگی دردمند او پایان می‌یابد. در این داستان زندگی پر از درد و رنج یک سیاهپوست در قبال بی تفاوتی سفیدپوستان از وجود مشکلات این چنینی توسط فاکنر توصیف شده‌است.
پیران قوم:
از این داستان به بعد حضور اسحاق مکازلین در کتاب برخیز ای موسی پررنگ می‌شود. محور این داستان و داستان خرس بر اساس دنیای جنگل و شکار است. سام فادرز فرزند یک سرخ‌پوست به نام ایکه‌موتوبه و یک کنیز سیاه‌پوست است. ایکه‌موتوبه در اقدامی باوردنکردنی پسر و همسرش را به عنوان برده به کاروترز مکازلین می‌فروشد. بدین ترتیب سام برده دودمان مکازلین محسوب می‌شود. اکنون که اسحاق کودکی بیش نیست به سام فادرز سپرده می‌شود تا مربی و نگهبان او در امر شکار باشد. رد مراسم شکار سالیانه اسحاق با میجر دو اسپاین، جنرال کامپسن و عموزاده بزرگ‌تراش مکازلین ادموندز همراه می‌گردد. اسحاق در نخستین تلاش‌اش برای شکار، گوزن نری را از پای درمی‌آورد(کشتن گوزن‌های ماده کار نادرستی به شمار می‌رود). سام فادرز طی مراسمی آیین خون گوزن نر را به صورت اسحاق می‌مالد. اسحاق جوان گذشته سام فادرز را از نظر می‌گذراند و به یاد می‌آورد که پدر او، ایکه‌موتوبه چگونه زمین اجدادی سرخ‌پوست‌ها را به همراه زن و فرزندش به مکازلین‌ها فروخته‌است. نخستین کشمکش‌های ذهنی درباب مالکیت زمین اینجاست که در ذهن اسحاق شکل می‌گیرد. پس از اینکه اسحاق گوزن نر را شکار می‌کند گروه شکارچی‌ها قصد بازگشت می‌کند اما بون هوگنبک ادعا می‌کند زمانی که روی قاطراش نشسته بوده گوزن نر بزرگی را دیده‌است. بدین ترتیب گروه تصمیم می‌گیرد تا قبل از بازگشت گوزن را شکار کند. آن‌ها در جنگل پراکنده می‌شوند و فقط اسحاق و سام فادرز در کلبه می‌مانند. ناگهان صدای فریادی از جنگل شنیده می‌شود. اسحاق کوچک تفنگ به خیال اینکه گوزن از پا درآمده‌است تفنگ به دست به کنار پنجره می‌آید. اما گوزن با وقار و شکوه خاصی به سمت اسحاق و سام فادرز می‌آید، نگاهی بزرگوارانه به آنها می‌اندازد و می‌گذرد. آنها به او شلیک نمی‌کنند و سام فادرز اورا “پدربزرگ” می‌نامد. شب هنگام زمانی که اسحاق و مکازلین ادموندز در کلبه دراز کشیده‌اند اسحاق راجع به آنچه دیده‌است با مکازلین صحبت می‌کند اما حس می‌کند که مکازلین حرف‌های اورا باور نکرده‌است و فکر می‌کند که او تنها یک روح دیده‌است! مکازلین اما با لحنی همزادپندارانه می‌گوید که او نیز در همان کلبه و زمانی که نخستین گوزنش را شکار کرده همان گوزن را به جشم دیده‌است… در این داستان ((پدربزرگ)) به نوعی نمادی از یک انرژی ناشناخته‌است. قدرتی خدایی که به صورت موقت به دست طبیعت و هرانچه دراوست سپرده شده‌است بگونه‌ای که انسان حق هیچ گونه دخل و تصرفی را در آن نمی‌یابد.

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه دربارهاستاندارد، مواد غذایی، بازدارندگی

دیدگاهتان را بنویسید