نیازای روان­شناختی بنیادی آدم

– نیازای روان­شناختی بنیادی

 

بامیستر و لری، (1995)؛ بالبی، (1958)؛ هارلو، (1958)؛ ریان، (1993)؛ (به نقل از زرندی، 1385)، نیازها به رو عنوان غذای داخلی و روان­شناختی شناخته ان که واسه رشد و دووم روانشناختی و بهزیستی و انسجام لازمن. دسی و ریان ( 2002)، نظریه خودتعیین گری رو به طور کوتاه این جور تعریف می کنن: آدمی سه نیاز اصلی روان­شناختی داره و در صورتی که این نیازها به شکلی مناسب برآورده شن، فرد احساس مطلوبی داره. این سه نیاز عبارتند از: الف) نیاز به احساس کفایت و لیاقت، ب) نیاز به پیوند­جویی یا ارتباط با بقیه و ج) نیاز به اختیار.

اختیار احساس اختیار و اراده داشتن در انجام کارهاست؛ یه جور تمایل ذاتی واسه تجربه رفتاری که خود شخص اون رو ترتیب داده (شلدون و همکاران، 1996).  دسی و ریان (1985، به نقل از البرزی و البرزی، 1385)، با تکیه بر معنی مسند مهارگذاری درک شده­ی[1] هایدر، که بین علیّت فردی (رفتارای بر اساس انگیزه داخلی) و علیّت غیر فردی ( عمل­های بر اساس عوامل محیطی) تفاوت قایل می­شه، فکر می کنند احساس اختیار از چیزای مهم سلامت روان فرده. لیاقت به عنوان احساس اثر بخشی و مؤثر بودن روی محیطه ( دسی و ریان، 2000). ارتباط با بقیه، دوست داشتن و ساپورت کردن بقیه و دوست داشته شدن و ساپورت شدن از طرف دیگرونه (بامیستر و لیری، 1995؛ بالبی، 1958؛ هارلو، 1958؛ ریان، 1993؛ به نقل از دسی و ریان، 2000).

در جایی دیگر دسی و ریان (2002) اعلام می­کنن که نظریه­ی خود­مختاری، یک نظریه عمومی انگیزه آدمیه که، به میزانی که رفتار، خود تأیید شده یا خود تعیین شده، می پردازه. اندیشه اصلی اختیار اینه که نوع یا کیفیّت انگیزه، نسبت به مقدار کلی انگیزه، اهمیت بیشتری در پیش بینی نتیجه های مهمی مثل سلامت روانی، کارکرد موثر و یادگیری عمیق داره ( تیلور[2] و انتومانیس[3]، 2007). طبق نظریه­ی اختیار، وقتی که افراد طبق دلایل داخلی (سبک تنظیم داخلی و مثل سازی) کاری رو انجام میدن، رضایت از زندگی و موافقت بیشتری دارن ( شلدون، ریان و رایز، 1996؛ شلدون و کسر[4] ، 1995).

در نظریه­ی خود تعیین گری اینجور فرض شده که حفظ تمایل انگیزه داخلی، وابسته به ارضای سه نیاز ابتدایی لیاقت، اختیار و روابطه( گرولنیک، دسی و ریان، 1997). محیطی که با ساپورت خود، زمینه­ی ارضای این نیازها رو جفت و جور کنه، باعث لذّت بردن از اعمال و پس تنظیم خود مختار رفتار می شه (گانیه، 2003). شلدون و الیوت[6] و کسر (2001)، فکر می کنند که ارضای نیازا شرایط لازم رو واسه رشد روان شناختی، انسجام یافتگی و بهزیستی شخص جفت و جور می­کنن و زیر بنای وسعت­ی بزرگی از رفتارای ما رو تبیین می کنن. مداخلات روان شناختی می تونن بر مبنای معنی نیازها طرح­ریزی شن.

نظریه خود تعیین گری بر این عقیده س که دسته­ی مهمی از فرآیندها و تعاملات به دلیل محیط خونواده، به باورها و ادراکات کودکان که متأثر از باورها و رفتارای والدین با اوناس، بر می­شه (گرولنیک، دسی و ریان، 1997 و شانک[7] و پاجیرز[8]، 1996). گرونلینک، ریان و دسی، )1991( باور دارن، ساپورت والدین از اختیار و استقلال کودکان در گفت­وگو­ها و اقدامات مشترک اونا، به اختیار در کودکان میرسه و واسه اونا، نتیجه های مثبتی به دنبال داره. پذیرش والدین، دادن فرصت انتخاب، تنوع تکالیف، داشتن تجارب، درگیری والدین و ساپورت اونا از اختیار کودکان نقش زیادی در خودکارآمدی کودکان داره (شانک و پاجرز، 1996). ساپورت والدین، وسیله مهمی واسه رشد احساس کفایت و لیاقت شخصیه ( گینزبرگ و برنشتاین[9]؛ به نقل از استرایت[10]، نیتزل[11]، سیرز[12] و هوک[13]، 2001 ).

 

 

 

2-1-3- احساس تنهایی

 

احساس تنهایی در روانشناسی سابقه­ای کوتاه داره اما در فلسفه، ادبیات و مذهب آثار بسیاری رو میشه یافت که به اون پرداخته ان ( هانکوک، 1986، به نقل از کرواس – پارلو، 2008). پپلو و پرلمن (1981)، فکر می کنند احساس تنهایی تجربه­ی ناخوشایندیه که در جواب به نارساییای کمّی یا کیفی در روابط اجتماعی ظاهر می­شه.

الهاگین[14] (2004)، احساس تنهایی رو این جور تعریف می کنه که تنهایی، تجربه فردی ناجوری مثل تفکر مبنی بر جدا بودن از دیگرونه که با مشکلات رفتاری قابل مشاهده، مثل غمگینی، افسردگی و عصبانیت همراهه، نابرابری بین انتظارات و آرزوهای فرد با امکان رسیدن اون به این آرزوها رو در روابط اجتماعی نشون میده و به شکل رفتارهایی مثل دوری از تماس با بقیه مشخص می شه.

از دیدگاه بعضی از صاحب­نظران، چگونگی درک روابط اجتماعی، علّت بروز احساس تنهاییه (هینریچ و گالون[15]، 2006؛ جونز[16]، 1981؛ هاکلی، برلسون، برنتسون و کاسیوپو[17]، 2003؛ به نقل از رحیم زاده، بیات و اناری، 1388). بعضی محققان به جای اون که احساس تنهایی رو فقط یک هیجان منفی تلقی کنن، اون رو تداعی کننده قسمتی از هیجان­های منفی مثل اضطراب و افسردگی، می دونن ( رایت[18]، 2005؛ به نقل از رحیم زاده، بیات و اناری، 1388).

مطلب مشابه :  همه چیز برای برگزاری یک مراسم عروسی عالی

احساس تنهایی رو می­توان مشکل و ضعف محسوس در روابط بین فردی دونست که به تجربه­ی نارضایتی از روابط اجتماعی منجر می­شه (پونزیتی[19] و هوپ­مه­یر[20]، 1999). اشر[21] و پاکت[22] (2003)، تنهایی رو آگاهی­شناختی فرد از ضعف در روابط فردی و اجتماعی خود توضیح می­کنن که به احساس غمگینی، پوچی، تأسف یا ناراحتی منتهی می­شه.

پارک هورست[23] و هوپ­مه­یر(1999)، تنهایی رو به عنوان احساس ناراحتی از تنهایی تعریف کرده­ان. بلای [24](1989، به نقل از دیل[25] و اندرسون، 1999) احساس تنهایی رو طبق­ی سه عامل شناختی، خلقی و رفتاری تعریف می­کنن اما ویس[26] (1973) دو بعد واسه تنهایی معرفی کرده. تنهایی عاطفی[27] و تنهایی اجتماعی[28]. در احساس تنهایی هیجانی یا عاطفی، از دست دادن وابستگی عاطفی به شخص یا افراد دیگر برجستگی داره، در حالی که در احساس تنهایی اجتماعی، نبود درگیری در روابط و شبکه­های اجتماعی نقش بارزی داره. تنهایی عاطفی، مربوط به دور بودن افراد نزدیک یا دوست داشتنی یا از دست دادن اون­هاست که با دل بستگی ربط داره (مارگالیت، 2010). تنهایی اجتماعی به نبودن ارتباطات راضی کننده و دوستان بازمی­شه؛ هم­اینجور با گروه همسالان و شبکه های اجتماعی ربط داره ( آشر و پاکوئت، 2003).

سالیوان (1953)، بر ضرورت ایجاد رابطه با بقیه، به دلیل ریشه داشتن اون در نیازای اساسی انسانی تأکید می کنه و بی­کفایتی در ارضای نیاز به صمیمیت بقیه یا صمیمیت بین فردی رو با عنوان تنهایی مطرح می­کنه. این احساس، تجربه­ای بد و عمیقه و می­تونه به دلیل نبود ارضای نیاز ذاتی به تماس فیزیکی باشه. به نظر سالیوان (1953)، در بزرگسالی نیاز به مشارکت در فعالیت­های اجتماعی بروز می­کنه و نبود ارضای اون، باعث احساس تنهایی می­شه. بالاترین درجه نیاز به هم­نوع به شکل احتیاج به محبّت بقیه و رد و بدل کردن محبّت به خاطر ایجاد روابط دوستی دوستانه یا در بالاترین سطح اون، نیاز به عشق به فردی دیگر روشن می­شه. ریشه تنهایی به نظر اون در نبود ارضای یکی از این نیازها، در مراحل مختلفه. هانریش و گلون (2006) هم فکر می کنند آدمایی که در ایجاد و حفظ روابط رضایت­بخش با بقیه ضعیف هستن و پس در برآوردن نیاز تعلق داشتن مشکل دارن، حس محرومیتی رو تجربه می­کنن که احساس تنهایی نام داره.

رایکمن[29] (1959؛ به نقل از حجت و کراندال، 1989)، عقیده داره آدم­ها از تنها شدن ترس دارن و آستانه­ی احساس تنهایی رو متأثراز تاریخچه­ی رشدی افراد می­دونه. به نظر ایشون، از دست دادن تماس فیزیکی دائمی در زمان کودکی ممکنه به ناراحتیای جسمی و عاطفی، مثل احساس تنهایی منجر شه.

 

 

2-1-4- خوش حالی

 

افلاطون خوش حالی رو محصول جانبی منصف بودن و اخلاقی عمل کردن می­دونست (پلاتو[30]، 2001). ارسطو، به فکر بود همه­ی تلاش آدم، معطوف جفت و جور خوش حالی واسه داشتن زندگی خوبه (هیوجز[31]، 2001). ارسطو عقیده داره دست کم سه نوع شادمانی هست؛ در پایین­ترین سطح، شادی رو همون لذت می­دونه. در سطح بالاتر شادی همون موفقیت و کامیابیه و نوع سوم شادی، برآمده از معنویته ( آیزنک، 1990؛ به نقل از نصوحی و همکاران، 1383).

غزالی خوش حالی حقیقی بشر رو، نتیجه دشت کردن علم اون می­دونه. اون می­گوید: خوش حالی بشر در شناخت خدا، بندگی اون و پیروی از دینه (کیمیای خوشبختی، 1361). از دیدگاه کانت، خوش حالی پاداشی طبیعیه واسه رفتار پرهیزگارانه و با فضیلت، پس رفتار اخلاقی باعث خوش حالی می­شه (دور[32]، 2002).

کینگ وناپا[33] (1998) فکر می کنند که آدم­ها معمولاً به دنبال شادی هستن و خوش حالی اهمیت ویژه ای در زندگی مردم داره.

الگوی ارایه شده به وسیله شلدون و لیوبومیرسکی[34](2004)  درباره شادی از تازه ترین نمونه ها در این زمینه س. آنهادر توضیح شادی سه عامل­ی کلیدی رو مطرح کرد ه ان :

1-نقطه شروع ثابت[35]      2-شرایط[36]      3- عمل­های عمدی[37]

نقطه شروع، به آمادگیای ژنتیکی و ارثی اشاره داره و از این نظر عامل ثابت این الگو هستش. به بیان دیگر این عامل نشون دهنده سطح شادی، در زمان صفربودن دیگر عوامل الگوه.

شرایط، در برگیرنده متغیرهای جمعیت شناختی مثل سن، وضعیت تأهل، وضعیت استقلال و درآمد، تسهیلات، امکانات و بافت خونه و خونواده و مذهبه و از این نظر، نسبت به عامل اول از ثبات کمتری بر خورداره.

کنشای عمدی به فرآیندهای تلاش مدار و هدف­مند زندگی فرد اشاره داره و در برگیرنده جنبه های شناختی (مثل داشتن نگاه­های مثبت و کمال گرا)، رفتاری (مثل بیان علاقه به بقیه) و خواستای ارادی( مثل دنبال کردن هدفای معنا دار) هستش.

مطلب مشابه :  مسئولیت و نظریه کی­یرکگور درباره ان

آرگایل (2001) به عنوان پیشگام در نظریه پردازان شادی، ارتباطات اجتماعی رو از مؤلفه های مهم شادی می­دونه و پیوندهای نزدیک هم چون دوستی، عشق و ازدواج رو از نمونه های روشن و موثر بر خوش حالی شمردهه. آرگایل همون جا بر این باوره که خونواده یکی از قوی ترین پیوندهای ارتباط اجتماعیه و جنبه های جورواجور اون مثل تعداد اعضای خونواده، تحصیلات، درآمد، ساختار قدرت و اتحاد اعضای خونواده از تعیین کنندهای شادی هستن. دینر[38] (2002) عقیده داره خوش حالی، یه جور ارزشیابیه که فرد از خود و زندگی­اش به عمل می­آورد و مواردی مثل رضایت از زندگی، هیجان و خلق مثبت، از دست دادن افسردگی و اضطراب رو شامل می­شه و جنبه­های جور واجور اون هم به شکل شناخت­ها و عواطفه. وین هوون[39] (1997)، باور داره: خوش حالی یعنی مقدار ارزش مثبتی که یک فرد واسه خود قائله.

در تحقیقات جورواجور افراد خوشحال رو با ویژگی­های زیر تعریف می­کنن:

اول اینکه از عزت نفس و احترام به خود بالایی دارن و خودشون رو دوست دارن. این آدما به اخلاقیات توجه بسیار دارن و عقلانی رفتار می­کنن (ژانوف-بولمن[40]، 1989).

دوم اون که این افراد احساس کنترل شخصی بیشتری دارن و در انجام کارها به تواناییهایشان بیشتر از ناتوانایی­هاشون فکر می کنن ( لارسن،[41] 1989).

سوم اینکه افراد خوشحال، خوش­بین هستن و بیشتر از افراد بدبین احساس شادی دارن (سلیگمن، 1991).

چهارم اینکه افراد خوشحال برون­گرا هستن و در ارتباط و همکاری با بقیه توانمندند. افراد خوشحال در مقایسه با افراد ناشاد، چه در تنهایی و چه پیشه بقیه، احساس شادی می­کنن (دینر، سندویک، پاوت و فوجیتا[42]، 1992).

شوارز و استراک[43] (1991)  فکر می کنند که افراد شادکام، کسائی هستن که در پردازش اطلاعات در جهت خوش­بینی و خوشحالی سوگیری دارن؛ یعنی اطلاعات رو طوری پردازش و تفسیر می­کنن که به شادمانی اون­ها منجر شه. دینر و لوکاس[44] (2000)، فرد شادکام رو فردی زنده­دل، سالم، بافرهنگ، برون­گرا، خوش­بین، مذهبی، دارای عزت نفس بالا و تمایلات فروتنی می­دانند؛ اما بعضی تحقیق­گران در دهه 1980 مدعی کشف ژن شادی شدن. اون­ها شادمانی رو به برون­گرایی و ثبات هیجانی مربوط ساختن و از آن­جا که این ویژگیای شخصیتی هم تا حد زیادی مبنای ژنتیک دارن، ادعای فوق مطرح شد ( آیزنک[45]، 1990، به نقل از کشاورز و وفاییان، 1386).

فروید، طنز رو وسیله­ای واسه دست­پیدا کنی به شادی با وجود تموم اتفاقات اضطراب­آور و شرایط نامساعد می­دونه. طنز، از ارزش ایمن­سازی بسیاری برخورداره. فروید عقیده داره بدون داشتن حس طنز و استفاده از آن در موقعیت­های مناسب امکان نداره بشه از دید روانی خوشحال بود. طنز به ما این توانایی رو می­بده که شادی رو در زندگی حفظ کنیم (جیکسون[46]، 2005، نقل از عناصری، 1386).

دینر و دینر (1995) و آرگایل (2001) فکر می کنند خوش حالی، شامل حالت خوشحالی یا سرور (هیجانات مثبت)، راضی بودن از زندگی و از دست دادن اضطراب (احساسات منفی) است. بعضی فیلسوفان به فکر بودن خوش حالی رو می­توان به بهترین وجه با سرکوب امیال و خواسته­ها به دست بیاره، در حالی که عده­ای دیگر، تحقق پیدا کردن امیال رو دلیل خوش حالی می­دانستنند ( فریش[47]، 2006). کار (1385) عقیده داره که خوش حالی حقیقی از ارضای امیال حاصل نمی­شه، بلکه از انجام چیزی که از دید اخلاقی ارزش انجام دادن رو داره، حاصل می­شه.

 

[1] – perceived locus control

[2] – Taylor

[3] – Ntoumanis

[4] – Kasser

[5] – Grolnick

[6] – Elliot

[7] – Schaunk

[8] – Pajaras

[9] – Bronstein

[10] – Stright

[11] – Neitzel

[12] – Sears

[13] – Hoke

[14] – Elhageen

[15] – Henrich & Gullone

[16] – Jones

[17] – Hawkley, Burleson, Berntson & Cacioppo

[18] – Right

[19] – Ponzetti

[20] – Hopmeyer

[21] – Asher

[22] – Paquette

[23] – Parkhuurst

[24] – Blai

[25] – Dill

[26] – weiss

[27] – emotional loneliness

[28] – social loneliness

[29] – Ryckman

[30] – Plato

[31] – Hughes

[32] – Dowar

[33] – King & Napa

[34] – Lyubomirsky

[35] – set-point

[36] – circumstance

[37] – intentional activitties

[38] – Diener

[39] – Veenhoven

[40] – Janoff-Bulman

[41] – Larson

[42] – Sandvik, Povot & Fujita

[43] – Schwarz & Strack

[44] – Lucas

[45] – Izench

[46] – Jickson

[47] – Frish