منبع پایان نامه ارشد درمورد داستان کوتاه، تماشاگران، کتاب مقدس

اضمحلالِ زن و شوهر لطمه‌ی بیشتری می‌بیند. دوستانش هم او را رها می‌کنند. از طرفی دیگر فساد درونی مقام های لشکری و کشوری هم از پرده بیرون می‌افتد. آن مقامات در دایره‌ی قوانین و وضعیت ضدبشری‌یی که خود طرح کرده‌اند اسیر می‌شوند.
در چنین وضعیتی است که چوبک قهرمان داستان، “قهرمان اصول” را وارد داستان می‌کند. او خسرو نام دارد و پسر دالکی است. خسرو روشنفکری رمانتیک است. “باریک و زردنبو، با چشمانِ سیاه و گود. چهره‌اش مالیخولیایی و گرفته است. مثل این که از همه چیز بی‌زار است. با ولنگاری لباس پوشیده، توی دستش چند جلد کتاب است که جلد روزنامه‌ای رویشان گرفته شده.” (همان، 167)
خسرو اصلاح‌طلبِ خیال‌پردازی است که از مالکان می‌خواهد زمین‌هایشان را بین رعیت تقسیم کنند.
نگاه داستان نگاهی طنز است که هم در پس شخصیت‌ها و کنش‌هایشان پنهان است و هم در پسِ پشتِ اتفاقات.
بررسی داستان‌های مجموعه داستان “روز اول قبر”
داستان گورکن‌ها
در داستان “گورکن ها” زنی آواره و مفلوک بنام خدیجه از مردی که خودش هم نمی داند کیست، آبستن شده است. بعد در طویله ای متعفن به کمک پیرزنی بچه اش را بدنیا می آورد، اما از ترس مردم بچه را در جنگل زنده بگور می کند. بعد هم که از سوی ژاندارمرها دستگیر می شود، هیچ واکنشی نشان نمی دهد. در پی آن زندگی بدون آنکه اتفاقی مهمی افتاده باشد جریان عادی خود را طی می کند. (طنز داستان جایی است که ژاندارم پس از این که بچه را از زیر خاک بیرون می آورد، بند شلوارش را باز می کند و در گودال می شاشد. آن وقت چراغ قوه اش را روشن می کند و به کار خود نگاه می کند.)
در این داستان، زبانِ تند ژاندارم‌ها به انعکاسی از خشونتِ درون جامعه بدل می‌شود. ترس و تنهایی و بی‌اعتنایی مضمون‌هایی هستند که به صورتی ناتورالیستی به آن‌ها نگاه شده است.
“لُختی و گرسنگی و بی‌پناهی و درماندگی و فقر و بیماری و پیری و تعفن و ناجوانمردی در این داستان نمود بارزی دارد.” (فاطمه حسینی، 1386: 156)
در این داستان بر وقایعِ رئالیستیِ موجود پوششی از ناتورالیسم کشیده شده است که حاصلِ کار به واسطه‌ی حضور چوبک بسی تند و تلخ و گزنده است.
داستان چشم شیشه‌ای
در این داستان با شخصی نابینا سروکار داریم که چشمی شیشه‌ای بر حدقه دارد.
در داستان “چشم شیشه ای” از آنجا که شیشه و آیینه نمادی مجازی از واقعیت است، ـ بخصوص که در اینجا از چشم که همان بینایی است استفاده شده.ـ شخصیت داستان در پایان داستان، چشم شیشه ای را از چشم برمی دارد و روی میز می گذارد که مبادا دنیا را با آن ببیند.
فرد نابینا پسربچه‌ای بیش نیست. طراحی داستان توسط چوبک با طنزی تلخ همراه است: “پسرک آینه را گذاشته بود رو میز و چشم شیشه‌ای خود را از چشم‌خانه بیرون کشیده بود و گذاشته بود رو آینه و کُره‌ی پر سفید آن با نی‌نیِ مرده‌اش روُ آینه وق زده بود و چشم دیگرش را کجکی بالای آینه خم کرده بود و پرشگفت به آن خیره شده بود و چشم‌خانه‌ی سیاه و پوکش، خالی از چشم شیشه‌ای ، دهن‌کجی می‌کرد.” (روز اول قبر، 33)
داستان دسته گل
در داستان “دسته گل” که بیش تر به قطعه ای فلسفه ای شبیه است، شخصیت داستان با دریافت نامه های مشکوک دچار ترس می شود و خود به پیشواز مرگ می رود و در آخرین لحظه زمزمه می کند: “دمی آب خوردن پس از بدسگال، به از عمر هفتاد هشتاد سال”
در این داستان، هنگامی که چوبک، وحشتِ رئیس-حتی از فرّاش خود- را به نمایش می‌گذارد با طنزی عمیق روبه‌رو می‌شویم:
“درِ اتاق آهسته باز شد و فضای راهرو با فضای اتاق دست به دست هم داد. دلش ایستاد و هر چه خون تو تنش بود، تو سرش هجوم آورد و پشت حدقه‌های چشمش کوبیدن گرفت و نورِ روز و چراغ مُرد و اتاق واژگون شد. آناً خواست فریاد بزند و کمک بخواهد، اما صدا تو گلوش مُرده بود. به تشنج افتاد. تمام تنش به لرز افتاد. تنش یخ کرده بود و عرق سردی لای انگشتانش تراویده بود. تمام رگ هایش کشیده شده بود. دلش آشوب افتاده بود و زبانش لای دندان‌های کلیدشده‌اش گیر کرده بود. یک چیز میان اتاق موج می‌خورد. آدم بود اما محو بود. موجودی بود که پاورچین پاورچین به طرفِ میز راه افتاده بود.” (همان، 59)
داستان یک چیز خاکستری
می‌توان این متن را داستان ندانست و فقط یک طرحِ داستان نامید. طرحی درموردِ انتظار در اتاقِ انتظار دندانپزشک. چوبک در این داستان نابهنجاری انتظار را تا حدودی به شیوه‌ای سمبولیک نشان داده است.
در انتهای داستان چوبک، حرکت چرخ سنباده بر روی دندان را به ساییدنِ چیزی خاکستری تشبیه می‌کند و در واقع تصویرِ حسِ شنوایی را تبدیل به تصویری از حس بینایی می‌کند.
داستان روز اول قبر
در آغاز داستان، چوبک عباراتی از تورات را نقل می‌کند که به جهان‌بینی داروینی او برمی‌گردد: “آن‌چه بر آدمی روی دهد بر جانوران هم همان روی دهد؛ هر دو یکسانند: همچون که این می‌میرد آن می‌میرد، آری همه دارای یک نَفَس‌اند.” (همان، 94)
در داستان “روز اول قبر” شخصیت اصلی مردی اشرافی و مرفه پس از گذراندن عمری به خوشگذرانی، در واپسین سال های پیری دستور می دهد برایش آرمگاهی درست کنند که آیندگان او را فراموش نکنند. زمانی که همه چی آماده می شود و او برای دیدن آن به محل قبر خود می رود، برای دمی زندگی اش را در ذهن خود مرور می کند، اما چون به پوچی و بیهودگی زندگی پی می برد، هیبت ترسناک مرگ خودش را به او نشان می دهد؛ در آرامگاهی که خود ساخته؛ میان قبر خالی زنده بگور می شود، تا مسخره بودن زندگی در مقابل مرگ نشان بدهد.
شاید چوبک در این داستان می خواهد بگوید، حافظه و کنکاش در زندگی؛ بدبختی بشر را افزون می سازد، زیرا اغلب درد و غم در رجوع به گذشته با درک بیهودگی زندگی همراه است. بدتر از آن رنج دانستن مرگ ـ بخاطر بیهوده گی زندگی ـ از خود مرگ دردناکتر است!
چوبک در این داستان با توصیف جز به جز خود به دنبال عنصر بی‌نظیری در حوادث است تا با دیدی ناتورالیستی آن را بنگرد. او در روز اول قبر شخصیت یک ایرانی را با تمام اشیا و محیط و یادهای ذهن او به تصویر می‌کشد.
داستان همراه
“همراه” داستانی با یک موضوع اما با دو روایت و از زبان دو گرگ نوشته شده است.
در اول داستان به آیه ای از کتاب مقدس اشاره می شود که دو تن به از یک تن، چون وقتی یکی بر زمین افتاد، دیگری به کمک او می شتابد. شاید اشاره به طنز ظریفی باشد که اگر این همراهی با درندگی و شرارت همراه باشد، نه تنها دو تن بهتر نیستند که باعث دریدن و کشتن یکی به دست دیگری خواهد شد.
چوبک می‌خواهد نشان دهد انسان در این موقعیت‌‌های سهمگین دست کمی از حیوان ندارد و اگر دو دست و دو برادر در یک موقعیت مشابه گرفتار شوند، یکی از آن ها که قوی‌تر از دیگری است، خود را با قربانی کردنِ دیگری نجات خواهد داد. همچنان که گرگِ قوی، شکمِ دوست خود را می‌درَد و دل و جگر او را داغ‌داغ می‌بلعد.
داستان یک شب بی‌خوابی
این داستان هم بیشتر به طرح نزدیک است. ماشینی سگی را زیر می‌گیرد. توله‌های سگ نصف شب از خرابه زوزه سر داده اند و از صدای زوزه‌ی آن‌ها و مردی که منزلش مجاور خرابه است را بی‌خواب کرده‌اند.
در این حال و هوا مرد به سگ، به توله‌ها، به مرگ، به خرابه و به زندگی تنهای خود می‌اندیشد. چوبک دراین داستان از لاشه‌ی سگ توصیفی ناتورالیستی دارد: “لاشه ی تکیده و خشکیده ی ماده سگ را دیدکه با سر خون آلود، بی شکل روی زمین به پهلو پهن شده بود و هر شش تا توله، پستان های سرد او را به دهن گرفته بودند و با ولع تمام آن ها را مک می زدند و نوزگه های لرزان از دماغ شان بیرون می زد.” (همان، 179)
بررسی داستان‌های مجموعه داستان “چراغِ آخر”
چراغ آخر
در این داستان کوتاه ، سیّدی پرده خوان با شیادی تمام با انگشت نهادن بر حساسیت های شبه دینی و خرافی مردم ، آنان را سرکیسه کرده ، به گونه های مختلف پول می گیرد . دانشجوی جوانی که با همان کشتی سفر می کند ، گفتار و کردار این شیاد را ـ که پنهان از چشم مردم مشروب می خورد ـ برنمی تابد و با خود می گوید : “پدر سوخته ی بی شرف بعد از اون همه نیزه بازی و علی علی کردن حالا داره عرق می خوره . خوب می دونم از چه قماشیه ؛ اما لو دادنش فایده نداره . گیرم چند تا توسری م از مردم خورد . باید فکر اساسی کرد.” (صص 66ـ65)
“جواد” بر این باور است که تنها با ارتقای ذهنی توده ی مردم می توان این خرافه ها را از بین برد : ” یک خورشید جهانتاب لازمه که اون قدر از بالا تو سر ِ این مردم بتابه تا خرافات را تو لونه ی مغزشون بسوزونه .” (ص67)
در پایان داستان ” قهرمان ” آنچه را تنها راه مبارزه با این شیاد می شناسد ، می کند : “از پهلوی تختخوابی گذشت و آمد کنار نرده و جعبه [ ی حاوی پرده ] را به آرامی گذاشت روی آن . . . و ناگهان ولش کرد تو دریا . آن وقت زیرزبانی گفت : بیا سیّد اینم چراغ آخر .” (ص71)
در چراغ آخر سیّد پرده دار دام می نهد و سرِ حقه باز می کند و با ترفند از جمع تماشاگران پول می ستاند : “خیلی شده که زوّار کربلا دس به دامن همین پرده ها شدن و مراد گرفتن . کور مادرزادو شفا دادن . . . جنی و غشی رو عاقل و سر به راه کرده ن . تو برو نیتت رو صاف کن. اگه بد دیدی، بیا تف تو صورت من بکن . حالا من از میون این جمع یک جوون مرد می خوام که چراغ اول ما روشن کنه و دشت ما رو بده تا بریم سرِ ذکر خودمون .” (32)
داستان دزد قالپاق
این داستان زندگی و نحوه‌ی دزدی قالپاق توسط یک نوجوان نگون بخت سیزده ساله است. او قالپاق ماشینی را در آورده و در حال درآوردن قالپاق دوم است که مردم سرمی‌رسند و به او یورش می‌برند. در نهایت صاحب ماشین سرمی‌رسد و چنان او را به باد کتک می‌گیرد که مرگ پسرک فرامی‌رسد.
چوبک در این داستان با هنرمندی تمام به وصفِ داستان می‌پردازد و خواننده را وامی‌دارد که فقط به عمل نگاه نکند بلکه انگیزه و شرایط اجتماعی را هم مدنظر داشته باشد؛ کمااینکه عامل دزدیدن قالپاق چیزی جز فقر و گرسنگی نبوده است.
داستان کفترباز
ابتدای این داستان خواننده را به یاد داش آکُلِ هدایت می‌اندازد؛ شخصیت اصلی هم نگاهی به زن دارد که شبیه نگاه داش اکل به مرجان است. یعنی همانطور که داش آکل با دیدن مرجان زندگی جاهلانه‌ی خود را فراموش می‌کند، در این داستان هم دایی شُکری هنگامی که به دنبال کبوتر از بامی به بامِ دیگر می‌رسد به زنی برخورد می‌کند و با دیدن او زندگی پیشین خود را فراموش می‌کند.
چوبک در این داستان زبانی شاعرانه را انتخاب کرده که بی‌شباهت به زبان شاعرانه‌ی بوف کور نیست:
“آتش غروب بر آن چشم و چهره، زبانه می‌کشید و شعله‌ی آن رُخ، در دل او شرار افکنده بود. لحظه‌ای پنداشت آن صورت بر جام نقش شده بود، اما شورش آن نگاه زنده، دلش را می‌شکافت. چهره‌ی زن تنگ تر و رقیق‌تر شد و سنگینی آن از پشت شیشه کاهش یافت. او از پشت دریچه گذشته بود، اما نقش اثیری و تابناکش برجای بود و نگاه مرد در آن جفت شده بود، دایی دگرگون شده بود، مست و گُم بود.
شب آمد. زبانه‌ی نگاه زن هنوز دلش را می‌سوزاند و نگاه او از چشمان زن کنده نمی‌شد. آن دو چشم سیاهِ سُرمه‌ناک بر دلش داغ انداخته بود، خیل کبوترها بر دلش آواره بود. مادر و کبوترها و شیراز را از یاد برده بود.” (چراغ آخر، 97)
داستان عُمَرکُشون
داستان اشاره به سنتی دارد که درمیانِ شیعیان بوشهری آن زمان رواج داشته است. آن ها در روز مخصوصی، عروسکی پارچه‌ای از شمایل عمربن خطاب

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه دربارهتکنولوژی، انتقال تکنولوژی، تصمیم گیری

دیدگاهتان را بنویسید