منبع پایان نامه ارشد درمورد کهزاد، دریا، زیور

دنیا می‌آورد، خوابیده بودند و کم‌کم صحبت‌هایی از زیورِ فاحشه و مرجان، که واسطه و پاانداز بود می‌شود. حتی یکی از راننده‌ها با سیاه می‌گوید چون سیاه هم با زیور خوابیده بوده احتمال دارد که بچه‌ی زیور متعلق به کهزاد نباشد و سیاه از آب درآید؛ و آن هنگام است که کهزاد تمامِ سیاه و سفیدهایی که با واسطه‌گری مرجان با زیور خوایده‌اند را رها خواهد کرد و یقه‌ی تنها سیاهی را که دوستش است خواهد گرفت و او را به روزِ سیاه خواهد نشاند. سیاه را خواب می‌رباید: “سیاه اکنون دیگر صدای اکبر را از خیلی دور می‌شنید. مثل این که صداها بال درآورده بودند و مثل خفاش توی سر وصورتش می‌خوردند و فرارمی‌کردند. سبک شده بود. گویی داشت توهوا می‌پرید. دهنش باز بود وتندتندنفس می‌کشید. چشمانش هم بودو آهسته خُرخُر می‌کرد.” (انتری که لوطیش مرده بود، 31)
زمانی که کهزاد به بوشهر می‌رسد چنین توصیف می‌شود:
“باران مانند تسمه تو گرده‌اش پایین می‌آمد. لندلندِ کش‌دار و دندان غروچه‌ی رعد از تو هوا بیرون نمی‌رفت. هوا دوده‌ای بود. رعد چنان تو دل خالی کن بود که گویی زیر گوش آدم می‌ترکید. رشته‌های کلفت و پیوسته‌ی باران مانند سیم‌های پولادین اریب از آسمان به زمین کشیده شده بود. توفان دل و روده‌ی دریا را زیر و رو کرده بود. موج های گنده‌ی پرکف، مانند کوه از دریا برمی‌خاست و به دیوار بلند ساحل می‌خورد و توی خیابان ولو می‌شد.” (همان)
فضای رعب آوری که توفان به پا کرده است با حضورِ کهزاد در داستان هم‌ارز است. انگار که کهزاد با حضورش باید فاجعه‌ای را رقم بزند و انگار که توفان و تلاطم، ترجمانِ احساسات و نگرانی‌های عاطفی و ذهنی کهزاد باشد.
کهزاد به منزلِ زیور نزدیک می‌شود. زیور به کهزاد گفته که به مدت یک سال است با هیچ مردی جز او روبه‌رو نشده است. به همین دلیل است که کهزاد به فرزندی که نزد زیور دارد افتخار می‌کند. پیش خود نقشه‌هایی برای آینده‌ی خود و زیور و فرزندشان می‌کشد. مصمم است که به شیراز برود و بچه‌اش را آن جا بزرگ کند. حتی تصمیم می‌گیرد مرجانِ واسطه را هم با خود ببرد و در جاده سر به نیستش کند تا برای همیشه از شر او خلاص شوند.
در این داستان، مرجان عاملِ شیطانی است که کهزاد باید او را نابود کند و زیور را از شر او نجات دهد. به خانه‌ی زیور که می‌رسد مرجان در را باز می‌کند اما توفان و باران و صاعقه که از هوا و درونِ کهزاد بر مرجان یورش برده است او را دچار ترس و وحشت می‌کند.
زیور فارغ می‌شود و بچه را به مرجان می‌سپرد. کهزاد در کنار زیور غنوده است و بسیار عاشقانه با هم همکلام می شوند. “چنان حرف ها عاشقانه است و چنان اشعار و صحبت هایی که بین آن دو رد و بدل می شود صمیمانه است که خواننده خود را در ملموس ترین محیط تغزلی و عاشقانه می یابد که حاکی از صمیمیت متبلور شده است.” (فاطمه حسینی، 1386: 149)
این صمیمیت را فقط توفان تهدید می‌کند. طبیعت و به طور خاص توفان، صمیمیت آن دو را به سمت مصیبت می‌راند: “شاه‌موجی سنگین از دریا به خیابان ریخت و رگبار تند آن در و شیشه‌های پنجره‌ها را لرزاند، مثل آنکه کسی داشت آن ها را از جا می‌کند که بیاید توی اتاق. موج رو موج رو هم سوار می شدند…” (انتری که لوطیش مرده بود، 56)
کهزاد وحشت زده شروع می‌کند به سرزنش زیور که: “تو رو خدا بوشهرم شد جا؟ هرچی می گم بریم شیراز بریم شیراز، همش امروز و فردا می‌کنی. تو از این آسمون غرمبه‌ها نمی‌ترسی؟” (همان)
مصیبتِ واقعی اما زمانی برای کهزاد رخ می‌دهد که در جواب می‌شنود: “نه، چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون که ترسی نداره. همیشه دریا این جوری دیوونه نیس. گاهی وختی که قرآن یا بچه‌ی حرومزاده توش می‌اندازن دیوونه می شه.” (همان، 57)
ناگهان هر دو خاموش می‌شوند. انگار به یاد می‌آورند که بچه‌ی خودشان حرمزاده است و لابُد مرجان او را در دریا انداخته است و به همین دلیل دریا توفانی شده است. داستان در اوج توصیفات ناتورالیستی خوداز دریا و موج ها به پایان می‌رسد و خواننده را در انتظار باقی می‌گذارد:
“موج های سنگین و قیرآلود به بدنه‌ی ساحل می‌خورد و برمی‌گشت توی دریا و پف نم‌های آن تو ساحل می‌پاشید و صدای خراب شدن موج ها منگ کننده بود و آسمان و دریا مست کرده بودند و دل هوا به هم می خورد و دل دریا آشوب می کرد و آسمان داشت بالا می‌آورد و صدای رعد مثل چک تو گوش آدم می خورد و از چشم آدم ستاره می پرید و موج ها رو سر هم سوار می‌شدند.” (همان)
“گویی دریا می‌خواست با سرکشی خود، بچه‌ی حرامزاده را بالا بیاورد و چهره‌ی کبود و مُرده و مسخ شده‌ی او را در برابر چشم‌های کهزاد نگاه دارد تا او مسخ شدن تمام آرزوهایش را در آن کبودی و مسخ و مرگ به چشم ببیند.” (فاطمه حسینی، 1386: 150)
داستان به واسطه‌ی زمینه، فضا، لحن و شخصیت های فرودستی که تصویر شده اند ناتورالیستی ترین فضاها را پدید آورده و در واقع خرافه ای مثل توفانی شدن دریا به واسطه ی انداختن حرامزاده ای در آن به داستان تحمیل شده است. چوبک داستان را عین زندگی و کمی تاریک تر از زندگی توصیف کرده است. حضور چوبک در این داستان خیلی عکاس‌مآبانه بوده است و این یکی از بزرگ ترین خصیصه های اغلب داستان های قدرتمند اوست.
داستان قفس
قفس، قصه‌ای تمثیلی است که درباره‌ی اجتماعات دورانِ تاریکی نوشته شده است. مرغ‌های درمانده در قفس که بیرون را تماشا می‌کنند و این درحالی‌ست که آن ها در جای خود می‌لولند و در جای تاریک و کثیف خود بی‌تصمیم و بی‌کنش مشغولند. در این داستان دستی مقتدر وجود دارد که هرازگاهی به درون قفس سرک می‌کشد و مرغی را انتخاب کرده و برمی‌آورد و دربرابر چشم سایر مرغ‌ها سرمی‌بُرَد. یا دستی که به درون قفس می‌آید و تخم‌مرغی را می‌رباید و مرغان بی‌هیچ دفاعی فقط ناظرند.
قفس تمثیلی است برای جامعه‌ی اسیر، بی‌شعور و گرفتار جهلِ خود و ظلم و بیداد حکومت. دست همان حکومت است که هر از گاهی یک یا گروهی از اجتماع را انتخاب کرده و در مقابل دیگران گردن می زند و یا فرزند و حاصلِ آن‌ها را می‌رباید و می‌برد و یا می‌کشد. چوبک در این داستان با دیدی ناتورالیستی-تمثیلی به وضعیتِ مرغانِ داخل قفس را که نماد و استعاره ای از مردمند می‌پردازد:
“جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه‌های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشتِ سر هم تو سر هم نک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود همه تو سری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.” (انتری که لوطیش مرده بود، 60 و 61)
و در توصیف هنگامه‌ای که دستی برمی‌آید و مرغی را با خود می‌بَرَد:
“در آن دم که چُرت می‌زدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی‌تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آن ها با یک محکومیت دسته‌جمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکیدند.” (همان، 62)
در این داستان هراس نویسنده از سرگشتگی و زندان و تنهایی به چشم می‌خورد. زبان چوبک در این داستان بسیار خاص است. از جملات کوتاه که چکشی به مغز خواننده ضربه می‌زند و او را از درکِ ایستایی تصویرِ ایستا بازمی‌دارد استفاده کرده است. چنین زبانی، بی‌تصمیمی فضای داستان را بهتر منتقل می‌کند. ذهن مخاطب یارای گسترش و پویش در معنا نیست.
داستان انتری که لوطیش مُرده بود
قصه درباره‌ی انتری است که لوطی تریکیش مُرده و حالا متوجه شده که او مُرده و نه این که خوابیده است:
“از جایش پاشد و رفت پیش لوطیش و خیلی نزدیک به او نشست. صورت لوطیش به او هیچ نمی‌گفت. هرچه توی چهره‌ی او دقیق شد چیزی ازش دستگیرش نمی‌شد.” (همان، 86)
توصیف حالات غریزی حیوان با دقت، سرعت، صراحت و باورپذیری بیان شده است. انگار که چوبک در جسم و روان انتر حلول کرده است. جهانِ پیرامونی از نگاه انتر، اتفاقاتی که برای او رخ می‌دهد از پاره کردن زنجیر، آزاد شدن، سرگشتگی در جامعه و در نهایت بازگشت نزد چنازه‌ی لوطی، در نهایت هوشمندی و علم نوشته شده است.
در این داستان سازشی همه‌جانبه بینِ شخصیت‌ها و زمینه‌ی داستان و محیطِ پیرامونی رخ داده. توصیف ناتورالیستی مرگ، تنهایی، ترس، و گرفتارِ جبر بودن در طبیعت و رهانبودن از تقدیر فضایی حزن‌انگیز را ترسیم می‌کند که شخصیتِ حیوان در آن به دنبالِ سعادت و آزادی است لذا با تمام توان کوشش می‌کند اما در آخر سرگشته و حیران به تقدیر خود رجوع می‌کند و با چشمانی ترس‌خورده و حالتی بی‌اعتنا به استقبال وقایعِ تلخ می‌رود.
در این بین توصیف ناتورالیستی چوبک از درخت خشکیده‌ی بلوط قابل تأمل است: “لوطی جهان توُ کنده‌ی گنده‌ی بلوطِ خشکیده‌ی کهنی که حتی یک برگ سبز نداشت، خوابیده بود. شاخه‌های استخوانی و بی‌روح و کج و کوله آن توُ هم فرورفته‌بودند. از بس کاروان‌ها زیرش منزل کرده بودند و ازش شاخه کَنده بودند و توُ کنده‌اش الو کرده بودند شکافِ بی‌ریخت و دخمه‌مانندی تو کنده‌اش درست شده بود که دیوارش از یک ورقه زغال ترک‌ترک و براق پوشیده بود. سال‌ها می‌گذشت که این بلوط مُرده بود.” (همان، 70)
گویی همذاتی خاصی بین درخت و لوطی جهان رخ داده است: “لوطی جهان تو این شکاف، خوابیده بود. تکیه‌اش به دیواره‌ی تویی کنده بود و به آن لَم داده بود. جلوش روُ زمین، کشکولی بود، چپقش بود؛ وافورش بود؛ توبره‌اش بود، کیسه‌ی توتونش بود، قوطی چرسش بود و چند حب زغال وارفته‌ی خاکستر شده هم جلوش ولو بود. صورت آبله‌ایش و ریش کوسه‌اش از زیر شولا یک وری بیرون افتاده بود. مثل اینکه صورتکی در شولا پیچیده شده باشد.” (همان، 71)
انتر در بلوط‌زاری وسیع، پس از یافتن لوطیِ مُرده به یاد تمامِ حوادثی می‌افتد که در زمانِ اسارت توسط لوطی گرفتارشان بوده است. زنجیرش را از زمین می‌کند و راهِ رهایی خود را می‌گیرد و می‌رود. در راهِ رهایی از چوپانی چوب می‌خورد و چوپان را گاز گرفته و فرار می‎‌کند. در زیر درختی خود را قایم می‌کند و به خود مشغول می‌شود. اما با عجز و ناامیدی دوباره به سوی لوطی بازمی‌گردد. انتظارِ یاریِ لوطی دارد و با این‌که تبردارها را نزدیک می‌یابد حاضر نمی‌شود که از کنار لوطی جُم بخورد و برود و سپس تبردارها می‌رسند.
در این داستان، چوبک به واسطه‌ی سرگشتگی و حیرانی انتر، مردمانی که گرداگردِ او حرکت می‌کنندو حضور دارند را توصیف می‌کند و شمه‌ای از زندگیشان را به خواننده نشان می‌دهد.
دنیای حیوان، در این داستان به ابعاد زنجیری است که او را اسیر کرده. انتر در دایره‌ای که به مقتضیاتِ زنجیرش می‌تواند گرداگرد خود داشته باشد اسیر است. کندن زنجیر و رفتن به دنیای بزرگ‌تر در این داستان، تقدیرِ مقرر انتر نیست. کما این که پس از امتحان کردن حضور در دنیای جدید پشیمان و نومید بازمی‌گردد و نزد لوطیش و همان دنیای محدودی که لوطی برایش تقدیر کرده می‌ماند. لوطی خداوندگارِ انتر است. تقدیر انتر را لوطی جهان رقم زده است. انتر گریزی از جبرگرایی‌ که لوطی جهان آن را معیّن کرده ندارد. پس از رفتنش ناگزیر برمی‌گردد و حتی دفعِ خطرِ نزدیک‌الوقوع هم او را از دنیای محدودش فراری نمی‌دهد.
داستان توپِ لاستیکی
داستان، به نوعی داستان یک سؤتفاهم است. پرسه زدن پاسبانی اطرافِ منزلِ شخصیت داستان علت ماجراست. شخصیت داستان که دالکی نام دارد به حضور پاسبان ظنین می‌شود و تصور می‌کند تحت نظر است. حادثه مسائل بسیاری را آشکار می‌کند. روابطِ رو به

مطلب مشابه :  منابع و ماخذ پایان نامه183، of، Missing

دیدگاهتان را بنویسید