مقایسه اندیشه های احمد غزالی در سوانح العشاق با مثنوی معنوی مولوی- قسمت ۱۳
Hands of robot and human touching on global virtual network connection future interface. Artificial intelligence technology concept.

مقایسه اندیشه های احمد غزالی در سوانح العشاق با مثنوی معنوی مولوی- قسمت ۱۳

ﺑﺰرﮔﺎن ﻣﻜﺘﺐ ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ، ﺑﻪ دﻟﻴﻞ اﻳﻨﻜﻪ در درﻳﺎی ﺑﻴﻜﺮان اﻟﻬﻲ ﻣﺴﺘﻐﺮق ﮔﺸﺘﻪ و از ﻫﺴﺘﻲ ﺧﻮد ﻓﺎﻧﻲ و رﻫﺎ ﺷدهاﻧﺪ اﺣﺴﺎس ﻗﺮب ﺑﻴﺸﺘﺮی ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﻌﺎﻟﻲ ﭘﻴﺪا ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ و زﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ دم از ﻋﺸﻖ ﻣﻲزﻧﻨﺪ ﻋﺸﻖ اﻟﻬﻲ اﺳﺖ و ﻳﺎ ﺳﺨﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ درآن ﻟﺤﻈﺎت ﺟﺎری ﻣﻲﻧﻤﺎﻳﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﻬﺖ آﻧﻜﻪ در درﻳﺎی ﻋﺸﻖاﻟﻬﻲ ﻏﻮﻃﻪور ﺷﺪهاﻧﺪ ﺷﺎﻳﺪ درک آﻧﻬﺎ ﺑﺮای دﻳﮕﺮان دﺷﻮار ﺑﺎﺷﺪ وﻟﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﻧﻮراﻟﻬﻲ در وﺟﻮد آﻧﺎن ﺗﺠﻠﻲ ﻳﺎﻓﺘﻪ و ﺑﺮ ﻋﻘﻞ آﻧﺎن ﭼﻴﺮه ﺷﺪه و ﺑﺪﻳﻦﮔﻮﻧﻪ ﻏﻮﻏﺎﻳﻲ و ﺷﻮری را ﺑﺮﻣﻲاﻧﮕﻴﺰد ﻛﻪ ﻗﺎﺑﻞ وﺻﻒ ﻧﻴﺴﺖ و آن ﻋﺸﻘﻲ ﻛﻪ اﻳﻦ ﮔﺮوه از آن ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﺧﺎﻟﺺ و ﻧﺎب و ﻋﺸﻖ ﻛﺎﻣﻞ و ﺗﻤﺎم اﺳﺖ. ﻳﻜﻲ از ﺣﺎﻻت ارﺑﺎب ﻃﺮﻳﻘﺖ ﺳﻜﺮ اﺳﺖ.
ﺳﻜﺮ ﺣﻴﺮت و دﻫﺶ و وﻟﻪ وﻫﻴﻤﺎن اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻣﺸﺎﻫﺪه ﺟﻤﺎل ﻣﺤﺒﻮب ﻓﺠﺎه ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﺤﺐ ﻣﻲرﺳﺪ، ﭼﻮن ﺳﺮ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﺟﻤﺎل ﻣﺤﺒﻮب رﺳﻴﺪ ﺑﻪ واﺳﻄﻪ دوری از ﺗﻔﺮﻗﻪ و ﺑﻌﺪ در ﺑﺎﻃﻦ وی ﻓﺮح و ﻧﺸﺎط و اﻧﺒﺴﺎط ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ درآﻣﺪ ﻛﻪ ﺣﻮاس او از ﻣﺤﺴﻮﺳﺎت ﻏﺎﻓﻞ ﺷﺪ و ﻋﻘﻠﺶ ﻣﻐﻠﻮب ﮔﺸﺖ و ﺗﻤﻴﻴﺰ از ﻣﺎ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺗﻔﻊ ﺷﺪ و از غایب ﺑﻲﺧﻮدی ﻧﻤﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ و اﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ را ﺳﻜﺮ ﺑﻪ ﺟﻬﺖ آن ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ ﻛﻪ در اوﺻﺎف ﻣﺬﻛﻮر و ﺑﻪ ﺳﻜﺮ ﻇﺎﻫﺮی ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ، در ﺣﺎﻟﺖ ﺳﻜﺮ ﭼﻮن ﻧﻤﻲداﻧﺪ ﭼﻪ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻣﺴﺖ ﺻﻮری را ﻣﻌﺬور ﻣﻲدارﻧﺪ ﻛﻪ «ﻣﺘﻲ ﺗﻌﻠﻤﻮا ﺗﻘﻮﻟﻮن او ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺬور اﺳﺖ». اﺣﻤﺪ ﻏﺰاﻟﻲ ﻋﺎرف ﻋﺎﺷﻘﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻃﺮﻳﻘﺘﺶ ﺑﺮ ﭘﺎﻳﻪ ﺳﻜﺮ و ﻋﺸﻖ ﺑﻨﺎ ﺷﺪه اﺳﺖ او ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻜﺘﺒﻲ اﺳﺖ و اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎی او ﻫﻤﮕﻲ از ﻋﺸﻖ او ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮق ازﻟﻲ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﻳﻜﻲ از وﻳﮋﮔﻲﻫﺎی ﺗﺼﻮف اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻴﻦ ﻋﺸﻖ و ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺗﻌﺎدل اﻳﺠﺎد ﻣﻲﻛﻨﺪ.

 

۵-۲- بررسی تجلی عشق در مثنوی مولوی:

 

عشق از بنیادیترین مبانی مکتب فکری مولویست وحتی بهتر است بگوییم که عشق کلید رمز افکار و احوال و آثار مولویست. مثنوی او با عشق آغاز میشود و با آن پایان مییابد. او عشق را در آستانه ۴۰ سالگی آغازکرد. اشعار از او دفعتا میجوشید بیآنکه مصنوعی باشد.”خون چو میجوشد منش از شعر رنگیمیدهم” با توجه به اینکه عشق در سراسر دفترهای او دیده میشود (قیصری، ۱۳۷۸، ۱۶۵).
باید گفت که در نظر مولوی، نقش اساسی عرفان را می‌بایست در عشق جستجو کرد و نه تنها «نی‌نامه» او، بلکه تمام مثنوی را باید مثنوی عشق دانست؛ همانگونه که آغاز آن با عشق است پایان آن نیز با عشق است. از اینجا می‌توان به اهمیت عشق در نظر مولوی پی‌برد.
عشق قهار است و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق
برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد
گر هلالم گر بلالم می‌دوم مقتدی آفتابت می‌شوم (دفتر سوم / ۱۸۸۷)
بنابراین، در نظر مولوی، عشق بر باطن و احوال «روانشناختی» صوفی کاملا غلبه می‌یابد. اما از آنجا که عشق به ابعاد تجربی تصوف مربوط است و نه به ابعاد نظری آن، باید آن را به تجربه درک کرد، نمی‌توان آن را در قالب کلمات توضیح داد، همان طور که نمی‌توان ماهیت حقیقی دلبستگی یک آدم به معشوق این جهانی‌اش را بر روی کاغذ آورد.
بنابراین، در نظر مولوی، عشق بر باطن و احوال «روانشناختی» صوفی کاملا غلبه می‌یابد. اما از آنجا که عشق به ابعاد تجربی تصوف مربوط است و نه به ابعاد نظری آن، باید آن را به تجربه درک کرد، نمی‌توان آن را در قالب کلمات توضیح داد، همان طور که نمی‌توان ماهیت حقیقی دلبستگی یک آدم به معشوق این جهانی‌اش را بر روی کاغذ آورد.
عمر که بی‌عشق گذشت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
بنابراین، به رغم اینکه عشق سبب خلقت جهان و علت غایی آن بوده و در همه عالم سریان دارد و حرکت تمامی موجودات ناشی از عشق به خالق است، اما تبیین ماهیت آن را ناممکن میداند و معتقد است که باید آن را تجربه کرد. مولوی به ماهیت توصیف‌ناپذیری آن اشاره دارد:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن‌گرست لیک، عشق بی‌زبان روشن‌ترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر درگِل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت(دفتر چهارم / ۲۷۵۲)
۵-۳- در شعر مولوی، عشق در دو چهره کاملاً متمایز جلوه می‌کند:
اوّل: عشق مجازی یا ظاهری و جسمانی و غیر حقیقی که موقتی است و زودگذر و عامل و انگیزه آن چیزی جز «انفجار عقده جنسی یا گره خوردن بی نهایت آن نیست». نمونه بارز آن، فرجام داستان زرگر و کنیزکی است که سرگذشت آنان را مولوی در دفتر اوّل مثنوی خود بیان داشته است.
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد/ انـدک انـدک در دل او سرد شد
عشق‌هایی کـز پـی رنگـی بـود/ عشـق نبــود عـاقبت ننگی بود
عشق جان مرده را می‌جان کند/ جان که فانی بود جاویدان کند
عاشق تمام هستیاش را و تمام وجودش را صرف معشوق میکند بلکه بهتر است بگوییم این خدمت به معشوق بیاختیار انجام میشود؛ مولوی شرط عشق را بیتوجهی به غیر معشوق میداند، یعنی اگر کسی ادعای عشق کرد ولی توجهش به غیر معشوق بود او دروغ میگوید ودر عشق خود صادق نیست. او تنفس در این جهان را منوط به عشق میداند و اعتقاد دارد، این جهان اگر باقیست از یمن وجود عشق است .
عشق بحری آسمان بر وی کفی
چون زلیخا در هوای یوسفی
دورگردونها زموج عشق دان
گرنبودی عشق بفسردی جهان (دفتر پنجم/ ۳۸۵۳ و ۳۸۵۴)
در مثنوی عشق حرف اول را میزند و مولوی این شاگرد مکتب قرآن در ابتدای مثنویاش با حالتی خراب مینالد و میگوید:
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق (دفتر اول / ۳)
بعد از اوصافی که برای عشق بیان میکند او عشق را فقط برای یک نفر جایز میداند و در مقام تربیت شاگردانش آنان را دعوت به عشق حقیقی میکند؛ همانطور که در حدیثی وارد شده است: القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر الله «دل خانهی خداست در خانهی خدا غیر خدا را جای نده».
عشق زنده در روان ودر بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است
ز شراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار وکیا
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست (دفتر اول / ۲۱۸ تا ۲۲۱)

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

دوم: عشـق یا عشـق حقیقی که غزلیّات و اشعار عارفانه، تجلیّات آن است و به تعبیر اقبال لاهوری:

 

عشـق است که در جانت هر کیفیّت انگیزد/ از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی
که عشق حقیقی بر خلاف عشق مجازی که برانگیخته از هوای نفسانی و ارضا کننده لذات عارضی است، حاصل رشد فکری و کمال جویی انسان بوده که با تکامل قدرت و شعور وگسترش جهان بینی او جلوه‌های مختلفی پیدا می‌کند.
در نظر مولوی شالوده هستی بر عشق نهاده شده است. به نظر مولوی، عشق مبدأ و منشأ ربوبی دارد، چنانکه در قرآن کریم می‌فرماید: «فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ» این آیه بیانگر مرتبه از عشق است که میان انسان و خالق او وجود دارد. لذا مولوی می‌گوید:
عشق فقط صفت خداوند و بشر نیست بلکه اصل خلقت و پیدایی عالم است، عشق مانند دریایی کران ناپیداست و آسمانها و زمین چون کف و موجی از این دریایند، گردش و پویش آسمانها و زمین از عشق است و اگر سریان عشق در شریان عالم نباشد عالم از ایستائی فسرده می‌شود و جمادی در نبات و نبات در حیوان و حیوان در انسان محو و فانی نمی‌شود (زرینکوب، ۱۳۶۸، ۹۲).
ذرات عالم عاشق کمال حق‌اند و راه علو و استکمال را می‌پویند و در شتاب و جنبش خویش حق را تسبیح می‌گویند و تنشان از این جنبش عشق پاک و پیراسته می‌شود.
چون زلیخا در هوای یوسفی                 عشق بحری آسمان بر وی کفی
گر نبودی عشق بفسردی جهان               دورگردونها ز موج عشق دان
کی فدای روح گشتی نامیاب                  کی جمادی محو گشتی در نبات
کز نسیمش حامله شد مریمی                روح کی گشتی فدای آن دمی
کی بدی بران و جویان چون ملخ             هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ
می‌شتابد در علو همچون نهال                ذره ذره عاشقان آن کمال
تنقیه تن می‌کنند از بهر جان                 سبح‌لله هست شتابان
(مثنوی، دفتر پنجم ۵۹- ۵۳)
در شکسته عشق را آنجا قدم پس چه باشد عشق دریای عدم
زین دو پرده عاشقی مکتوم شد بندگی و سلطنت معلوم شد
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده‌ها برداشتی
پرده دیگر بدو بستی بدان هر چه گویی ای دم هستی از آن
خون بخون شستن محال است و محال آفت ادراک آن قالست و حال

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*