منبع پایان نامه ارشد درمورد داستان کوتاه، دانش آموز

دانلود پایان نامه

نویسنده ناچار از نقل همه ی این توصیف‌ها بوده است.” (داستان کوتاه ایران، محمد بهارلو، 157)
موضوعِ اصلی داستان، تصاحبِ پیراهنِ زرشکی زن مرده‌ای توسط مرده‌شوهاست. در پاراگرافِ اول، مخاطب با زمینه و فضای داستان آشنا می‌شود. کل داستان در یک زمان و یک صحنه رخ می‌دهد و فضای شوم و کراهت بار داستان همراه با کیفتِ روحی ضدقهرمانانِ داستان در محدوده‌ی همین صحنه رخ می‌دهد.
خواننده در این داستان به طور ناگهانی و بی‌مقدمه در جریان گفت و گوی کلثوم و سلطنت -دو مرده شو- قرار می‌گیرد. پاراگرافِ اول در واقع ذهنیت سلطنت است در جهت تصاحب پیراهنِ زرشکی وهمین خواننده را با حال و هوای درون‌مایه‌ی داستان آشنا می‌کند. هر جمله از دیالوگ‌ها بیان‌گر مقاصد شخصیت گوینده است که به موضعِ طرف مقابل وابسته شده. پس در واقع آن‌چه گفته می‌شود و یا انتقال می‌یابد، به خاطرِ انتقال مستقیم اطلاعات به خواننده نیست بلکه به خاطر اقتضای داستان و نفسِ گفت و گوست.
دیالوگ‌ها به نحوی هستند که گویی مرده‌شوی‌ها قصد دارند با خودشان صحبت کنند. در لحظاتی حتی خواننده حس می‌کند که گفت و گو بر مدارِ واقعیت جریان ندارد و مکالمات کمی نامربوط می‌شوند. برای جبرانِ این رویداد در این هنگام نویسنده به نوعی واردِ داستان می‌شود و به توضیحِ صحنه، گفت و گو و القای معنای داستان می‌کند: “گرچه صاحبِ پیراهن زرشکی مرده بود اما لباس‌های او هنوز زنده بودند و می‌بایست مدت‌ها پس از خودِ او، روشنایی آفتاب وسیاهی شب روی آن بلغزد و لباس‌های او باز هم تحریک‌کننده‌ی شهوت باشند و نگاه مردان از درزِ تار و پودش بگذرد. لباس‌های تن او پس از صاحب خود، برای این زنده بودند که قابلیتِ آن‌ها برای زندگی به مراتب بیشتر از مشتی گوشت و خونِ گندیده‌ی صاحبش بود. گوشت و خونی که دوام و ارزشِ آن در دنیا از پرِ کاهی کمتر است.” (خیمه شب بازی، 148)
شخصیت‌پردازی این داستان بسیار چشم‌گیر و قابلِ بحث است. شخصیت‌ها موقعیتِ طنزِ تلخِ داستان را پیش می‌برند. توگویی نمی‌دانند که در حال شستن مرده‌ای هستند که برای خود تاریخ و گذشته‌ای داشته است. زمینه‌ی اصلی برای آن‌ها نه تنها فاجعه‌ی از دست رفتن زنِ مرده نیست که لاشخورانه به پیراهنِ او نظر دارند و در پی تصاحبِ مرده‌ریگش هستند. گاهی شخصیت‌ها سعی می‌کنند خود را دلسوزِ طرفِ مقابل معرفی کنند تا او سهمِ خود را ببخشد. مثلاً در جایی سلطنت با مقدمه چینی سعی می‌کند خود را به کلثوم که شوهرش از او روی برگردانده نزدیک کند: “راستی که تو هم خیلی صاف و صادق هستی و من نمی دونم ها. تو دوای دردت پیشِ خودته و خودت خبر نداری. تازه مردم مشکل‌گشاشون ماییم و تو از یه زنیکه‌ی غاغاله خشکه مچلی. اگر کاری که بهت می گم بکنی سر دو روز نمی کشه که زنیکه از تو چشم شوَرِت از یه پیه گرگ هم بدتر می‌شه” (همان، 163)
اما کلثوم با ناامیدی پاسخ می‌دهد: “اما می گن هرکی جادو و جنبل کنه واسه خودش نکبت داره. جادو جنبل چیه. آدم می بایس پیشونی داشته باشه. مگه همه‌ی عالم جادو جنبل می‌کنن؟ اصلاً مگر این کارها عاقبت داره؟ من به هزار نفر بیشتر آب مرده شورخونه دادم. براشون تو قبرسون دنبه گداز کردم، هیچ کدومشون نیومدن بگن فایده کرده.” (همان)
این گفت وگو با همین ظرافت و تاسرحد رضایت کلثوم برای بخشیدن سهم خود از پیراهن زرشکی پیش می‌رود. درخلال گفت و گو، ما با اندیشه‌ها و افکار هر کدام از مرده‌شوها آشنا می‌شویم.
داستان مسیو الیاس
داستان هشتم مجموعه‌ی خیمه‌شب‌بازی مسیو الیاس نام دارد. شخصیت اصلی داستان “آمیرزا محمودخان” است. او کرایه‌نشین منزلی است و همواره غم و غصه‌ی دیگران را می‌خورد. آمیرزا روزی در برابر خانه‌ی خود ایستاده بود که گاری بارکشی نزدیک می‌شود و مردی با زن و بچه‌هایش پیاده می‌شود. آنها وسایل خود را به اتاق کوچکی که بیشتر شبیه “هُلُف‌دونی” است می‌برند. میرزا بلافاصله شروع می‌کند به غصه خوردن و می‌خواهد شامِ خود و خانواده‌اش را به این تازه واردین هدیه کند ولی فردای آن روز با کمال تعجب می‌شنود که فرد تازه وارد نامش مسیو الیاس، یهودی ثروتمندی است که خانه‌ای که میرزا و سایرین در آن هستند را به قیمت چندصدهزار تومان از صاحب‌خانه خریده و آنها از این به بعد باید به او کرایه بپردازند.
طنز موجود در این داستان و ضربه‌ی عجیبی که در پایان‌بندی به مخاطب وارد می‌شود بسیار غریب و توانمند است. چوبک در این داستان با لحنی رئال شخصیتی را پردازش می‌کند که در پی حماقت و دورنیاندیشی خود در موقعیتی تلخ و در عین حال طنزآلود دچار مخمصه شده است.
داستان اسائه‌ی ادب
اسائه‌ی ادب قصه نیست. بلکه نوعی نثرِ طنزآلود است. “هجو نثر گذشتگان است و هم هجو موقعیتی اجتماعی از طریق تمثیل، دارای ارزش نسبی است. چوبک با این نوشته تمرینی در نثر کلاسیک فارسی می‌کند و در عین حال این نثر کلاسیک را از کلمات و تعبیراتِ امروزی بی‌نصیب نمی‌گذارد. نثر اسائه‌ی ادب از روانی و سَیَلانی برخوردار است که در قطعات “التفاصیل” دیده نمی‌شود.” (براهنی، 1361: 574)
کلاغی بر روی مجسمه‌ی پادشاهی فضله افکنده، پادشاه خود شاهد ماجراست. به همین جهت دستور قتل‌عامِ کلاغان را صادر می‌کند و از طرفی نمی‌خواهد دلیل اصلی این دستور را اعلام کند. به همین خاطر دلایل واهی‌یی اعلان می‌کند. عده‌ای معتقدند که کلاغان مانع رسیدن نورِ خورشید هستند و … .در این داستان کلاغان ابتدا سفیدپوش بوده‌اند و به دلیلِ قتلِ همنوعانشان جامه‌ی سیاه می‌پوشند.
در این داستان، کلاغ نماد انسان روشنفکر هم عصر چوبک است که با حق گویی موجب رنجش خاطر دولت‌مردان زمانه‌ی خود می‌گردد. وقتی انسان روشنفکر مورد غضب قرار می‌گیرد هم هر کس به طریقی از او روی برمی‌گداند و نسبت به سرنوشت او و امثال او بی‌تفاوت می‌شود.
داستان بعد از ظهر آخر پاییز
معلم در این داستان به شاگردان درس نماز می‌دهد. وسط درس متوجه می‌شود که دانش‌آموزی به نام اصغر، از پنجره، بیرون کلاس را می‌پاید. معلم با تهدید او را متوجه‌ی درس می‌کندو می‌گوید باید اصغر فردا مقابل بچه‌ها نماز بخواند و بعد به درس ادامه می‌دهد.
همین ابتدای داستان اصغر معرفی می‌شود. سپس چوبک به خواننده را به درون حافظه ی این بچه ی فقیر رهنمون می‌شود. نمازِ معلم و خاطرات شاگرد در هم می آمیزند و در واقع لحظه ای از لحظات زندگی اصغر از طریق یادهای او از زمان ها و مکان های مختلف، ارائه می شود. گذشته و حال و آینده با هم پیوند می خورند و در لحظه ای کوتاه بیان می شود:
“اگه راس می‌گی یه چیزی به این فریدون بگو. اونا! داره به من دهن کجی می کنه، همه دیدن که دهن کجی کرد… مگه من اونو چیکارش کردم… ای خدا کاشکی من به جای این فریدون بودم.” (خیمه شب بازی، 210)
بعدازظهر آخر پاییز به شکل تداعی معانیِ ذهنی نوشته شده است. چوبک با استفاده از هجوم یادها به ذهن دانش آموزی فقیر، نمایشگر ویرانی ذهنی و جسمی او می شود. اما برخلاف داستان های قبل، خواستِ غریزی قهرمان داستان را مبنا قرار نمی دهد بلکه در این داستان به عدالت اجتماعی می پردازد.
هنگام معرفی اصغر، جسم او بی حرکت است اما ذهنش در تلاطم غریبی است. داستان، روایتِ ذهنیت اصغر است. ماجرایی برای اصغر رخ نمی دهد اما، ذهن او پر است از تصویر، خیال و ماجرا. ذهن او خواننده را به فضاهای بیرونی پرتاب می کند و در آنِ واحد، زمان و مکان به صورت های ذهنی وعینی برای خواننده آفریده می‌شود.
روال تفکر اصغر، با زمینه ی ساده ای که از وضع کلاس و وضع روحی او بیان می شودپایان می یابد و در واقع تمام قصه، در طول تعلیمِ یک نماز اتفاق افتاده است.
توصیفاتی که در این داستان از فضا و آدم ها شده، ناتورالیستی و چرکین است: “شاگردها با صورت ترس‌آلود و کتک خورده و شق و رق، ردیف پشتِ سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظرِ خودشان به معلم نگاه می کردند. ساختمان قیافه ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دستکاریِ خالق را نیاز داشتند تا تمام بشوند.” (خیمه‌شب‌بازی، 201)
همچنین در توصیف فضای کلاس می‌خوانیم: “سه ردیف میز از آخر کلاس خالی بود و رویشان خاکِ گچ و گرد نشسته بود. یک نقشه ی ایران و یک عکس رنگی اسکلتِ آدمیزاد با استخوان هایی بدقواره و یغور که دندان هایش کیپ روی هم خوابیده بود و چشم هایش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه ی سرش سیاهی می زد. در این طرف و آن طرفِ تخته سیاهِ زهوار در رفته ای که شاگردها رویش می نوشتند آویزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و یک تخته پاک کن که نمدش از تخته در آمده و به موئی بند بود گوشه ی کلاس بغل صندوقِ لبه کوتاهی که پر از خورده کاغذ بود ریخته بود. یک عکس که شبیه به عکس آدمیزاد بود با دماغ گنده و سیبیل و چشمانِ شرربارِ بی‌عاطفه با سردوشی‌های ملیله و سینه‌ی پر از مدال و نشان هایی که ظاهراً خودش به خودش داده بود، مثل الولکِ سر جالیز بالای تخته، توی قابِ عکسِ خودش نشسته بود و به شاگردها ماهرخ می‌رفت.” ( خیمه‌شب‌بازی، 201)
می‌بینیم که در توصیفاتِ ارائه شده، به جز بیان ناتورالیستی، نگاهِ سیاسی و بسیار شجاعان‌ای هم جاری است. نگاهی که چوبک به قابِ عکسی دارد که ظاهراً عکس پادشاه را در خود دارد بسیار طعنه‌آمیز و جسورانه است.
داستان یحیا
قهرمان داستان یحیا نام دارد. او به مدت یازده سال فروشنده‌ی روزنامه‌ی “دیلی‌نیوز” بوده است. یک روز پس از فروش چند روزنامه و به ناگاه دچارِ فراموشیِ نامِ روزنامه می‌شود اما از ترس و دستپاچگی نمی تواند نام روزنامه را از کسی بپرسد.
پس از مدتی یحیا با قیافه‌ی عوض شده فریاد می‌زند: “پریموس! پریموس!” و گمان می‌کند که نام روزنامه را یافته است.
در این داستان هم با پردازشِ موقعیتِ طنز سروکار داریم. فردی که یازده سال روزنامه‌ای را می‌فروشد، به ناکاه دچار نسیان می‌شود و نامی که بر ذهنش نقش می‌بندد هم چیزی نیست جز “پریموس”! پریموس وسیله‌ای سوزاننده است. انگار که چوبک به طعنه کارِ این روزنامه‌ی غربی را همان کار پریموس می‌داند. البته تداعیِ موسیقایی دیلی‌نیوز و پریموس هم از آن داستانی است که چوبک از پس بیانِ آن به خوبی برآمده است.
بررسی داستان‌های مجموعه داستان “انتری که لوطیش مرده بود”
داستان چرا دریا توفانی شده بود
این داستان هم در کنار داستان هایی که چوبک در ارتباط با زادگاه خود، بندربوشهر، نوشته است قابل بررسی است. چرا دریا توفانی شده بود از نظر مضمون، داستانی ناتورالیستی است و مربوط به پایین‌ترین طبقات اجتماعی، یعنی فواحش، واسطه‌ها، رانندگان، خانه‌ی فاحشه روها، قاچاقچی‌ها و تریاکی‌ها.
این داستان، به لحاظ روابط آدم های داستان و زمانِ داستان، به نوعی نقطه‌ی عطفِ داستان های چوبک است. چوبک در این داستان نشان می دهد که باید رابطه ی محکم و پیوندی ناگسستنی بین زمینه ی داستان و اعمال آن وجود داشته باشد. مرداب و باران، زمانی که کامیون ها در مرداب گیر کرده اند و در لجن نشسته اند زمینه ی اساسی صحبت های آغاز قصه را تشکیل می دهند. هوای نمناک و توفانی جاده، هوای مناسبی برای کشیدن تریاک است. دورِ منقل، حرف‌های رانندگانِ کامیون ها اول درمورد هواست. کم کم و به تدریج، حرف ها به سمت و سوی آدم هایی که هوا را تنفس می کنند کشیده می شود و سپس صحبت ها به حول و حوشِ “کهزاد”، قهرمان داستان، کشیده می‌شود. از طریق صحبت‌هایی که “عباس”، “اکبر” و “سیاه” با هم می‌کنند، موقعیتِ کهزاد آشکارا می‌شود. هر سه اعتراف می‌کنند که زمانی با “زیور”، فاحشه‌ی سابقی که بعدها کهزاد عاشقش شد و به زودی بچه‌ی او را به

دیدگاهتان را بنویسید