روانشناسی: فراشناخت و فراحافظه
AI (Artificial Intelligence) concept.

روانشناسی: فراشناخت و فراحافظه

علم فراشناخت بر باورها و نظریههایی اشاره داره که افراد در مورد شناختهای خود دارن، مثل باور در مورد نوع خاصی از افکار در مورد تاثیر حافظه و کنترل شناختی. تجربه فراشناختی هم شامل آزمایش معنی خاص وقایع ذهنی خاص مثل احساسات فراشناختی و قضاوت در مورد وضعیت شناخته. تجربه های شناختی با مشکلات هیجانی در رابطه هستن. بعضی مشکلات مثل افسردگی و وسواس فکری با ارزیابیها و قضاوتهای فراشناختی منفی در رابطه هستن. شوارتز و کلور(۱۹۹۴) مطرح کردن که آدما به احساسات خود به عنوان اطلاعات واسه آزمایش و قضاوت متکی می شن(بیابانگرد،۱۳۸۱) و فقط به بخشهایی از خاطرات توجه میکنن که این اطلاعات رو واسه اون ها تکمیل سازه. راهبردهای کنترل فراشناختی کاهشدهنده یا افزایشدهنده فرایندهای نظارتی و بازیابی اطلاعات از حافظه واسه فرد هستن. ادما از راهبردهایی که دامنه به کار گیری وسایل کمک حافظه های واسه رمزگردانی(مثل یادیارها یا مرور ذهنی مواد به خاطر سپردهشده) تا راهبردهایی( مثل نشانهگذاری) استفاده میکنن(بیابانگرد، ۱۳۸۱).

افسردگی

در پردازش هیجانی، عکس العمل هیجانی از ترکیب اطلاعات موقعیتی و اطلاعات بر اساس حافظه و از راه سازوکارهای نیمههوشیار و خودکار به وجود میایند و چارچوب مناسبی واسه درک پیشآیندهای شناختی و تجربه های عاطفی به ما میده (فورگاس، ۲۰۰۵؛ راجزی، ۱۳۸۷).

از اون جایی که خیلی از رفتارای پیچیده حاصل پردازشهای شناختی افراد هستن شاید انتظار میره که عاطفه پس از تاثیر بر شناخت فرد بر رفتار ایشون هم تاثیر بزاره هم اینکه عاطفه نقش مهمی به شکل بندی و قضاوتهای بین گروهی اجرا کنه (فورگاس، ۲۰۰۵؛ راجزی، ۱۳۸۷). عاطفه هم بر محتوای و هم بر روند تفکر افراد تاثیر میگذاره. اثرات عاطفه بر شناخت بر اساس سبک پردازشیه که در موقعیتهای جور واجور فرق داره. بیشتر مواقع القای عاطفه وقتی صورت میگیره که پردازشهای سازنده مثل پردازش بافتاری یا پردازش واقعی مورد استفاده قرار میگیره. حالت عاطفی مستقیما بر روش پردازش اطلاعات تاثیر میگذاره (فورگاس، ۲۰۰۵؛راجزی، ۱۳۸۷).

ولز با ارائه معنی فراشناخت در درمانهای رفتاری شناختی تغییر برپا کرد. اون عقیده داره چیزی که در اختلالهای هیجانی بایست اهداف درمان قرار گیرد باورهای شناختیه چون به باور ایشون فراشناخته که شناخت رو کنترل و بازبینی میکنه. نظریه فراشناختی فرض رو بر این میگذاره که توجه در ایجاد و موندگاری هیجان نقش فوق العاده های داره. در این مدل راهبردهای مقابله های نقش عمده های در موندگاری اختلالهای هیجانی بازی میکنه. ولز معتقداست چیزی که تفکر رو به عنوان یه روش مقابله های در برابر حوادث منفی فعال می کنه تقابل باورهای فراشناختی مثبت و منفیه. تفکر منابع شناختی از جمله توجه رو به خود جلب میکنه و با در نظر گرفتن خلق فرد شروع به پیش روی میکنه و منابع شناختی جهت حل موضوع در فرد کم میشه (حمیدپور، ۱۳۸۵). فراشناخت یا همون فراحافظه به رمزگردانی و آزمایش دوباره اطلاعات ذخیره شده در حافظه اشاره میکنه که در این باره محققان نظرات خود رو از منظره های جورواجور مطرح ساختن که به اونها میپردازیم.

تحقیقات نشون می ده که عاطفه یکی با تفکر رو میشه با اصول شرطی (همایندی جا و زمان) تبیین کرد. در  پردازش اطلاعات اول توجه بر تفکر بدون عاطفه معطوف شد و عاطفه به عنوان خاستگاه داغون کننده و مزاحم تلقی گردید. تحقیقاتی که در مورد طبیعتگرایی شناخت انجام شد نشون دهنده اون هستش که عاطفه نقش اساسی در پردازش اطلاعات اجتماعی داره. گوردن باور در مدل شبکه تداعی خود اشاره  میکنه که همخوانی قوی خلق با شناخت در حافظه اجتماعی تاثیر داره. احساسات نقش مهمی در ایجاد و موندگاری بازنماییهای ذهنی مربوط به محیط اجتماعی حافظه بازی میکنن (فورگاس، ۲۰۰۵؛ راجزی، ۱۳۸۷).

دو مقاله از طرف ولز و کارتر(۲۰۰۰) و دیگری از طرف پاپاگئورگیو و ولز (۲۰۰۰) درخصوص تاثیر باورهای فراشناختی بر نگرانی و تفکر دپرس ساز منتشر شد. اون ها به این نتیجه رسیدن که محتوای نگرانی افراد گرفتار به مشکل اضطراب گسترده متفاوت از محتوای بقیه مشکلات اضطرابیه اما با این حال خصوصیات یا ویژگیهای بی همتا افراد گرفتار به مشکل اضطراب گسترده نشون دهنده سطوح بالای باورهای شناختی منفی پایدار درباره خطر کنترلناپذیری و نگرانی نسبت به این موضوعه یعنی اون ها گرایش به نگرانی در مورد نگران بودن رو در خود دارن. هم اینکه به این نتیجه رسیدن که باورهای مثبت در مورد تفکر در افسردگی با گرایش به تفکر منفی اندیشناکگونه رابطه داره. این یافتهها نشون می ده که چیجوری فرد فکرش رو تفسیر میکنه و به اون جواب می ده و در بعضی موارد این تفسیر مهمتر از چیزیه که طی حالت هیجانی منفی پیش آمده. در این یافتهها بر اهمیت فراشناخت یا باورها و ارزیابیهای مربوط به شامل افکار داخلی تاکید شده. اهمیت بالینی فرایندهای فراشناختی در اختلالهایی مثل مشکل وسواس، استرس پس از حادثه و مشکل اضطراب گسترده روشنه چراکه تفکر یا شناخت کنترل پذیر از ویژگیهای اصلی این اختلالهاه (کلارک،۱۹۹۳؛حمیدپور، ۱۳۸۸).

مشکلات

بازیابی بازخوانی هرگونه اطلاعات از حافظه س که به معنی پیدا کردن جای اطلاعات ذخیره شده در حافظه و برگردوندن اون ها به آگاهیه. در مورد اطلاعاتی که واسه اهداف خاص هستن معمولا بازیابی بدون تلاش و خیلی سریع انجام میشه. اما وقتی که مقدار خیلی از اطلاعات رو خوب رمزگذاری نکرده باشیم بازیابی مشکل می شه و با شکست مواجه میشیم که به نظرمیرسد در افراد دپرس در مورد موقعیتها و خاطرات شادیبخش براشون این مشکل پیش پیدا میکنه. اگه از رمزگذاری مناسب در بخشهای جور واجور و یا تقطیع استفاده کنیم یادآوری و بازشناسی بدون اشتباه میشه. حافظه فرایندیه که از راه اون اطلاعات رو رمزگذاری و ذخیره و بازیابی میکنیم.

بعضی روان شناسا از جمله فروید باور داشتن که تقریبا همه ادراکها و عقاید واسه همیشه ذخیره میشه اما ممکنه نتونیم همه اون ها رو بازیابی و بازشناسی کنیم. بعضی خاطرات ممکنه به دلیل از دست دادن نشونه های مناسب از دست بره یا از راه نیروهای واپسرانده به طور ناخودآگاه جلوگیری شه(بیابانگرد،۱۳۸۱).

روان شناس الیزابت لوفتوس طی آزمایشهایی فهمید که حافظه متناسب با نیازها و پیش داوریها و روشهایی که طبق اون ها دنیا رو مفهومسازی میکنیم دستکاری شه. ما دنیای خود رو براساس باورامون بازنمایی میکنیم. برخلاف ساخت دست بشر توانایی ذخیرهسازی اطلاعات در مغز آدم واسه هر هدف خاصی حد نداره. فرض کنین که نظام حسی دقیق دارین در حافظه بلندمدت نه فقط رنگ و صدا بلکه بو، احساسهای لمسی و اطلاعات دیگه نگهداری میشه. در حافظه بلندمدت یه مخزن بیوشیمیایی هست که در مقدار اطلاعاتی که میتونه ذخیره کنه هیچ محدودیت شناخته شده های وجود نداره(ابوالمعالی،زیرچاپ).

شیمی

ممکنه در حافظه کوتاهمدت اطلاعات جدید جانشین اطلاعات قدیمیتر شه اما هیچ مدرکی وجود نداره که در حافظه بلندمدت اطلاعات انبارشده از راه جانشینی از بین بره. ممکنه حافظه بلندمدت تا آخر زندگی دووم داشته باشه. ناتوانی ما در یادآوری اطلاعات در حافظه بلندمدت میتونه به خاطر این باشه که نمی تونیم نشونه ها رو بازیابی کنیم اما بعضی وقتا اطلاعات جدیدی رو روی اطلاعات قبلی خوب ذخیره نشده انبار کردهایم که با همدیگه تداخل میکنه و مانع یادآوری درست میشه.

واسه ایجاد حافظه جدید دو سیستم هست، حافظه اخباری که نتها، چهرهها و تجربه های جدید رو ذخیره میکنه و به طور آگاهانه بازیابی میشه. این نوع حافظه وابسته به هیپوکامپه. سیستم دوم حافظه حرکتیه که به طور ناآگاهانه اجرا میشه و به بقیه قسمتهای مغز وابسته مانند به یادآوردن نواختن آلات موسیقی و یا دوچرخه سواری پس از سالها نبود تمرین(پارسا، ۱۳۸۷). افراد میتونن اطلاعات زیادی رو یادشون باشه. اما در هر لحظه فقط تعداد معدودی از اطلاعات که در حافظه فعال نگهداری میشه قابل دسترسیه. پژوهشهای جدید نشون داده که تمرین ذهنی عناصر مهم مغزی رو که در دلیل آوردن و حل موضوع اهمیت دارن بهبود میبخشه و افراد میتونن اطلاعات بیشماری رو به یاد بیارن.

حافظه فعال پایه هوش عمومی و دلیل آوردن در افراده و کسائی که مطالب زیادی رو به ذهن میسپارند خوب می تونن زوایای جور واجور یه موضوع پیچیده رو همزمان مهم بدوننش. پژوهشها هم نشون دهنده اون هستش که توان حافظه فعال با تمرین گسترش می یابد. محدودیت حافظه فعال بین یک و ۴ قطعه اطلاعات گزارش می ده. با در نظر گرفتن آزمایشات انجام شده در مورد افزایش این ظرفیت به وسیله محققان یافته های نشون می ده کانون توجه میتونه در حالی که بقیه فرایندهای حافظه فعال خودکار میشه گسترش پیدا میکنه. شاید تمرین روند پیونددادن یه موقعیت به یه عدد رو بهتر کنه و واسه یادآوری چهار عدد آزاد سازه و در عین حال تمرین رمزگذاری اطلاعات مفیدتر میسازد و ارتباطی به توانایی حافظه فعال رو میشه با تمرین بهتر کرد و در زندگی واقعی با تکرار تکالیف زیاد مشکل در حافظه فعال رو کم کرد. اگه روان شناسا بتونن به افراد کمک کنن تا توانایی حافظه فعال شون زیاد شه و کارکرد اون مفیدتر شه میتونه در بازیابی و بازیادآوری خاطرات  و دلایل مثبت هم موثر باشن(خمسه، ۱۳۸۵).

هم اینکه تمرین و آموزش میتونه بر نوع و اندازه از اختلالهای حافظه فعال اثر بزاره و توانایی حافظه رو بهتر سازه. بعضی از محققان می گن که تمرین و آموزش حافظه بر انگیزه بیشتر و نگاه بهتر به موقعیت اثر میگذاره و تاثیری بر حافظه فعال نداره. تاثیر تمرین هم اینکه میتونه باعث شه که افراد یاد بگیرن که توانایی محدود حافظه فعال خود رو موثرتر بکار گیرند و شاید این کار رو از راه دستهبندی اطلاعات در قطعات بزرگتر و یا استفاده حافظه بلندمدت انجام میدن (خمسه، ۱۳۸۵).

به نظر میرسه تمرین و ذخیرهسازی اطلاعات ذهنی در حافظه فعال این گونه س که اطلاعات حاصل از محیط و جهان چشمی خارج به حافظه فعال وارد میشه و در بخشهایی از لبهای آهیانه و گیجگاه مخصوص پردازش ادراکی مورد پردازش قرار میگیره و همین بخشها هستن که هنگام حذف کوتاه مدت محرک بازم فعال باقی میمونه. مخزن حافظه فعال از سازوکارهایی استفاده میکنه که مسئول درک هستن. به روشی مشابه اطلاعاتی که از حافظه بلندمدت به حافظه فعال وارد میشه از راه ساختارهایی که برعهده داشتهاند ذخیره میشه. فعالبودن این ساختمون ها کم کم یا در اثر عوامل دخالت گر کم میشه مگه اینکه دوباره تغییراتی روی اون اعمال شه و این تغییرات(تمرین ذهنی) به وسیله مداری کنترل میشه که تنظیم اطلاعات ورودی رو رو دوش داره و در واقع سازوکار توجه انتخابیه. مدار کنترلکننده تمرین ذهنی از فرایندهای ادراکی-حرکتی در قشر آهیانه و پیشونی استفاده میکنه که سازوکارهای پیشونی مربوطه همانهایی هستن که کنترل گفتار خارجی رو هم رو دوش دارن (جونیدز، لیسی، اوان نی،۲۰۰۵؛ گلدیان، ۱۳۸۵).

واسه اثر حافظه خودارجاعی دو تعریف متفاوت ارائه شده، راجرز خودمون رو یه ساخت شناختی توصیف میکنه که تواناییهای یادیار به خصوصی در اختیار داره. این تواناییها به خاطرسپاری موارد پردازش شده در رابطه با خودمون رو افزایش می ده. نگاه مخالف دیگه طرح میکنه که خودمون هیچ گونه نقش خاصی در شناخت آدم نداره و این که تقویت حافظه که همراه با پردازش خودارجاعیه میتونه به عنوان اثر عمق پردازش تفسیر شه. بدینمعنی که ارزش اطلاعات که شخص درباره خودمون در حافظه داره رمزگردانی پیچیده رو به نوبه خود و توانایی به خاطرسپاری اطلاعات مربوط به خودمون رو تقویت میکنه. از این دید خودمون به طور کامل معمولی حساب میشه و تنها اندازه بالای مشخصی از گسترش اطلاعات رو در بین رمزگردانی فراخوانی میکنه (هیترتون؛دیباییان، ۱۳۸۵).

پوردن(۲۰۰۰) و ونزلاف و ایزنبرگ (۲۰۰۰) از روشای پردازش اطلاعات که ریشه در روان شناسی شناختی داره مثل تکلیف تشخیص کلمات همآوا و در معنا متفاوت، واسه رقابت با راه و روش سنتی شناخت منفی در افسردگی یکی با خلق استفاده کردهاند (کلارک به نقل از تیزدیل و بارنارد،۱۹۹۳؛حمیدپور،۱۳۸۸).

پوردن (۲۰۰۰) و ونزلاف و ایزنبرگ (۲۰۰۰) فکر می کنند که شاخصهای خود گزارشی گذشتهنگر نمی تونه سوگیری تفکر منفی رو در آدمایی که افسردگیشان بهتر شده مشخص کنن چراکه شاید این افراد واسه حفظ چهارچوب ذهنی مثبت خود به شکل هوشیارانه افکار منفیشون رو سرکوب میکنن. در تایید این نظر آزمایشی انجام شد و یافته ها نشون داد که آدمایی که خلق غمگین داشتن پس از بهبودی موقع ارائه جواب فوری در شناسایی آواهای منفی سوگیری نشون میدادن(کلارک،۱۹۹۳؛ حمید پور، ۱۳۸۸).

پژوهشها نشون دهنده اینه که تحقیق در مورد برگشت و بهبود افسردگی نباید فقط به موضوع فعالسازی طرحوارههای به درد نخور نهفته و غیر قابل دسترس ختم شه (کلارک به نقل از اینگرام، میراندا و سگال،۱۹۹۳؛ حمیدپور، ۱۳۸۸).

پوردن (۲۰۰۰) مطرح میکنه که باورها و ارزیابیهای افراد در جواب به افکار وسواسی ناخواسته و مزاحم در ایجاد و موندگاری مشکل عامل مهمی هستش. هم اینکه دریافت که افراد عادی هم سطح متوسطی از مقاومت طبیعی در برابر افکار منفی آشفتهساز از خود نشون میدن. هم اینکه ایشون نشون داد که اگه محققان هدفی مستقیمتر و قابل دسترس واسه آزمایش شناختی درپیش گیرند میتونن اطلاعات خیلی بیشتری درباره چگونگی تفسیر و جواب آدما به شناخت وارههای منفی به دست بیارن (کلارک،۱۹۹۳؛ حمیدپور، ۱۳۸۸).

باورها از پایه نمایه هایی قطعی و غیر شرطی هستن که به وسیله افراد حفظ می شن. باورهای غیر فعال به همون شکل قبلی از حافظه بازخوانی می شن و مسلم تلقی می شن، هم اینکه به عنوان الگویی واسه پردازش تجربه های بعدی مورد استفاده قرار می گیرند. در طول زمان گسترده تر می شن و افکار و روابط با بقیه رو مشخص می کنن. باورها و خاطرات افراد در اصل نمونه های معتبری از تجارب آسیب زای دوران کودکی اون ها هستن. مشکل این جا هستش که این باورها و خاطرات رفته رفته به صورت الگوهایی از تفکرات دستکاری شده و رفتارای ناکارامد اثبات می شن و از اون جا که از شروع زندگی پرورش یافته و ثبت می شن به صورت عادت و بی هیچ پرس و جویی باقی می مانند و بیشتر خود فکر ها و دیدگاه های آدم رو درباره جهان تشکیل میدن. حتی وقتی که دلایل جدیدی ارائه می شه خاطرات گذشته اون ها رو مورد تعبیر و تفسیر قرار می دهد و حتی توجه افراد براساس خاطرات قبلی انتخابی میشه و خیلی از افراد اطلاعات دریافتی خود رو کانالیزه کرده  و یا دستکاری می کنن تا اعتبار باور ها و خاطرات قبلی محفوظ بمونه. بنا به تعریف طرح ها که همون خاطرات ثبت شده در حافظه بلندمدت هستن، بیشتر به درد نخور هستن اون ها در توانایی های فرد واسه ارضای نیازای اساسی خود به ثبات و خودگرانی و بیان وجود یا دلیل آوردن قبول محدودیت های منطقی دخالت می کنن. تهدید تغییر خاطرات شدیدا مزاحم ساختار اصلی و غیر قابل تحمله. از این رو مانورهای شناختی و رفتاری بسیاری به عمل میاد تا در آخر دلایلی در تایید خاطرات ثبت شده قبلی در حافظه بیاره و اون رو تقویت کنه.

بیشتر محققان فقط پردازشهای شناختی آگاهانه و تلاشگرانه رو گزارش کردهاند. ونزلاف و ایزنبرگ در سال ۲۰۰۰ یه تکلیف شناختی واسه شکست دادن پردازش تلاشگرانه بکار گرفتن و در باقی تحقیقات خود نوعای جورواجور افکار و باورهای آگاهانه رو آزمایش کرد. این تحقیقات نشون داد که آزمایش تلاشگرانه، آگاهانه و کنترل افکار منفی نقش مهمی در فهم موندگاری تفکر منفی حساب میشه و همچنینن نقش مهمی در ادامه حالتهای اضطرابی و افسردگی بازی میکنه. تموم بخش کنترل ذهنی قصدمندانه درباره افکار ناخواسته که به وسیله دانیل وگنر و ریچارد ونزلاف و همکارانش توضیح داده شده از تحولات مهم در فهم تنظیم عاطفی و شناختی در رفتاره (کلارک،۱۹۹۳؛ حمیدپور، ۱۳۸۸).

یافته های تحقیق پاپاگئورگیو و ولز (۲۰۰۰) نشون داد در آدمایی که باورهای مثبت در مورد مفید بودن تفکر تفکر مخالف دارن شاید این باورها در موندگاری تفکر افسردهساز نقش بازی میکنن. تو یه مدل وسیع از کارکرد هیجانی شوارتز دلیل آوردن میکنه که چیزی که واسه حالتهای کارامد و ناکارامد مهمه تعادل یا تناسب بین افکار مثبت و منفیه و تفکر غیر مثبت نسبت به تفکر منفی در افسردگی از اهمیت کمتری برخورداره. یافتهها نشون می ده که محققان شناختی-بالینی باید به نقش احتمالی افکار و باورهای مثبت درباره برداشت غلط درخصوص سودمندی تفکر رفتار و احساسات ناکارامد به طور دقیق بپردازند. این برداشته ها نقش مهمی در موندگاری ناراحتی روان شناختی اجرا میکنن (کلارک، ۱۹۹۳؛ حمیدپور ۱۳۸۸).

ریشه های اصل و معنی ویژهپردازی رو میشه در آثار ارسطوو بعدا در افکار فرتنس جوزف گال و در آخر در نظریههای جایگزینیقشرمخ بازجست. امروزه وقتی از اصطلاحهای ویژهپرداز و ویژهپردازی سخن به میان میاید معمولا بین ویژهپردازی نورونی (یعنی تخصصی عمل کردن زیر سیستمای نورونی واسه انجام دادن فعالیت شناختی خاص)، خاص پردازی روان شناختی (یعنی فرایندهای مادرزادی، جایگزینی مغزی، سازگاری و عملکردهای از بالا به پایین) و ویژهپردازی شناختی (یعنی حوزهمداری و بسته بندی اطلاعاتی) تفاوت گذاشته شه. در روان شناسی شناختی و روان شناسی رشد ویژهپردازی با معنی قدرت ذهنی در ارتباطه. میشه ذهن رو به چند سیستم یا زیرسیستم خودکنش مند و تقریبا جداگونه تجزیه کرد. فودرو مشخصاتی واسه خاص پردازها میشمارد که مهمترین اون ها خاص کاری بخش های که در تقابل با همه کاری بخش های قرار میگیره. بدین معنی هرکدوم از ویژهپردازها درصدد پردازش ورودیهای خاصی از اطلاعات هستن و در بقیه فعالیتها دخالت زیادی نمی کنن(قاسمزاده،۱۳۷۸).

با در نظر گرفتن دلایل بر اساس پخش پردازش در مغز در واحدهای عملکردی موضعی و هم توجه به این واقعیت که بیشتر فعالیتهای پردازشی خارج از بخش آگاهی اتفاق میفته به طور شخصی هوشیاری رو به عنوان یه کل کامل تجربه می کنیم. به نظر میرسه فرایندهای موجود در مناطق و بخش های مشخص مغز وقتی هوشیارانه درک می شن که با بقیه حیطهها ترکیب شن. اون ها فکر می کنند که در فضای کاری کامل نورونی فرایندهای جداگونه واحد و ناهوشیارانه درصورت تقویت شدن به وسیله یه سیستم ورودی مربوط به توجه تو یه شبکه مشترک فعالیتی ترکیب می شن. تقویت توجهی دلیل فعالیت بیشتر و طولانیتر میشه و باعث میشه که پردازش یه ناحیه پردازش در نواحی دیگه رو تحت تاثیر قرار می ده. اینطوری نواحی مغزی مربوط به درک علل و احساسات با همدیگه و با مدارهایی که وضعیتهای قبلی این فضای کاری رو زنده میکنن تعامل می کنن. براساس این فرضیه هوشیاری حاصل تجمع فرایندهی ویژهپردازیه که به فضای کاری مشترک نورونی منتقل می شن و به گونه های پویا با هم ترکیب میشن. اینجوری هوشیاری الگوی کامل و کلی از فعالیت در سراسر مغزه که امکان حفظ اطلاعات رو جفت و جور میکنه و بر بقیه فرایندها هم تاثیر میگذاره. حافظه یه بازنماییه که به طور هوشیارانه حفظ شده. بیماران دچار مشکلات شناختی شدید بیشتر به طور شدید به داستان پردازی روی میارن تا توجیهی یکی با  تجربه هوشیارانه ازجهان دور و بر ارائه کنن(کونی و گازانیگا، ۲۰۰۳) و پژوهشگر از همین موضوع در تدوین بسته درمانی خود سود میجوید.

توضیح و توصیف مطالب در مورد درک، حافظه و عمل و هم رابطه بین اون ها به ایجاد تدوین و بیان توصیفی میشه که تکتک عناصر تجربه هوشیارانه رو به صورت یه کل کامل  منظم بیان میکنه. هنوز وجود ساختاری هوشیاری به طور دقیق روشن نیس. روش تفسیرگر وقتی واسه افراد روشن میشودکه هنگام روبرو شدن با محرکهای ناقص دچار خطا میشه. هوشیاری شامل فرایندهای پراکنده س که به گونه های پویا با هم ترکیب می شن. اطلاعات به شکل برقآسایی به هم میپیوندن چراکه مغز باید به محرکهای همیشه در حال تغییر جواب دهد. سیر احتمالی رو پیشبینی کنه و پاسخهای مربوطه رو به اجرا بزاره. اما مغز زیر فشار وجود ویژهپرداز فرایندهاییه که بدون کنترل هوشیارانه بوجود میان و بخشهای خیلی از اون ها در خطر تخریب هستن و تنها بقایایی از اون ها به جا میمونه که کارکرد محدودی داره (گازانیگا،۲۰۰۳؛  گلدیان،۱۳۸۵).

افسردگی وابسته به حالت باعث ارزیابیهای منفی از محرکها میشه، در حالی که افسردگی بالینی یا صفتی گسترش موارد منفی رو آسون کردن میکنه. هیجانها میتونن بر کارکردهای کنترل و نظارت فراشناختی اثر بذارن. هیجانها ممکنه نشونه شکاف در روند خودگردانی باشن و انگیزشی واسه خودپردازشی پایدار بوجود میاره(بیابانگرد، ۱۳۸۱).       اما امروزه بیشتر بر معنی اندیشناکیتمرکز میشه. اولین تعریف از تفکر در حدود سی سال پیش به وسیله ریپری ارائه شد. اون تفکر رو تفکر دپرس ساز دائمی، مقاوم و مداومی میدونه که پاسخی تقریبا عادی به خلق منفیه. هم اینکه نولن هوکسما تفکر رو تفکر منفعلانه و تکراری درباره علایم, علل و نتیجه های افسردگی میدونه(حمیدپور، ۱۳۸۵).

بررسی شناختوارههای منفی به طبقات جدیدی از شناختوارهها مثل افکار ناخواسته جور واجور با من و اندیشناکیهای افسردهساز و فراشناخت مطرح شدهاند. طبقهبندی این شناختوارهها به تعریف دقیق از آسیبهای شناختی و جلوگیری از آسیبهای روانی  کمک میکنه (کلارک، ۱۹۹۳؛حمیدپور، ۱۳۸۸).

کلارک و بک فکر می کنند که طبق فرضیه محتوای اختصاصی درون مایه و مضمون افکار در هر مشکل به وجود اون مشکل بستگی داره. درون مایه افکار در حالت افسردگی بیشتر حولوحوش از دست دادن و شکست و ناامیدی دور میزنه اما مرکز ثقل افکار در اختلالهای اضطرابی بیشتر بر دور محور تهدید و ناتوانی واسه مقابله بنا شده (حمیدپور، ۱۳۸۵).

پاپاگئورگیو و ولز می گن که افکار خودآیند منفی از نظر مدت زمان در مقایسه با تفکر زمان کمتری در سیستم پردازش اطلاعات باقی میمونه و از طرف دیگه ممکنه تفکر پاسخی به افکار خودآیند منفی اولیه باشه.

کارشناسان در راه و روش شناختی نگرانی رو زنجیره منفی غیرقابل کنترلی از افکار و تصاویر ذهنی تعریف میکنن که بیان کننده حل موضوع س ولی در آخر مانع حل موضوع میشه. تفکر گذشتهمداره و به مرور وقایع و خاطرات گذشته میپردازه (حمیدپور، ۱۳۸۵).

تفکر نتیجه های داغون کننده ای برجای میگذاره و خیلی از نظریهپردازان از همین موضوع جهت درمان استفاده میکنن. اون ها تفکر رو پاسخی به خلق منفی میدونن. تفکر با تداخل در دقیق شدن و فوکوس کردن وتوجه فرد مانع برطرف شدن حالت خلقی غمگین میشه. بیشترین پژوهشها در مورد نتیجه های تفکر نشون دهنده شدت پیدا کردن و طولانی شدن خلق منفی دپرس و غمگینه. محققان نشون میدن کسائی که در جواب به خلق دپرس از تفکر استفاده میکنن دوره های طولانیتر و شدیدتری از حالت خلقی غمگین رو تجربه میکنن (حمیدپور، ۱۳۸۵).

از نتیجه های داغون کننده تفکر ایجاد سوگیری منفی در تفکره. تحقیقات و پژوهشهای انجام شده نشون می ده که تکالیف ذهنی تفکر درگیر میشدند، در مقایسه با کسائی که از توجه برگردانی استفاده می کردن اسنادهای منفیتری درباره تجارب و مشکلات بین فردی خودشون داشتن. هم اینکه اون ها آزمایش منفیتری نسبت خود داشتن و بر این باور بودن که کنترل کمتری بر وقایع زندگی دارن (حمیدپور، ۱۳۸۵).

یکی از راههایی که تفکر موجب تداخل در روند حل موضوع میشه اینه که باعث کاهش انگیزه و جلوگیری در رفتار موثر میشه. تفکر باعث تمرکز فرد روی علل و نتیجه های افسردگی میشه و فرد رو از انجام رفتار خلاقانه بازمیدارد. پژوهشها نشون می ده آدمایی که در حالت خلقی غمگین روی علل اون تمرکز کردهاند انگیزه کمتری واسه درگیر شدن در رفتار موثر دارن. تفکر موجب تداخل در دقیق شدن و فوکوس کردن ومشکل در انجام تکالیف شناختی میشه و بیماران گرفتار به افسردگی وقتی که در تکالیف شناختی درگیر می شن شاید از حافظه بیش تعمیمی خود استفاده میکنن که با خطای شناختی همراه س و نتیجه اینجور حافظه های موندگاری افسردگیه. هم اینکه تفکر موجب مشکل در تکالیف یادآوری مربوط به حافظه میشه (حمیدپور، ۱۳۸۵). ماتیوس و ولز فکر می کنند که تفکر میتونه نتیجه انتخاب راهبردی تخصیص توجه واسه موشکافی حوادث گذشته باشه. فرد دپرس به دنبال ناامیدی و ناتوانی از رسیدن به هدف درزمان تفکر دچار توجه متمرکز بر خود شده که نتیجه اون موندگاری افسردگیه (حمیدپور، ۱۳۸۵).

در شناختدرمانی سنتی بیماران تشویق می شن تا افکار منفی خود رو شناخته و اون ها رو  مورد رقابت بذارن. در شناختدرمانی سنتی بیشتر تلاش میشه وجود افکار منفی عوض شه. باربر و دروبیس و همکاران فکر می کنند که شناخت درمانی از راه تغییر در محتوای شناختواره های دپرس ساز به رفع افسردگی بیماران نمیپردازد بلکه تلاش میکنه به جای رقابت اون ها رو قبول کنه. در اصل به افراد یاد می ده زیاد به افکار منفی خود نپردازند. هدف بیشتر کاهش بسامد افکار منفیه نه تغییر محتوای اون ها. در درمان هوشیاری گسترده تغییر بسامد افکار منفی مدنظره. در این روش با دقیق شدن و فوکوس کردن بر دم و بازدم فرد به ایشون یاد می گیرن که مثل یه مشاهدهگر به تماشای افکار منفی خود بشینه و قضاوت نکنه، گویی انگار با توجه و تمرکز مجری مرکزی رو در بازیادآوری خاطرات هدایت کنه. در این روش فرد به پذیرش می رسد و با پردازش به افکار منفی دچار سرگردانی نمیشه و به جای باقی موندن در گذشته میتونه با در دست گرفتن کنترل ذهن خود به آینده بره (حمیدپور، ۱۳۸۵).

بر اساس گفته مارتین تفکر یه جور زایگارنیکه. زایگارنیک به فکر بود که اطلاعات مربوط به یه کار تموم نشده در مقایسه اطلاعات یه کار پایان یافته بیشتر در حافظه میمونه. از دیدگاه نظریه تفکر به عنوان کارکرد رسیدن به هدف میشه این جور گفت که در حالت تفکر فرد تمایل داره به اهدافی فکر کنه که هنوز پیدا نکرده یعنی میشه گفت تفکر وقتی اتفاق میفته که فرد نتونه به اهدافی که درنظر داشته دست پیدا نکنه. تفکر یه جور خودنظم بخشیه (حمیدپور، ۱۳۸۵).

تفکر افسردهساز معمولا به عنوان روش نظم بخشی هیجان یا به عنوان یه روند فراهیجانی مفهومسازی میشه. ونتس لاف و وگنر فکر می کنند که وقتی فرونشانی افکار ناموفق باشه افکار ناخواسته با شدت و بسامد بیشتری وارد سیلان ذهن میشه که این خود یه جور روند قابل انتظاره. امروزه خیلی از روشای درمان افسردگی مثل درمان کنترل توجه و هوشیاری گسترده به عنوان روشای جدید به شناخت درمانی منتقل شدهاند. در این روشها به فرد یاد می گیرن که با افکار درگیر نشه و تلاش کنه اون ها رو واپسزنی نکنه همین امر بسامد افکار رو خیلی کم میکنه. در روند کنترل ذهن هم حالتهای خلقی موثره و در این مورد پژوهشهای زیادی صورت گرفته (حمیدپور، ۱۳۸۵).

از تکنیکهای سر گرفته از کنترل ذهن بیان انطباقی یا نوشتاری افکار منفی و اندیشناکیه. نوشتن افکار منفی میتونه اثرات مثبتی در سلامت جسمی و عاطفی داشته باشه. به فرد دپرس پیشنهاد میشه به بدبختیهای خود فکر کنه و اون ها رو بنوسد تا بتونه اینطوری هم اون ها رو از خود دور کرده و هم روی اون ها کار کنه (حمیدپور، ۱۳۸۵).

سگال و ویلیامز و تیزدیل واسه جلوگیری از برگشت افسردگی  در افراد گرفتار به افسردگی درمانی رو به وجود آوردن به نام شناخت درمانی بر اساس هوشیاری گسترده. در این نوع درمان بر فرضیهسازی فعال افتراقی و مدل زیر سیستمای شناختی متعادل تاکید شده. در این مدل کلا فرض بر اینه که دوره های افسردگی نیازمند رابطه بین خلق دپرس و الگوهای تفکر منفیه و ایجاد اینجور ارتباطی فرد رو نسبت به بروز دوباره آسیبپذیر میکنه. خلق دپرس باعث میشه که افکار منفی در دسترس قرار گیرند و به سطح هوشیاری آورده شن و به نظر میرسه مرور و بازیادآوری خاطرات و وقایع گذشته و بازخوانی از حافظه در ظهور افکار منفی اثر داشته باشه و افکار منفی باعث شدت پیدا کردن خلق دپرس میشه و این چرخه خراب فرد رو به تجربه دوباره افسردگی جهت می ده (حمیدپور، ۱۳۸۵).

[۱]Flavell

[۲]Wells

[۳]Bower G.

[۴] Carter

[۵] Papageorgiou

[۶]Loftus

[۷] Rogers

[۸]Purdon

[۹] Wenzlaff

[۱۰] Eisenberg

 

[۱۱]David A.Clark

[۱۲] Teasdale

[۱۳] Barnard

[۱۴]Ingram

[۱۵] Miranda

[۱۶] Segal

[۱۷]Daniel Wegner

[۱۸]Schwartz

[۱۹]Franze Joseph Gall

[۲۰] Localization

[۲۱]Mental Faculties

[۲۲]Autonomous

[۲۳]Domain-specificity

[۲۴]Domain-generality

[۲۵] Coony & Gazzaniga

[۲۶]Rumination

[۲۷]Ripery

[۲۸] Nolen-Hoksema

[۲۹]Matthews

[۳۰] Wells

[۳۱]Barber

[۳۲] Derubeis

[۳۳]Segal

[۳۴] Villiams

[۳۵] Teasdale

[۳۶]Mindfullness-based cognitive theory

[۳۷] Interactive cognitive subsystems

[۳۸] Non-judgemental awareness